مطلب مهمان

این یادداشتی ست بر یک نوشته اخیر از همین صفحه. محضِ رعایتِ اختصار و به دلیلِ ناتوانی‌ در خودداری از روده‌درازیِ مألوف‌م، فقط به معنای وسواس در بند ۶ می‌پردازم. مثالها شاید منفرد به نظر برسند، ولی امیدوار ام به روشن شدن ِ منظور کمک برسانند.

شنیدم که دوستی می‌گفت «توی کانتکست نیستی»، به این معنی که «توی باغ نیستی». «کُنتِکست»، بنا به جمله، گاهی یعنی «متن»، گاهی «موضوعیّت» (مثلا‌ً،‌ می‌گوییم این حرف موضوعیّت ندارد، نه خارج از کنتکست است)، یا قرائن و قرینه (مانند ِ: معنا از قرینه/قرائن دریافته می‌شود)، گاهی «چارچوب»،‌ «زمینه» و الخ. انتظارِ معادل داشتن از یک پیش‌فرضِ نادرست ناشی می‌شود که کلمات در زبانها وقتی «درست» اند که متناظرِ دقیقِ یک کلمه انگلیسی باشند واولویّتی که داده می‌شود به انگلیسی برای مفهوم‌بندی جهان که عدول از آن نقصِ زبان حساب می‌شود.

دوستِ دیگری اصرار داشت به «ایذا» بگوید «هرسمنت»، و معنایی که برای «هرسمنت» می‌آورد، به دلیلِ قرینه‌ خاصّی که وی این لغت را درش یاد گرفته بود، یک جور «هرسمنت ِ خیلی خاص» بود، معنایی بود که وی به این لغت بار کرده بود. در اینجا نقشِ انگلیسی، غیر از مفهوم‌-بندی، فراهم کردنِ لغاتی ست که چون استمعال و تداعیاتِ دقیق‌شان برای ما روشن نیست، دست‌مان را در بار کردن معانی بهشان، گاهی عام‌تر و گاهی خاص‌تر از معنایشان در زبانِ اصلی، باز می‌بینیم. این ادّعا که «فلان لفظِ‌‌ِ فارسی این مفهوم را نمی‌رساند» را گاهی می‌شود به این تعبیر کرد که نه لفظ ِ فارسی و نه انگلیسی دال بر معنای مراد‌شده، که فقط در یک زبانِ خصوصی معتبر است، نمی‌تواند باشد.

علی آل یاسین

کم کمک باید رفت

همان‌طور که در معرفی وبلاگ نوشته‌ام، از همان اول بنا داشتم مدت محدودی بنویسمش. به پیمانه و سنج و کیل من آن مدت محدود ام‌روز تمام شد. از نوشتن این وبلاگ چیزهایی یاد گرفتم، شاید چیزهایی یاد دادم و چند دوست یافتم.

بنا به روایت متی عیسی به پطرس گفت همین امشب پیش از آن که خروس بخواند تو سه بار من را انکار خواهی کرد. این نوعی روایت غم‌انگیز است، نوعی سوگ‌نامه. اما من امیدوار ام که چه خروسی بخواند و چه نخواند، هر خواننده‌ای بارها بر مدار عقل سلیمش بگردد و من را انکار کند. دانش بر خلاف دین این طور پیش‌رفت می‌کند، با انکار و بازنگری بی‌رحمانه و مداوم و همه - نه تنها دانش‌مندان تیپیک که در تصویرهای چند دهه پیش غرق در لوله و قرع و انبیق می‌دیدمشان و حالا پشت کامپیوتر و با موهای آشفته و حالاتی دیوانه‌وش - در آفریدنش سهیم هستند.

ام‌روز تا این ساعت دو متن علمی نوشتم که روز وداع کمی شلوغ‌تر از روزهای دیگر باشد. متن اول بنا بود متنی تصویردار باشد که تصویرهایش را خودم کشیده بودم. وقت نوشتنش دانستم که این‌جا امکان آپلود کردن تصویر ندارم و نهایتا از خیرش گذشتم و مطلب را به کل پاک کردم و چیزی دیگر نوشتم درباره‌ی معنی معنی.

متن دوم اما طبق برنامه پیش رفت و شد «هنری». 

مژده باد شما را که این روز وداع متن چهارمی هم دارد، که نویسنده‌اش من نیستم، خواننده‌ای فهمیده میلی زده بود و تاملاتش درباره‌ی یکی از نوشته‌های وبلاگ را برایم نوشته بود. خواهش کردم و گوشه‌ی کوچکی از این تاملات را به شکل متنی وبلاگی نوشت و فرستتاد و تا چند ساعت دیگر دونفری تقدیم شما می‌کنیمش.

هنری

فرض کنیم در ترانه‌ای طنز مصرعی چنین باشد:

آهای ورپریده چش‌دریده، به چی می‌خندی؟

به طور معمول این مصرع را این طور تلفظ می‌کنیم:

/ahaj  væ'rpæride če'ʃdæride be či mixandi/

حالا اگر خواننده‌ای تکیه را در ورپریده و چش‌دریده عوض کند و این‌طور بخواند:

/ahaj  værpæ'ride čeʃdæ'ride be či mixandi/

ممکن است من وقت شنیدنش متوجه این تکیه‌ی عجیب و تازه شوم و از آن خوشم یا بدم بیاید.

نیز اگر همین کار را با تغییر تکیه در می‌خندی به این شکل کند:

/ahaj  væ'rpæride če'ʃdæride be či mixa'ndi/

من قطعا او را دور از سلیقه‌ام می‌بینم و از خواندنش بدم خواهد آمد، اما ممکن است دیگران کار او را بپسندند یا نپسندند.

کارکرد هنرمندانه یا زیباشناختی یا هنری زبان همین است. این که بتوانی هنجارهای زبانی را جابه‌جا کنی و رای‌های قابل توجهی برای کارت - که حاصل این جابه‌جا کردن هنجارها است - جمع کنی.

شرط اول را رومن یاکوبسن، نابغه‌ای که قبلا حرفش را زده بودیم به ما آموخته است.

باز هم در مورد ساده نبودن معنی معنی

۱. مدت زیادی است که حسین را ندیده‌ام، شاید یک هفته.

۲. از کودتای بیست و هشت مرداد مدت زیادی نمی‌گذرد؛ هنوز ۶۰ سال نشده.

اگر کسی این دو جمله را بگوید متهمش می‌کنیم به ندانستن معنی «خیلی»؟ متهمش می‌کنیم به تناقض در فهم معنی «خیلی»؟ متهمش می‌کنیم به دغل‌بازی؟ هیچ اتهامی در کار نیست. حرفش را می‌فهمیم.

این فهم از واج، واژگان، صرف، نحو، و معنا، یعنی حوزه(module)هایی که در زبان تفکیک می‌کنند و می‌شمارند به دست نخواهد آمد. این فهم حاصل نوعی دانش زبان‌شناسی پیکره‌ای است که ناخودآگاه - و طبیعتا با خطاهای آماری قابل توجه - در خود داریمش.

خجالت نمی‌کشی می‌گویی سگ‌دست و کله‌گاوی؟

واژه‌ی نو وضع کردن کار مهمی نیست، اما در همان مهم نبودنش شجاعت لازم دارد. اگر کار را به فرهنگستان وامی‌نهادند، هیچ وقت غربیلک و سگ‌دست و کاسه‌نمد و کله‌گاوی ازش حاصل می‌شد؟

خیلی وقت‌ها زبان راه خودش را می‌یابد، اگر دایه‌های زبان کم‌تر نگران باشند.

برو با اون لهجه‌ی اربیتالیت

زبان هر آدم را در هر لحظه از زبان با تمام جزئیات و حتی ترجیحاتش در نظر بگیرید، برایش یک اسم بگذارید، مثلا «نقطه-زبان». این نقطه-زبان‌ها از زمانی به زمانی و از جایی به جایی و شرایطی به شرایطی و آدمی به آدمی فرق می‌کنند.

اگر بتوان نموداری چندین بعدی از این نقطه-زبان‌ها تصور کرد، این نمودار منطقه‌های انبوهی‌ای دارد، مثل اربیتال‌های مدار الکترون. این انبوهی‌ها هستند که در نظر اول خیال می‌کنیم مرز قاطعی دارند و «زبان» یا «لهجه» می‌نامیمشان.

ذهن دومقوله‌ای و پیچیدگی جهان

تجربه‌ی شخصی من زمانی را یادم می‌آورد که می‌توانستم تمام واژه-مفهوم‌های متقابل را در ذهنم در دو مقوله‌ی کلی (اسمش را بگذاریم مثبت و منفی) جا بدهم. بالا، رو، مثبت، روشن، شفاف، شرق، شمال، راست، روز، پیروزی، دوست، صلح، زندگی، نرم، مهربان، زیبا، دانا و... در یک مقوله و پایین، زیر، منفی، تاریک (و تیره)، کدر، غرب، جنوب، چپ، شب، شکست، دشمن، جنگ، مرگ، زبر، بی‌رحم، زشت، نادان و...

سال‌ها بر من خردسال گذشت تا بالاخره دریابم زیبایی متحد همیشگی دانایی نیست و ای بسا به آمار اگر بنگرم، مردم دانا در بسیاری مواقع سهمی از زیبایی نبرده‌اند. پیچیدگی جهان ذهن دومقوله‌ای من را عقب راند.

اما اتفاق بعدی در راه بود. باز هم من خردسال‌تر از آن بودم که فرق زبان و جهان را بفهمم. حالا گمانم این بود که هر واژه-مفهومی لابد به عینیتی در جهان خارج اشاره می‌کند. باز سال‌ها گذشت تا زمانی در دانشگاه، نام تیغ اکام را شنیدم.

داداشم، خواهرم، مامانم، بابام

- دلم شور می‌زنه.

- سلحشور

- شورش

- شور و نوا

- شور دادن (هم زدن ماده‌ای سیال در بعض لهجه‌های خراسانی)

شور زدن دل و شور دادن در حرکت گردابی شبیه هم هستند؛ یکی مجازی و یکی عینی.

شور زدن دل و شورش در خلاف نظم و قاعده بودن و نگرانی‌ساز بودن شبیه هم هستند.

سلحشور و شوری که همراه نوا می‌آید در بروز دادن و علنی کردن خود شبیه هم هستند.

شور دادن و شورش در زیر و رویی و تغییر یافتن جای‌گاه یک‌یک اجزا شبیه هم هستند.

شاید بتوان بین هر دو تا از این مثال‌ها شباهتی مفهومی یافت، اما ظاهرا نمی‌توان معنایی برای «شور» یافت که شامل این کاربردها و تنها شامل این کاربردها بشود. یعنی واژه‌ی شور را تعریف نمی‌توان کرد، اما می‌توان فهمید کاربردش چیست.

یک خانواده‌ی چهارنفره را تصور کنید. پدر و دختر چشم‌هایی مثل هم دارند. موهای پسر شبیه پدرش است. خواهر و برادر دهان‌هایی بزرگ دارند. بینی دختر به مادر رفته است و چانه‌ی پسر با مادر مو نمی‌زند.

هیچ عنصری که همه‌ی اعضای خانواده را شبیه هم کند نمی‌یابید اما می‌توانید این شباهت‌ها را تشخیص بدهید.

ویتگنشتاین معناشناسیش را بر مبنای یکی دو مفهوم از جمله «شباهت‌های خانوادگی» پایه گذاشته است. شاید مثال‌های بالا تصویری اولیه از نگاه ویتگنشتاین به ما داده باشد.

خلاصه می‌کنیم

تا به حال از این جمله‌ها شنیده‌اید؟

/ræm ræmx naʃu bejnam tʃim ge/

«رَم رَمخ نَشو بِینَم چیم گه» که یعنی «دارم می‌رم خونه‌شون ببینم چی می‌گه». خیلی از مردم هر روز بارها چنین جمله‌هایی را می‌گویند و دیگران هم منظورشان را می‌فهمند.

وقتی تن به تغییر دادن و خلاصه کردن شکل معیار واژه‌ها نمی‌دهیم، نیاز از جایی دیگر سر برمی‌آورد و آدم‌ها نیازهاشان را «شخصا» و ساده برمی‌آورند.

خلاصه نمی‌کنیم

در بعضی زبان‌ها راحت دم واژه‌های دراز را می‌چینند تا کوتاه شوند. عوض این که سوار امنی‌باس شوند سوار باس می‌شوند. به جای رفتن به جیمنازیوم که آدم را یاد هیتلر می‌اندازد می‌روند جیم، به جای لبراتوار در لب پژوهش می‌کنند و به جای داکتر یک نفر داک هست که سرپرست پروژه‌ی پژوهشیشان است.

ما اما خلاصه نمی‌کنیم. ما همیشه می‌رویم کتاب‌خونه یا کتاب‌خانه اما کسی کت نمی‌رود. هیچ کس سوار بوس نمی‌شود، همه سوار اتوبوس می‌شوند. کسی چلوک و چلوخ نمی‌خورد همه چلوکباب و چلوخورش را دوست دارند. این دراز نگه داشتن واژه‌ها هیچ کمکی هم به مدیریت کردن و تغییر دادن صرف و نحومان نمی‌کند. زبان سنگین سنگین سنگین‌تر می‌شود. و فرو فرو فروتر می‌رود. ما کلا فرهیختگی و عمق را دوست داریم.

پرده بگردان و بزن ساز نو

کاری هست که اسمش را گذاشته‌اند رمزگردانی (code switching) یا مطابق سلیقه‌ی من رمزگان‌گردانی. این کاری است که آدم‌هایی که دوزبانه (bilingual) یا چند زبانه (multilingual) (+)یا دوزبان‌گونه (diglossic) هستند(+) می‌توانند بکنند و می‌کنند، یعنی بی مشکل از یک زبان یا گونه‌ی زبانی به زبان یا گونه‌ی زبانی دیگر می‌روند.

آن‌ها که هم‌دانشگاهی‌ای داشته‌اند که زبان یا لهجه‌اش فارسی تهرانی نیست، این پدیده را در او دیده‌اند، در صحبت‌های دانشگاهی به فارسی تهرانی صحبت می‌کند و در صحبت تلفنی با اعضای خانواده‌اش با گونه/زبان خودش مثل مشهدی، اصفهانی، مازنی، عربی، کردی و ترکی.

حالا چرا آدم‌ها این کار را می‌کنند؟ دلیل‌های مختلفی برایش می‌آورند. یک عده می‌گویند آدم‌ها رمزگان‌گردانی می‌کنند تا نشان‌دار نباشند، دوست ندارند در جمع تابلو باشند و بنا بر این با هر جمعی به زبان یا گونه‌ی زبانی همان جمع صحبت می‌کنند.

بعضی هم می‌گویند اگر می‌خواهید ببینید انگیزه‌ی آدم‌ها چیست، ببینید پیام مضمر این رمزگان‌گردانی – یا در واقع عمل‌کردش – چیست.

بعضی هم می‌گویند آدم‌ها رمزگان‌گردانی می‌کنند تا برقراری ارتباط را تسهیل/تسریع/تعمیق کنند.

بعضی هم می‌گویند بعضی حرف‌ها را با یک زبان/زبان‌گونه راحت‌تر می‌شود گفت تا با یکی دیگر.

این کنار البته یک چیز دیگر هم هست که من به‌ش می‌گویم زبان کلافه (macaronic language) و دیگران ترجمه‌اش کرده‌اند تلمیع که طبیعتا به گمان من ترجمه‌ی خوبی نیست. تلمیع از یک سو شامل نوعی از زبان‌کلافگی است که آرایه‌ای ادبی باشد، نه تمام انواع آن و از سویی دیگر شامل نمونه‌های ادبی رمزگان‌گردانی هم می‌شود. مثلا «سل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتی، تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی» از سعدی.

به هر حال، این‌جا دیگر آدم‌دو یا چندزبانه (یا دو یا چندزبان‌گونه) نه به یکی از دو یا چند زبان/زبان‌گونه که به ترکیبی از آن‌ها می‌گوید و می‌نویسد. نمونه‌ی ادبیش «چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری‌سرشت، شیوه‌ی جنات تجری تحتها الانهار داشت» و نمونه‌ی غیر ادبیش آنچه در صحبت متخصصان می‌بینیم که در میانه‌ی صحبتشان واژگان و عبارت‌های غیرمصطلح در فارسی را به کار می‌برند، مثل «امروز یک قضیه‌ی مهم درباره‌ی نان‌کامیوتتیو رینگ‌ها اثبات می‌کنیم» یا «آیا این که درباره‌ی خیار غبن فاحش اختلاف نظر چندانی نیست، باعث می‌شود از تنقیح محل نزاع صرف نظر کنیم؟» این البته تنها به متخصصان و واژگان و عبارات تخصصی محدود نمی‌شود، «تک کر» و «گیم می فایو» گفتن در گپ و گفت روزانه، یا خواندن جمله های دعایی بی‌سابقه در محاورات فارسی به زبان عربی مانند «یاتیک عقلی و یاتینی فضلک» نمونه‌هایی از این کار هستند.

انگیزه‌ی آدم‌ها از این کار چیست؟ وقتی به محتوای ذهن دیگران دست‌رسی نداریم تنها می‌توانیم حدس‌هایی بزنیم:

۱. خودنمایی

۲. ارعاب

۳. شوخی با کسانی که همین کار را جدی می‌کنند

۴. نوعی ورزش زبانی، ایجاد نشاط زبانی

۵. استفاده از ظرافت‌های در دست‌رس هر دو زبان

۶. وسواس در پرداختن به هر یک از مفاهیم

این میان البته توجه به این نکته بد نیست، که این کار معمولا یک جهت بیش ندارد. کم‌تر دیده یا شنیده‌ام که کسی در انگلیسی و عربی حرف زدن و نوشتنش از واژه‌های فارسی استفاده کند. ظاهرا زیرین و زبرین بودن دو زبان جهت زبان‌کلافگی را تعیین می‌کند.


عامه‌پسندنویسی و رنگ‌های زبان فارسی

همین روزها کسی در یک وبلاگ عامه‌خوان مطلبی نوشته بود درباره‌ی فرض ساپیر-ورف و ارتباطش با نام رنگ‌ها در زبان‌های مختلف. طبیعتا وقتی زبان‌شناس‌ها و زبان‌شناسی‌خوان‌ها چیزی ننویسند کسی پیدا می‌شود که با ترجمه‌ی چند پاراگراف مطلب و بدفهمیشان چنین مطلب آشفته‌ای بیافریند. یک جای مطلب صحبت از زبان پیراها شده بود و این مدعا که پیراها برای رنگ واژه ندارد و تنها دو واژه به معنای تاریک و روشن دارند و اگر - مثلا - بخواهند بگویند قرمز، می‌گویند «مثل خون».
تصور کنید کسی بگوید واژگان رنگی فارسی فقیر است چون برای brown و blue و orange واژه ندارد و می‌گوید مثل قهوه و مثل آب و مثل نارنج. به این مدعا نمی‌خندید؟

پیجین و کریول در چشم ما

وقتی - معمولا در شرایط تحولات سیاسی و نظامی - قوم یا کشوری به دیگری غلبه می‌کند، میان دو گروه برای فهم حرف‌های یک‌دیگر زبانی بر پایه‌ی یکی از دو زبان و با تاثیر شدید زبان دیگر پدید می‌آید. این زبان موقت را پیجین می‌نامند. پیجین‌ها خیلی سریع با تغییر شرایط از بین می‌روند.

اما اگر شرایط پایدار شد و دورانی رسید که گویشوران آن زبان پیجین، از نسل‌های بعدی بودند و آن زبان را به عنوان زبان مادری فراگرفتند، آن زبان را کریول می‌نامند.

معمولا در کلاس‌ها و متن‌های زبان‌شناسی اجتماعی مثال‌هایی که برای این دو می‌زنند به آفریقا و استعمار و زبان‌های سرخ‌پوستی و اقیانوسیه‌ای مربوط است. شاید سختمان است که بپذیریم فارسی انگلیسی آمیخته‌ی آبادان دهه‌ی ۵۰ نوعی پیجین بوده و فارسی امروزی که از ترکیب فارسی میانه و عربی پدید آمده نوعی کریول است.

ملاک واج‌شناختی در تفکیک مقوله‌ی نحوی

این که معلوم کنیم یک واژه یا یک زنجیره از واژه‌ها در جمله چه می‌کنند، اسم هستند یا صفت یا فعل یا قید یا... یعنی مقوله‌ی نحوی آن واژه یا گروه را معین کرده‌ایم.

«نادان» در نگاه صرفی صفت است، اما در جمله‌ی «نادان بیش از همه خود را می‌آزارد.» از مقوله‌ی نحوی اسم است، نه صفت. در حالی که در جمله‌ی «آدم نادان بیش از همه خود را می‌آزارد» از مقوله‌ی نحوی صفت است.

برای فهمیدن مقوله‌ی نحوی هر واژه باید از ملاک‌های مختلفی استفاده کنیم. یکی از این ملاک‌ها ملاک واج‌شناختی است. مردم به کسی که اهل کتک‌کاری است می‌گویند «بزن» مثلا می‌گویند «حامد آدمی است بزن» و در عین حال «بزن» را به عنوان فعل امر نیز می‌شناسند.  فرقش این است که در اولی تکیه را روی هجای دوم می‌گذارند و در دومی روی هجای اول. پس اگر تکیه در «بزن» و «بخور» و «برو» و «بساز» روی هجای اول باشد، مقوله‌ی نحوی فعل است و اگر روی هجای دوم باشد مقوله‌ی نحوی صفت است.

طبیعتا این ملاک در نوشتار قابل استفاده نیست. نوشتار همواره بازنمایی ناقصی از گفتار بوده است.

مامان

هیچ راهی - جز حدس زدن آغشته به بعضی شواهد - نداریم برای دانستن این که بچه‌ی تازه زبان‌گشوده وقتی می‌گوید «مامان» چیزی در ذهنش دارد و معنایی برای این صدا درآوردن متصور است یا فقط دارد با حنجره‌اش بازی جدیدی می‌کند، و از تشویق پدر و مادر می‌فهمد که خوب بازی کرده است، یا اگر طبق معمول، جواب درست چیزی شبیه «نه این و نه آن» و «کمی این و کمی آن» است، نسبت این و آن در جواب چند به چند است.

بصره، کوفه، ارسطو

در میان دانش‌مندان حوزه‌ی تمدن اسلامی دو نگاه درباره‌ی زبان وجود دارد، نگاه اول نگاه مکتب بصره یا بصریون است که تحت تاثیر دیدگاه‌های ارسطویی زبان را دستگاهی قانون‌مند و منطقی می‌دانند و نگاه دوم نگاه مکتب کوفه است که تنوع و بی‌قاعدگی را در زبان به رسمیت می‌شناسند.

سیبویه و باقی نویسندگان و متفکران مکتب بصره این بخت را داشتند که بسیاری از مردم ساکن در حیطه‌ی تمدن اسلامی غیر عرب‌زبان بودند و بیش از آن که به شرح و بسط تفاوت‌ها، لهجه‌ها و ریزه‌کاری‌های ادبی نیاز داشته باشند، به نظام زبانی‌ای قانون‌مند و قابل فراگیری برای ارتباط در گستره‌ی تمدن اسلامی نیاز داشتند.

شاید آنچه سرّ رشد غیر عرب‌زبانان (خصوصا ایرانیان) در این میان بوده، بیش از هوش سرشار و نبوغ بی‌نظیرشان، هم‌وضع بودن با دیگر مخاطبان زبان عربی بوده است.

لحظه‌ی دریافتن معنی؟

مغازه‌دارها با هم صحبت می‌کردند.

- پیک چی آورد؟

- دیجیتالیه رو.

- کدوم؟

- سی‌کیلوییه رو.

من درست همین‌جا فهمیدم که منظور ترازو است. دوستم حتی صحبت به این‌جا هم که رسید متوجه منظورشان نشد. شاید آدم تیزتری اگر بود از همان اول می‌فهمید. اما واقعا همین‌طور است؟ حالا این ماجرای سالیانی پیش. تصور کنید اردویی - مثلا اردوی مشهد - و یک عده نشسته‌اند و صحبت می‌کنند. یکی از در وارد می‌شود و می‌شنود:

- بعضی‌ها که می‌گفتند حتی از روی جوراب.

- از روی جوراب؟

و تازه وارد که گمان می‌کند لحظه‌ی دریافتن معنی همین لحظه بوده است وارد بحث می‌شود:

- بله. بعضی از فرقه‌ها از روی جوراب مسح می‌کشند.

- مسح؟ پشه رو می‌گفتیم ما. از روی جوراب هم نیش می‌زنه این‌جا.

واقعا لحظه‌ی دریافتن معنی وجود دارد؟

سوزنی که گیر می‌کند

گاه ذهنمان یاری نمی‌کند. دنبال باقی حرفمان می‌گردیم و پیدا نمی‌کنیم. دنبال بهانه یا پوششی برای آن چه در ذهنمان است می‌گردیم و پیدا نمی‌کنیم. در چنین وقت‌هایی بعضی از مردم یک کلمه را مدام در حرف‌هاشان تکرار می‌کنند بی این که معنی خاصی داشته باشد.

امروز حرف دو نفر را دزدیده گوش می‌دادم. یکی میان هر دو جمله‌ی دو کلمه‌ایش می‌گفت «خب؟»

بعضی البته کلمه‌های قلنبه‌تری دارند: «نحله»، «گفتمان»، «هژمونی». از من می‌شنوید خیلی وقت‌ها این کلمه‌ها جدی نیستند.

نظر و منظور

ما بارها از حوزه‌های مختلف زبان صحبت می‌کنیم. چیزی را در حوزه‌ی صرف می‌بینیم و چیزی را در حوزه‌ی نحو و چیز دیگری را در حوزه‌ی واج‌شناسی و باز چیزی دیگر را در حوزه‌ی معنی. حتی وقتی نظریه‌ی زبانی می‌دهیم ترتیب اعمال قواعد این حوزه‌ها را معلوم می‌کنیم.

اما آیا واقعا وقتی حرف می‌زنیم و می‌نویسیم همه‌ی این‌ها جداجدا و به ترتیب دارند عمل می‌کنند و آن قدر سریع هستند که ما حس نمی‌کنیم؟ یا اصلا ماجرا چیز دیگری است و ما سوی ترکستان می‌تازیم؟

فرمان اول‌آدم

برنامه‌ریزی زبانی، چه برای رسیدن به هدف‌های داخل زبانی (مثل حفظ یا اشاعه‌ی یک ساختار زبانی خاص) مفید است، چه برای رسیدن به هدف‌های بیرون زبانی. یکی از این هدف‌های بیرون زبانی تبعیض‌زدایی است. فرمان اول‌آدم قاعده‌ای تجویزی است که می‌گوید هر وقت از گروه خاصی از آدم‌ها حرف می‌زنید، پیش از عنوان خاصشان به آدم بودنشان اشاره کنید تا گفتمان به سمت تبعیض‌امیز بودن نرود.
مثلا: آدم‌های سیاه‌پوست، آدم‌های عرب‌زبان، آدم‌های روس‌تبار، آدم‌های مسیحی، آدم‌های معلول، آدم‌های فقیر، آدم‌های بی‌سواد، آدم‌های کارگر، آدم‌های جوان، آدم‌های پیر.
در بعضی زبان‌ها ریشه‌ی بعضی از این تفکیک‌ها آن قدر عمیق است که ذهن گویشور نسبت به این قاعده عکس‌العمل شدید نشان می‌دهد و حاصل اعمال آن را خطا یا دست کم شدیدا نشان‌دار می‌بیند. مثلا در فارسی شنیده‌اید که بگویند «آدم‌های زن»، «آدم‌های مرد»؟

متولد ۳۲۲

ابن جنی، نحوی عرب‌زبان متولد ۳۲۲ ه‍ ق در تعریف زبان نوشته است:

زبان آواهایی است که هر جامعه‌ای با آن منظور خود را می‌رساند.

نزدیک ۱۱۰۰ سال از نوشتن این جمله گذشته و هنوز بسیاری از مدعیان، به دو خصلت آوایی بودن و اجتماعی بودن زبان توجه نمی‌کنند.

این نابغه حتی در خطاهایش نیز تحسین‌برانگیز است. او در کتابش الخصائص نظریه‌ای را طرح کرد که بعدها به اشتقاق اکبر معروف شد. مطابق این نظریه شش جای‌گشت مختلف یک ریشه‌ی ثلاثی همه به معنای واحدی مربوط بودند. مثلا:

ق و ل - ق ل و - ل ق و - ل و ق - و ق ل - و ل ق

اگر معناداری آواها نظریه‌ای درست می‌بود، این نظریه‌ی ابن جنی می‌توانست بنیان محکمی داشته باشد.

آوازهای صنفی، کدهای فراموش‌شده

اگر خودتان هم ندیده باشید، بزرگ‌ترهایتان یادشان هست، دوره‌گردها آوازهای صنفی داشتند. زالزالک‌فروش آوازی می‌خواند، پنبه‌زن آواز دیگری. ام‌روز اما خبری از این آوازها نیست.

پیش‌تر که بلندگو در کار نبود و شما از فریادهای داخل کوچه تنها واکه‌ها را می‌شنیدید و بسیاری از هم‌خوان‌ها برایتان نامفهوم بود، آن آهنگ که از شنیدن واکه‌ها تشخیصش می‌دادید، به کار می‌آمد. در واقع کالا یا خدمت مورد نظر با همان آهنگ رمز(کد»گذاری شده بود.

حالا بلندگو هست، صداها نخراشیده و واضح تا عمق خانه‌تان می‌رسد، دیگر نیازی به آن سیستم کدگذاری نیست.

ترکیب مرده‌شو برده

این سه قاعده را کم و بیش می‌شناسیم:

۱. برای برجسته کردن عنصری در جمله آن را مبتدا می‌کنیم. این ممکن است به دلیل محبت، احترام یا تاکید بر اهمیت این عنصر باشد. مثلا:

«پسرش را برایش کتاب خرید» که شکل قبلیش بوده «برای پسرش کتاب خرید».

۲. برای رسمی‌تر نوشتن ضمایر متصل را جدا می‌کنیم. مثلا «دکتر او را معاینه کرد» که شکل قبلیش بوده «دکتر معاینه‌اش کرد».

۳. برای ادبی نوشتن عنصر تکراری را با عنصری هم معنیش جای‌گزین می‌کنیم. مثلا «کارش را که به انجام رساند، در فرصت باقی‌مانده از منارجنبان دیدن کرد» که شکل قبلیش بوده «کارش را که کرد، در فرصت باقی‌مانده از منارجنبان دیدن کرد».

حالا این سه قاعده را بر این جمله اعمال می‌کنیم: این کار در شأنتان نیست.

۱. این کار در شأنتان نیست.

۲. شما این کار در شانتان نیست.

۳. شما این کار در شان شما نیست.

۴. جناب عالی این کار در شأن شما نیست.

که جمله‌ی آخر هیچ به گوش خوش نمی‌آید، یا به تعبیر فنی‌تر، جمله‌ای است نشان‌دار.

یعنی هر قاعده‌ای، هر چند مجاز یا حتی الزامی، ممکن است متن را تا حدی از دستور هسته دور کرده به دستور حاشیه نزدیک کند.

سوراخ دش‌واژه‌ای

فارسی‌زبانان وقتی واکه‌ی /a/ را بعد از هم‌خوان /k/ تلفظ کنند، هم‌خوان را دمیده تلفظ می‌کنند: /kha/. این ربطی به این ندارد که آنچه تلفظ می‌کنند جزئی از یک ساختار دستوری باشد یا غیر دستوری، معنادار باشد یا نه، و هر چیزی از این دست. مثلا:
۱. کارم داشتم.
۲. زیاد نمی‌توانی بخوری؟ کام بخور.
۳. کاکاشاپاکاکانتانیکا.
۴. کاش می‌دانستی.
این تنها محدود به همین دو آوا و همین زبان نیست. قاعده‌های واجی هر زبان، مستقل از دستور و معنا بر روی آواها عمل می‌کنند.
تنها استثنایی که می‌توان نام برد، بعضی دش‌واژه(taboo)ها هستند که به اقتضای دش‌واژه بودن جور دیگر تلفظشان می‌کنند.

وابستگی معنی به زمینه

یک نظریه‌ی معنی‌شناختی در تصویر آرمانی‌ای که کتز و فودور می‌دهند باید بتواند تمامی معناهای ممکن هر جمله را بدون توجه به اطلاعات دائرة‌المعارفی ما و نیز اجزای پیشین و پسین متن به ما بدهد.

احتمالا ایده‌ی همیشگی و ساده‌دلانه‌ی «دانستن معنی هر جزء و یافتن معنی کل» اولین ایده‌ای است که به ذهن آدم‌ها می‌رسد. اما چه طور می‌توان معنی هر جزء را مستقل از معنی دیگر اجزا و مستقل از ارتباط میان اجزا دانست؟

مثلا اگر موصوف موی آدمی باشد، احتمالا طول ۴۵ سانتیمتر را می‌توان با صفت بلند توصیف کرد، اما اگر موصوف ساختمان باشد، ۴۵۰ سانتیمتر نیز بلند محسوب نمی‌شود.

الف بعدش ب بعدش ج

یکی از مهم‌ترین ماجراهای مواجهه‌ی ما با زبان این است که ذهن خطی نیست، اما زبان خطی است. برای این که محصولات ذهن را به شکل محصولات زبانی بسته‌بندی کنیم، باید نظمی خطی به آن‌ها بدهیم.  وقتی نمی‌توانیم این نظم را بیابیم و مثل گربه در کلاف بزرگ و سر در گم جمله‌ی نیمه‌تمامان گیر می‌کنیم و نمی‌توانیم ادامه‌اش بدهیم، بهانه می‌آوریم که «کلمه‌اش را پیدا نمی‌کنم»، اما در بیش‌تر مواقع ماجرا نه یافتن واژه‌ی گم‌شده، که اصلاح صرف و - دقیق‌تر اگر بگوییم - ترتیب خطی واژه‌ها است.

امتحان‌های پایان ترم را پیش رو دارم

پس موقتا تا ۱۵ تیر این وبلاگ را به روز نخواهم کرد.

هم‌تافت زبان و جامعه

دکتر مدرسی در «درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان» مثالی می‌زند که نشان بدهد تغییر در جامعه و زبان معمولا به یک اندازه و یک عمق نیست. او می‌گوید تغییر کوچکی مثل داد و ستد اقتصادی و فرهنگی و سیاسی بین ایران و فرانسه اثر زبانی عمیق‌تری داشته تا تغییر عمیقی که تقسیم آلمان به آلمان شرقی و غربی. دکتر مدرسی کتاب را در سال ۱۳۶۸ منتشر کرده، زمانی که هنوز آلمان شرقی و غربی معنا داشته. اما الان هم می‌توانیم بگوییم آن تقسیم از این داد و ستد عمیق‌تر بوده؟ ملاکمان برای ارزیابی عمق تغییرات اجتماعی چیست؟ تنها حسمان؟
ایده‌ی عجیبی است که بگوییم اتفاقا یک پارامتر برای ارزیابی عمق تغییرات اجتماعی، میزان تغییرات زبانی هم‌پای آن تغییرات اجتماعی است؟

استعاره‌ی آشنا

استعاره‌ها اغلب کمک می‌کنند حجم قابل توجهی از حرف را در اشاره‌ای بگنجانیم. همین خصوصیت است که آن‌ها را در چشم رندانه، ماورایی، از جنسی فراتر از عالم ملک، و شامل فرزانگی‌ای فراانسانی می‌نمایاند.

اما اگر بیش‌تر دقت کنیم، استعاره‌ها و این نگاه‌های رندانه‌شان:

۱. بسیار بیش از آن که ما گمان می‌کنیم زیر دست و پا ریخته‌اند.

۲. به هیچ روی آن طور که می‌نمایند بی‌خطر نیستند.

استعاره کشاندن گفتاری به دامنه‌ی گفتار دیگر است. به همان شیوه‌ی استعاری بگویم؛ اگر آشنایی را نه در محل کارش که در کارگاهی دیگر دیدید، از او بپرسید آنجا چه می‌کند و گواهی‌نامه‌های لازم برای کار را از او بخواهید و با دقت بررسی کنید. سبزی‌فروش آشنا لزوما راننده‌ی اتوبوس خوبی نمی‌شود.

اقثریت

معمولا برای فهم موقعیت اجتماعی یک اقلیت زبانی، دست به دامن تمثیلی می‌شویم مثل دو دایره‌ی کوچک و بزرگ که دایره‌ی کوچک درون دایره‌ی بزرگ است. مثل اقلیتی که لاسجردی صحبت می‌کنند در مقایسه با اکثریت فارسی‌زبان.

اما گاه همان اکثریت خود در منظری دیگر اقلیت محسوب می‌شود. مثلا فارسی‌زبانان در قیاس با انگلیسی‌زبان‌های دنیا اقلیت هستند. ماتریوشکا نام نوعی عروسک روسی است، این عروسک‌ها معمولا یک گروه عروسک هستند که هر کدام در دل عروسک بزرگ‌تر از خود جا می‌گیرند. زبان‌ها از این نظر شبیه عروسک‌های ماتریوشکا هستند.

اما پدیده‌ی دیگری هم می‌توان یافت: دو گروه زبانی که همزمان نسبت به هم اقلیت و نیز اکثریت باشند. فارس‌ها و ترک‌ها در تهران و تبریز مثال این وضع هستند. با کم‌تر از یک روز راندن به شمال غرب، بی این که از کشور خارج شوید یا زبانتان را عوض کنید، از اکثریت زبانی به اقلیت یا برعکس تبدیل می‌شوید.

پدیده‌های زبان‌شناسی اجتماعی از یک سو با قراردادهای محض و از سویی دیگر با عینیت محض سر و کار دارند و این بررسیشان را هم دسوار و هم جذاب می‌کند.