همتافت زبان و جامعه
استعارهی آشنا
استعارهها اغلب کمک میکنند حجم قابل توجهی از حرف را در اشارهای بگنجانیم. همین خصوصیت است که آنها را در چشم رندانه، ماورایی، از جنسی فراتر از عالم ملک، و شامل فرزانگیای فراانسانی مینمایاند.
اما اگر بیشتر دقت کنیم، استعارهها و این نگاههای رندانهشان:
۱. بسیار بیش از آن که ما گمان میکنیم زیر دست و پا ریختهاند.
۲. به هیچ روی آن طور که مینمایند بیخطر نیستند.
استعاره کشاندن گفتاری به دامنهی گفتار دیگر است. به همان شیوهی استعاری بگویم؛ اگر آشنایی را نه در محل کارش که در کارگاهی دیگر دیدید، از او بپرسید آنجا چه میکند و گواهینامههای لازم برای کار را از او بخواهید و با دقت بررسی کنید. سبزیفروش آشنا لزوما رانندهی اتوبوس خوبی نمیشود.
اقثریت
معمولا برای فهم موقعیت اجتماعی یک اقلیت زبانی، دست به دامن تمثیلی میشویم مثل دو دایرهی کوچک و بزرگ که دایرهی کوچک درون دایرهی بزرگ است. مثل اقلیتی که لاسجردی صحبت میکنند در مقایسه با اکثریت فارسیزبان.
اما گاه همان اکثریت خود در منظری دیگر اقلیت محسوب میشود. مثلا فارسیزبانان در قیاس با انگلیسیزبانهای دنیا اقلیت هستند. ماتریوشکا نام نوعی عروسک روسی است، این عروسکها معمولا یک گروه عروسک هستند که هر کدام در دل عروسک بزرگتر از خود جا میگیرند. زبانها از این نظر شبیه عروسکهای ماتریوشکا هستند.
اما پدیدهی دیگری هم میتوان یافت: دو گروه زبانی که همزمان نسبت به هم اقلیت و نیز اکثریت باشند. فارسها و ترکها در تهران و تبریز مثال این وضع هستند. با کمتر از یک روز راندن به شمال غرب، بی این که از کشور خارج شوید یا زبانتان را عوض کنید، از اکثریت زبانی به اقلیت یا برعکس تبدیل میشوید.
پدیدههای زبانشناسی اجتماعی از یک سو با قراردادهای محض و از سویی دیگر با عینیت محض سر و کار دارند و این بررسیشان را هم دسوار و هم جذاب میکند.
در مسائل بینالمللی زبان
در مهمانیها، مخصوصا در اولین دیدار و آشنایی با فلان عروس یا داماد جدید خانواده، یکی از فرمولهای دمدستی برای پر کردن خلأ پرملال حرفهای دوستداشتنی، پرسیدن از شغل و تحصیلات یکدیگر است.
آقای تازه تعمیرکار موبایل بود و چند جملهای از کارش گفت و بعد حرف به من رسید که چه میخوانم.
- زبانشناسی؟ [چندثانیه سکوت کرد و با تمرکز کامل چشمها و حالتی شبیه گیر کردن زل زد به من] یعنی در رابطه با چه زبانی؟
- نه. زبان خاصی نه. ما با خصوصیات کلی زبانها سر و کار داریم و آنها را بررسی میکنیم.
- [با نگاهی حاکی از «فهمیدم»] شما مسائل بینالمللی زبانها را بررسی میکنید.
و من از وقتی این جمله را شنیدم به سه چیز فکر میکنم.
اول: «بینالمللی» در ذهن او چه معنایی دارد که حس نمیکند جملهاش بیمعنا است؟
دوم: این که آدمها در عرصهی عمومی اینقدر مبهم و بیدغدغهی معنا صحبت میکنند خاص زبان فارسی است یا در باقی زبانها هم همین قدر رایج است؟
سوم: باعث این وضع مردم هستند یا نخبگان و در درجهی اول زبانشناسانی که کار کردن در زمینهی کاربرد زبانشناسی برایشان معادل «پیفپیف» است؟
چه قدر؟
عجیب است اگر گمان کنیم سوال اثری جدی بر جواب دارد؟ سوال در بسیاری از موارد شرایط (constraints) جواب را تعیین میکند. معمولا وقتی بحث از ربط صداها و معنی واژهها به میان میآمد سوال این بود که معنی واژه به صدایش ربط دارد یا نه. طبیعتا جواب نمیتوانست چیزی خیلی متفاوت از «بله» یا «خیر» باشد. نهایتا میگفتند «بله، اما...» یا «خیر، مگر در مواردی که...».
حالا اما میپرسند «ربط صداها به معنای واژهها چه قدر است؟» و جواب چیزی کاملا متفاوت میشود. جواب متفاوتی که به کار ارزیابی پاسخ آن سوال قبلی هم میآید.
پیوندهای روزانه
منفیش کن
«من دارم بهت میگم مواظب باش».
*«من ندارم بهت میگم مواظب باش».
*«من دارم بهت نمیگم مواظب باش».
«داشتم میرفتم خونه».
*«نداشتم میرفتم خونه».
*«داشتم نمیرفتم خونه».
ظاهرا نمیتوانیم جملههایی را که فعلهای مضارع و ماضی ملموس دارند با قواعد معمول منفی کنیم. اما - باز هم ظاهرا - میتوانیم معنای منفیش را با جملهای دیگر برسانیم:
«الان بهت نمیگم مواظب باش».
«اون موقع نمیرفتم خونه».
این محدودیتها و امکانهای مهنی خاصی دارند؟
بازنگری در وظایف ویراستار - ۱ - واژگان - تصحیح رمزگان خطا
معمولا میگویند ویراستار باید رسمالخط متن را یکدست و مطابق شیوهنامهی ناشر تنظیم کند. این مدعا عملی است؟ چند ناشر شیوهنامه دارند یا توان علمی و عملی و اقتصادی تدوین یک شیوهنامهی واقعی را دارند؟ نتیجه این میشود که ناشران کوچک یا از خیر ویرایش میگذرند، یا تن به شیوهنامهی یک ناشر بزرگ (اغلب دولتی یا حتی نهاد غیر ناشر دولتی) میدهند یا مجموعهای منعندی و مطابق با ذوق فردی مورد اعتماد به عنوان شیوهنامه تهیه میکنند. ناشران بزرگ هم که با هزینههای بسیار شیوهنامه فراهم میکنند و نهایتا رفتارشان با شیوهنامه رفتاری تجملاتی است.
اما در یک نگاه زبانشناختی، در حد واژگان میتوان به این نکته دقت کرد که هر شکل مکتوب هر واژهای دو نوع اطلاعات با خود دارد: اطلاعات معنایی و اطلاعات جانبی (رمزگانی).
مثلا «دستمال» هم ما را به معنای این واژه ارجاع میدهد هم نشان میدهد به گمان نویسنده این واژه بسیط است. در حالیکه اگر همین واژه را «دستمال» بنویسند علاوه بر ارجاع به معنای پیشین، اطلاعات رمزگانی ما دیگر واژه را بسیط نمیبیند و آن را مرکب از «دست» و «مال» میبیند و به این دو مربوط.
یا «مقاطعه» علاوه بر ارجاع به معنای واژه به ما این اطلاعات رمزگانی را میدهد که این واژه نسبتی (ولو تاریخی) با واژههایی مثل »قطع» دارد.
احتمالا حفظ اطلاعات رمزگانی و تصحیح خطاهای آن مهمتر از یکدست نوشتن و مطابق شیوهنامه نوشتن است. این وظیفه برای یک ویراستار واقعیتر و غیرتجملاتیتر و بسیار بسیار کمحجمتر است.
چرا عرباندند؟
گاه در واژهنامهها به واژههایی برمیخوریم که هر چند ظاهر و ریشهی عربی دارند، اما عربی نبوده و نیستند و ایرانیان این واژهها را ساختهاند. اما چرا؟ شاید مفهومی بوده که برایش واژهای نداشتهاند و به همین دلیل از زبان عربی برای ساختنش کمک گرفتهاند؟
بررسی یک مثال کمک میکند صحت این حدس را بیازماییم. «استرعاب» در عربی کاربردی نداشته و ندارد. ایرانیان در متنهایی که پس از اسلام نوشتهاند گاه این واژه را به معنای ترساندن به کار بردهاند. اما هم زبان فارسی «ترساندن» داشته و هم اگر میخواستند از عربی وام بگیرند، «ترعیب» عربی به همین معنی ترساندن به کار میرفته و میرود. بنا بر این نیاز به واژه، نیازی جهت انتقال مفهوم نبوده است.
چرا باید کس(ان)ی واژهای بسازند و به کار ببرند که مفهوم جدیدی را منتقل نمیکند؟
حدس من این است: تعدادی از واژهها را منشیان دربارهای پادشاهان و حاکمان و والیان و امیران ایران (که بسیاری از این شاهان فارسیزبان نبودهاند، یا اگر بودهاند از فوت و فن املا و انشا چیزی نمیدانستهاند) ساختهاند تا زباندانی خود را به رخ مخدومانشان و رقبای مخدومانشان بکشند و جایگاه خود و طبقهی خود را تثبیت کنند. آنها این واژهها را ساختهاند تا دیگران را با این واژههای ناشناخته بترسانند و در جای خود محکم بمانند.
دوباره به جایی رسیدهایم که بگویم نگاهی سریع اما دقیق به نثر منشیان ایرانی خصوصا در دوران صفویه و قاجار چیزهای بسیاری به ما خواهد آموخت.
چه میکند این زبان؟
این بازنوشتهی چند جمله از خلاصهای است که طمع داشتم مقالهای شود و در کنفرانسی در فروردین امسال ارائهاش کنم، اما برگزارکنندگان کنفرانس آن را نپذیرفتند:
زبان عناصر لازم (واژگانی، صرفی، نحوی، معنایی و جز آن) را برمیگزیند، عناصر منسوخ (واژهها و ساختارهای غیر رایج) را حذف میکند، از خود مراقبت میکند، خود را بازسازی میکند، علاج میکند، تغذیه میکند و رشد میدهد. این علت سختجانی و بقای زبانهای طبیعی است.
مبارزان دیکتاتورمسلک راه آزادی
جورج اورول یک نویسنده و روشنفکر و در عین حال یک فعال سیاسی است. رابطهی او با زبان حاصل عمل و تامل همزمان است. او در ۱۹۴۶ در ۴۳ سالگی مقالهی سیاست و زبان انگلیسی را نوشت. او مقالهی درخشانش را با جملاتی مانند این آغاز میکند که همه میدانند زبان انگلیسی در بدترین وضع خود است. کاری نمیشود کرد، زبان و تمدن ما همزمان رو به انحطاط نهادهاند.
بعد از مقدمهای که سطرسطرش خواندن دارد، او نمونههایی از این انحطاط و زوال زبان انگلیسی معاصر خودش را میشمرد و این زوال را ناشی از اثر سیاست بر زبان میداند. در واقع او میگوید مبهمنویسی راهی است که زبان را ابزاری قدرتمند در دست سیاستمداران میکند تا با آن قدرت خود را تثبیت کنند و مردم را بفریبند.
پس از آن، در بخش پایانی مقاله، او شش اصل قاطع مینویسد تا زبان انگلیسی سالم و روشنی را در برابر زبان بیمار و مبهم اهل سیاست پدید بیاورد. این مقاله و شش اصل صریح و ساده و موثر آن تحولی واقعی هم در نثر انگلیسی و هم در سپهر سیاست انگلیسی ایجاد کردند.
پیش از این دربارهی ایدهی بارت که زبان را دیکتاتور میدانست و چارهی کار را در به هم زدن قواعد بازی این دیکتاتور و در نتیجه به هم ریختن بافت قدرت با تقلب در زبان میدید، اشارهای کردم. خوشبختانه بارت - بر خلاف اورول - اثر قابل توجهی بر زبان فرانسه به جا نگذاشت.
اورول، بارت، سرهنویسان، درستنویسان، دستوریها، و معیارگروان همه مبتلایان یک بیماری هستند. آنها متوجه نیستند که زبان گونههای مختلف دارد و نمیتوان و نباید گونههایی از زبان را با تمامیت زبان اشتباه گرفت و تبر برای بیخبر کردنش یا قیچی برای هرسکردنش برداشت. هر کسی میتواند بر مبنای نیازها و امکانات خود و اطرافیانش گونهای دیگر پدید بیاورد و کارآمدی این گونهی نوین است که مقبولیتش را تعیین میکند. مقبولیتی که برای هیچ گونهی زبانیای ابدی نیست و هر آن شاید تغییر کند.
بازار زبان
زبان موسسهای است که تولید و توزیع نوعی از کالا و خدمات را - که مسامحتا فکری مینامیمشان - در جامعه به عهده دارد، با این حساب ربط اقتصاد و زبان چیست؟ شباهتی واقعی یا استعاری؟
زبان، گویش، لهجه
چراغها را خاموش کن! از حفظ میخوابم
«سیاهگوش» یعنی موجودی که گوشش سیاه است، اما «سیاهبیشه» یعنی بیشهای که سیاه است و نه مثلا موجودی که بیشهاش سیاه است. حالا «برادرزن» نه موجودی است که برادرش زن است، نه زنی است که برادر است. برادرزن کسی است که برادر زن است.
یعنی در زبان فارسی (فارغ از مقولههای دستوری، که الزاما گویشور نمیداندشان) برای فهم منظور گوینده از یک بستهی متشکل از دوکلمهی پشت سر هم، دست کم سه الگوی متفاوت داریم. از کجا میفهمیم کدام الگو برای کدام موقعیت مناسب است؟
یک جواب این است که ما الگوی مناسب هر کدام را بر اثر تجربهی زبانی از پیش دیدهایم و حفظ هستیم. اما چنین است؟ اگر عبارت جدیدی ببینیم، معمولا الگوی درست را با تقریب خوبی حدس نمیزنیم؟
شاید آن طور که من گمان میکنم بشود گفت همیشه بافت و متن هستند که ما را به منظور راهنمایی میکنند.
سجاوندی؟
دوستی در نظرهای مطلب پیش دربارهی شیوهی نقطهگذاری یا اصطلاحا سجاوندی پرسیده بود. بنا ندارم در این وبلاگ به این موضوع بپردازم، اما دوستانی که به موضوع علاقه یا نیاز دارند، میتوانند اگر در ایران هستند از راهنمای آماده ساختن کتاب استفاده کنند و اگر در ایران نیستند نگاهی به فصل ۶ شیوهنامهی شیکاگو بیندازند.
با توجه به این که این علائم را از شیوهی نگارش زبانهای دیگر وام گرفتهایم، تا جایی که یادم هست جز در مورد علامت نقل قول فرق خاصی با بقیه در استفاده از ین علائم نداریم. بنا بر این، استفاده از یک منبع انگلیسی برای آموختنشان کار نادرستی نیست.
واژه تنها، واژه بیکس
این تصور خطا که «زبان انباشتهای از واژهها است» به نتیجهای خطا میرسد که برای زیبا نوشتن باید واژههایی زیبا در انبار و انبانت داشته باشی. زیبانویسان پیرو این تئوری، عالمی واژههای منسوخ و نشاندار و ترسناک دارند و گمان میکنند با نوشتن آنها زیبا مینویسند. اما هر واژهی ظاهرا زیبایی را میتوان با نشاندن در متنی نامتناسب به فلاکتی جبران نشدنی انداخت. در واقع کافی است انسجام متن را از میان ببریم تا واژه به همان فلاکت بیفتد که گفتم.
برای دیدن نمونههایی از این فاجعه، نثر منشیان دوران صفوی و قاجار را میتوان دید. البته این که چرا نثر منشیان آن دوران چنین است انگیزههایی اجتماعی نیز دارد، باز هم از آن چیزهایی که شاید بعدتر نوشتمش.
جادو و زبان و ادراک
سهتایی ذهن و زبان و جهان و ارتباطهای میان این سه جالب هستند و عجیب. اما زیاد پیش میآید که آدمها بخشی را که به خودشان نزدیکتر است (اینجا ذهن) را نبینند و رابطهای دوتایی میان زبان و جهان بیابند.
دوطرفه دیدن این رابطه، یا برعکس دیدن آن، چیزی است عجیب. اوراد و طلسماتی که قبایل بدوی میخواندند و توقع داشتند صرف بر زبان راندنشان مثلا فلان دشمن را بکشد یا دوست را سلامت دارد حاصل این نگاه هستند.
گاه نیز عنصر سومی را (حساب و عدد) به این دوتایی وارد میکردند تا رابطهی میان اجزای زبان را مثل روابط عددی قطعی و منظم کنند. گیمطریه تلاشی از این دست است.
در برابر این حرفها باید به تلاشهای امثال سوسور و آگدن و ریچاردز نگاه کنیم تا تفاوت دو نگاه را خوب دریابیم.
تو برو به کوه و دریا
حکمتفروشی معتبر
در زبانشناسی شناختی، استعارهی مفهومی یا شناختی به فهم یک ایده یا دامنهی مفهومی با اصطلاحات ایده یا دامنهی مفهومی دیگر میگویند. مثال مشهورش هم فهم کمیت با رجوع به اصطلاحات مربوط به جهات است. مثل وقتی که میگوییم «نمرهاش از من بالاتر است» که «بالاتر» اصطلاحی مربوط به حوزهی جهات است و برای فهم «بیشتر» از آن استفاده کردهایم. +
حجم بالایی از گفتاری که با نام اندرز و حکمت و نامهایی مانند اینها میشناسیم، عملا چیزی جز این استعارهها نیستند. مثلا:
دوستی درختی است که در قلب انسان ریشه میکند.
زندگی سفری است طولانی و بی توقف، منظرههای کنار جاده را دریابید.
که این عجوز عروس هزار داماد است.
یک دست صدا ندارد.
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
و بسیاری از این دست. میتوانید منتظر ناصحان امین نمانید. فهرستی از ایدهها و حوزههای مفهومی فراهم کنید و سعی کنید هر یک را بر اساس مفاهیم دیگری توصیف کنید، صاحب دریایی از مرواریدهای حکمت خواهید شد. با اصطلاحات ریاضی، اگر فهرست بیپایانتان را A بنامید، A۲ مجموعهای انباشته از حکمتهای کشفشده یا نشده است. کافی است کمی ذوق در تزئین گفتارتان داشته باشید. بامزهتر این که اغلب در کنار هر حکمت میتوان حکمت معکوسی نیز یافت. یکی را مینویسم:
زندگی سفری است طولانی و بی توقف، منظرههای کنار جاده حواست را از مقصد پرت نکند.
سمساری مصلحالدین
آقای وانتی خریدار لوازم منزل دست دوم توی کوچه فریاد میزند «لَوا زیمایْ منزیل خری داریم.»
راجع به این نوع زمانبندی در بیان جمله و تبدیل و حذف واکهها شاید بعدها حرفی زدم. الان نگاهم به جمع بستن لوازم با «ا» یا همان «ها» است.
برای من این میتواند نشانهای به گرایش (گروهی از) گویشوران زبان فارسی به قاعدهمندتر کردن جمع در فارسی باشد. اینها نمیتوانند جمع مکسر عربیتبار را تشخیص بدهند، پس با قاعدهای که میشناسند واژه را جمع میبندند.
آسانترین راه شاید برای پاسبانان خودخواندهی زبان، بیسواد نامیدن این مردم است. اما با شیخ مصلحالدین سعدی و «اولیتر»ش چه میکنند؟ او هم بیسواد است؟
سلمنا. ما به دنبال زبانی هستیم که زبان فارسیزبانان است. باسوادتر از سعدی مگر چند نفر هست؟
آسانتر؟
پدیدهای هست به نام دوگانسازی (Reduplication). دوگانسازی تکرار یکبخش یا تمام یک واژه در اول، میان یا آخر آن واژه به منظور ساختن واژهای جدید است.
در فارسی شبیهترین چیز به دوگانسازی (که اغلب مصداق دوگانسازی حسابش میکنند) کاری است که ما با نشاندن یک شبه واژهی نظیر کنار واژهی اصلی میکنیم؛ مثل «کتاب متاب»، «مهندس پهندس»، «شعر معر». معمولا هم از این ترکیب چنین منظوری داریم:
کتاب و/یا چیز(های)ی مانند/عین آن.
یعنی با این کارْ گاه حیطهی معنایی واژه و گاه حیطهی مصداقیش و گاه هر دو را افزایش میدهیم.
دوستی از من پرسیده این که ما اغلب این (شبه)دوگانسازی را با /m/ انجام میدهیم به دلیل سهولت تلفظ /m/ است؟
چند نکته:
۱. سهولت تلفظ یک مفهوم عینی خارجی نیست، به عادتهای تلفظی شما بستگی دارد. ظاهرا صدایی که ما تهرانیها اول واژهی «کار» از خودمان درمیآوریم جزو سختترین آواهای مردم جاهای دیگر دنیا است و برای همین صدای /k/ را از جایی کمی عقبتر از ما تلفظ میکنند.
۲. تلفظ نکردن همان /m/ نباید از تلفظش آسانتر باشد؟ مثلا بگوییم /donbalonbal/ به جای دنبال منبال یا /safarafar/ به جای سفر مفر.
۳. حتی میتوان به تکرار یک هجا قناعت کرد. مثلا سفرفر و دنبالبال و بچهچه و پسرسر.
برای این که به نظر نیاید این شیوههای دوگانسازی تخیلی هستند، بگویم که میتوان با گشتن کتابهای صرف مثالهایی از این پدیدهها در زبانهای مختلف یافت.
خواهی که شوی رسوا
امروز تبلیغ مغازهای را دیدم که نرمافزار موبایل میفروخت. جلوی مغازهاش روی یک آویز تبلیغاتی چیزی شبیه این نوشته بودکه:
تپلترین نرمافزارهای موبایل...
یکی از راههای رسیدن به زبانی که باعث شود به ما توجه کنند، شکستن عرف زبانی است. عرف زبانی چنین شغلی استفاده از زبان تخصصی و حرفهای است، این «تپلترین» عرف را میشکند، گوینده را از همرنگی جماعت بیرون میآورد و توجه را جلب میکند.
یک نکتهی کوچک
ما برای بررسی زبان دورههای تاریخی گذشته به آثار به جا مانده از آن دوره نگاه میکنیم. محض توضیح این نکتهی بدیهی را مرور کنیم که طبیعتا نمیتوانیم به آثار به جا نمانده نگاه کنیم. اما این آثار اغلب به این دلیل ماندگار شدهاند که متون شاخص ادبیات آن دوران بودهاند. به بیان دیگر به حتم شامل هنجارگریزی یا هنجارافزاییهایی نسبت به زبان دوران خود هستند، و گر نه اثر ادبی نمیبودند.
مرور کنیم؟ ما میخواهیم هنجارهای زبان در دوران الف را به دست بیاوریم. سراغ متنهای شاخص به جا مانده از آن دوران میرویم. اما میتوان مطمئن بود که این متنها خود با هنجارهایی متفاوت با هنجارهای آن دوران نوشته شده بودهاند. این کلاف سر در گم باز خواهد شد؟
روند فرضی شکلگیری زبان
فرض کنیم با روشی مطمئن شدیم که زمانی آدم بوده، اما زبان نداشته. باز فرض کنیم مطمئن شدیم زمانی بعدتر بوده که آدمها (یا بعضی آدمها) توانستند چیزهای ملموس را اسم بگذارند. یادمان باشد چون تا پیش از آن زبان هنجاری نداشته، این نامگذاری نوعی هنجارافزایی است و در نتیجه باعث کارکرد شاعرانهی زبان میشود.
ظهور دستور زبان از یک سو، و گسترش واژگان به مفاهیم غیرملموس هنجارافزاییهای بعدی هستند. این دومی احتمالا راهی جز این ندارد که استعارهای لیکافی باشد.
خلاصه این که ما از میان یک روند ادبی محض، ابزاری ساختهایم که اولین توقعمان از آن، کارکرد ارجاعیش است. عجیب نیست؟