پیش‌نهاد پژوهش - زبان آژانس‌های مسافرتی

به نظرم زبان کارمندان آژانس‌های مسافرتی زبانی پیچیده و شدیدا مناسب ثبت و پژوهش است. من چند تا از خصوصیات گفتوگوهای هم‌کارانه‌شان را می‌نویسم با تأکید بر این که این‌ها تحقیق‌شده نیستند، فقط مشاهده‌ی شخصی هستند:

۱. حذف سلام و احوال‌پرسی (greetings)

۲. استفاده‌ی اغراق‌آمیز از کلمات محبت‌آمیز و حتی ابداع چنین کلماتی: نازم، گلم، عسلم، خانوم‌گلم و...

۳. خشونت و سماجت

۴. بی‌پروایی درباره‌ی تناقض: مثل «خعــــــلی بی‌شّوری گلم» در فرم، یا دروغ گفتن و به رو نیاوردن در محتوا

من بی‌مخاطب می‌نویسم؟

بارها در مصاحبه‌های شاعران و داستان‌نویسان چیزی شبیه این دیده‌ایم که «من برای مخاطبی نمی‌نویسم» یا «من مخاطب ندارم» یا «من نه برای مخاطب، که برای خودم می‌نویسم».

تا وقتی در حیطه‌ی ادبیات هستیم می‌توانیم از این حرف‌ها بزنیم یا بشنویم، در ادبیات می‌شود دو را در دو ضرب کرد و حاصل حتا پنج نشود، بل‌که بشود آلیس. اما بیرون از ادبیات، وقتی حرف بررسی علمی است، متنی که نوشته‌اندش اما کسی نخوانده استش، هنوز پیام نیست. وقتی اولین نفر بخواندش اولین پیام با اولین مخاطب شکل می‌گیرد، حالا این مخاطب خود نویسنده باشد یا کاشف خوش‌بختی که دویست سال بعد شاه‌کارهای نویسنده را می‌یابد، یا تمام خوانندگان کتاب چاپ شده‌ی پس از این کشف.

خدا بده برکت

آقای کریستین گیلبو در مقام استاد دانشگاه و زبان‌شناس ۵۰ هزار دلار بودجه گرفته و ۷۵۰۰ متن پیامک را که مردم در اختیارش گذاشته‌اند بررسی کرده تا ببیند پیامک زدن زبان را ویران می‌کند یا نه. نتیجه‌ی پژوهشش هم چیزهایی از این دست است:

- جوان‌هایی که با زبان عجیب غریب پیامک می‌زنند ورقه‌ی امتحانیشان را با همان زبان نمی‌نویسند.

- مردم زمینه را متوجه می‌شوند و زبانشان را با توجه به آن تنظیم می‌کنند.

- تغییر در زبان چیز عجیبی نیست و اگر رخ نمی‌داد مردم انگلیسی زبان امروزه به زبان شیکسپیر صحبت می‌کردند.

حرف‌هایی که ما مفت‌مفت می‌زنیم و کسی هم به حرفمان توجه نمی‌کند.

به هر حال خدا شانس بدهد. این هم لینک خبرش.

زبان قطبیده و نشان‌گذاری اجتماعی

گاه برای نشان‌گذاری موقعیت خودمان از زبان و در واقع از تفاوت و تغییر در زبان استفاده می‌کنیم. بعضی از این گونه‌های جدید زبانی که برای ایجاد تغییر و تفاوت به کار می‌بریم تنها متفاوت هستند و پیچیدگی خاصی ندارند، اما گونه‌هایی نیز هستند که به وضوح پیچیده‌تر هستند و با همین پیچیدگی مهارت کاربرشان و تمایز نسبیش را به رخ می‌کشند.

احتمالا زبان معیار فارسی تنها در ضمیرها و شناسه‌های فعلی است که میان گوینده و شنونده تفاوت قائل می‌شود، گوینده «من» است و چیزی که به گوینده مربوط است «ـَم» دارد و شناسه‌ی فعلی نیز «ـَم» است. شنونده «تو» و در گونه‌ای محترمانه‌تر «شما» است و چیزی که به او مربوط است «ـَت» یا «تان» دارد و شناسه‌ی فعلیش «ی» یا «ید» است.

اما گونه‌هایی پیچیده‌تر هستند که این تقابل را به حیطه‌ی ستاک بعضی فعل‌ها هم می‌کشانند؛ گوینده «عرض می‌کند» و شنونده «می‌فرماید» در حالی که هر دو یک کار می‌کنند. گوینده «خدمت می‌رسد» و شنونده «تشریف می‌آورد» در حالی که باز هر دو یک کار می‌کنند. گوینده غذا را «صرف می‌کند» و شنونده «نوش جان» می‌کند. گوینده «مرخص می‌شود» و شنونده «تشریف می‌برد» و امثال این‌ها.

این زبان قطبی‌شده‌تر نوعی رسمیت را القا می‌کند که در زبان معیار نیست. اما به کار بردن آن نیز مهارت می‌خواهد. کم نیستند مردمی که می‌خواهند از رسمیت این زبان استفاده کنند و بی این که خود بخواهند با گفتن «من فرمودم» و «شما عرض کردید» و «تشریف آوردم» و «خدمت رسیدید» و «صرف کردید» و «نوش جان کردم» و «تشریف بردم» و «مرخص شدید» باعث خنده‌ی دیگران می‌شوند.

ارتباط، ا انتقال مفاهیم یا نشان‌گذاری خود در شبکه‌ای انسانی؟

دیده‌ام که کسانی زبان را نوعی ابزار ارتباط انسانی می‌دانند و کسانی نوعی ابزار انتقال مفاهیم میان انسان‌ها. گاه شده در جمعی که گروهی این و گروهی آن را گفته‌اند پرسیده‌ام کدام درست‌تر است و اغلب گفته‌اند مگر فرقی هم دارند؟

واقعیت این است که گاه شما با مخاطب ارتباط زبانی برقرار می‌کنید، اما مفهومی به او منتقل نمی‌کنید. وقتی کسی فرزندش را «نازنینم» صدا می‌زند، یا وقتی در جواب احوال‌پرسی می‌گوییم «ای! شکر! هستیم به مرحمت شما» مفهومی را منتقل نمی‌کنیم.

گاه این یا آن زبان را به کار می‌بریم تا موقعیت خودمان را نشان بدهیم. وقتی به کسی که او را نمی‌شناسیم و حدس می‌زنیم فارسی بداند می‌گوییم «سلام» داریم نشان می‌دهیم که در حیطه‌ی فارسی‌زبانان مستقر هستیم و وقتی از کسی آدرس می‌پرسیم و او را «داداش» خطاب می‌کنیم جایگاه اجتماعی خود را نشان می‌کنیم.

سر چهارراه بعدی که از نفر بعدی آدرس می‌پرسیم و او را «عزیز» یا «جناب» خطاب می‌کنیم برای خودمان جایگاه اجتماعی جدیدی تدارک دیده‌ایم.

شاید این با آنچه گافمن در کتاب نمایش خویش در حیات روزمره گفته است بی‌مناسبت نباشد، با این تفاوت که او از منظری تماما جامعه‌شناختی به موضوع نگاه کرده است و این بحث تا حد زیادی زبان‌شناختی است.

شلغم یا شغلم؟

این که چه قدر می‌توان به مصحح‌های نرم‌افزاری خودکار اعتماد کرد، بحثی طولانی و اجرایی است که دانسته‌ها و امکانات زبان‌شناختی در آن بسیار به کار می‌آیند.
برای ورود به بحث شاید این دو مطلب از بن زیمر راه‌گشا باشند:

مرغان عزا و عروسی‌ایم ما

یک خانم زبان‌شناس ترک متولد ایران و شهروند آمریکا به نام سیبل ادموندز که مدتی با اف‌بی‌آی به عنوان مترجم پیمانی کار می‌کرده و بعد هم اخراجش کرده‌اند، خاطراتش را در کتابی با نام «زن طبقه‌بندی شده» نوشته است. اف‌بی‌آی هم جلوی انتشار کتاب را گرفته و گفته اول - طبق قراردادی که خانم زبان‌شناس در دوره‌ی همکاریش داشته - باید کارشناسان اف‌بی‌آی نظر بدهند که در متن چیز طبقه‌بندی‌شده‌ای و نیز چیزی که امنیت ملی را به خطر بیندازد وجود نداشته باشد.

ظاهرا قانون به اف‌بی‌آی اجازه می‌دهد در یک مهلت یک ماهه چنین کند. اما الان نزدیک یک سال است که متن کتاب بدون مجوز انتشار مانده و اف‌بی‌آی مدعی است چون باید جوانب بسیاری را بسنجد باز هم زمان نیاز دارد.

اعتراض خانم ادموندز به اخراجش هم بر اساس یکی از قانون‌های حفاظت اطلاعات و امنیت ملی بی‌جواب گذاشته شده است. خلاصه که چه بخواهی با اف‌بی‌آی کار کنی و چه نه، مثل مرغ در عزا و عروسی جایت ته دیگ ته‌چین است.

آن وقت‌ها که عاشقیت و قاتلیت بیش‌تر از امروز مجاز بود

سال‌ها پیش، پدر و مادرهایی که می‌خواستند علاقه‌ی فرزندشان را به خوراکی‌ای نشان بدهند، از دو واژه‌ی «عاشق» و «قاتل» استفاده می‌کردند:

- محسن ما که عااااااااشق بادومه.

- این سعید پدرسوخته قاتل بیسکویت مادره.

در دومی انگار تأکید بر این بود که «قاتل» چیزی از خوراکی مورد علاقه‌اش باقی نمی‌گذارد در حالی که «عاشق» ممکن بود به قول معروف «تهش را در» نیاورد.

این روزها - نه بر اساس آمار که تنها بر اساس شنیده‌ها و حس شخصی خودم این را می‌گویم - انگار مردم کم‌تر از علاقه‌ی فرزندانشان به خوراکی‌ها حرف می‌زنند و اگر هم حرف بزنند از کلمه‌های آرام‌تری برای توصیف این علاقه استفاده می‌کنند.

وسطی که من درش هستم

چند جوان مشهدی می‌شناسم؛ فرزندان یک خانواده. به اقتضای شغل پدر خانواده، گاه با مردم شهرهای دیگر سر و کارداشته‌اند. از تفریح‌هایشان تقلید لهجه‌های آن مردم دیگر است.

گاه لهجه‌ی مشهدی‌هایی را که لهجه‌شان از آن‌ها غلیظ‌تر است تقلید می‌کنند و گاه لهجه‌ی تهرانی‌تر بعضی مشهدی‌های دیگر را.

«اوه اوه چی یزدی حرف مزنه». «همچی میشیدی غیلییییظ حرف مزد فک مکردی چیخ خبره». «یره بره مو تهرونی حرف مزنه! ندونی جواد چغکه فک مکنی آلن دولون دره برات حرف مزنه».

ترجیح این آشنایان من این است که هر جا که خودشان هستند را میانه و محل اعتدال ببینند. به نظرشان با لهجه‌ی تهرانی حرف زدن تفریط است و با لهجه‌ی مشهدی پنج‌راه حرف زدن افراط و لهجه‌های یزدی و شیرازی و اصفهانی هم که انحراف هستند و اعتدال همان لهجه‌ی مختصرا مشهدی آن‌ها است.

همچه فکرهایی را بعضی اصفهانی‌ها، یزدی‌ها، شیرازی‌ها، کردها، لرها، ترک‌ها و صد البته تهرانی‌ها هم می‌کنند. بهانه‌هایی هم که داریم متنوع است. به نظر یکی لهجه‌ی شهرش خیلی خوش‌آهنگ است، به نظر یکی خیلی شیرین است، به نظر یکی خیلی اصیل است چون به زبان‌های باستانی ایرانی نزدیک‌تر است، و...

این تنها درباره‌ی تفاوت‌های جغرافیایی - زبانی نیست، در تفاوت‌های طبقاتی - زبانی و دیگر تفاوت‌ها نیز ما اغلب ناخودآگاه خود را مظهر اعتدال و ساکن وسط می‌بینیم.

این حتی در مواردی که دو راه بیش‌تر پیش رو نیست صدق می‌کند. لهجه‌های زنانه و مردانه هر یک خود را معتدل و دیگری را مفرط می‌بیند. نیز در گرایش‌های دیرسالانه و جوانانه، هر یک از طرفین دیگری را از مرحله پرت می‌بیند. باور این نکته آسان نیست که زبان دارایی مشترک ما است، کسی به آن محق‌تر از دیگری نیست. به بیانی دیگر و با وامی از جرج اورول، در زبان همه برابر هستند و هیچ کس برابرتر نیست.

ابزار قدرت

گمان نمی‌کنم بتوان پیامی را تصور کرد که مخاطب نداشته باشد یا میزان قابل توجهی از تمرکز آن (نه لزوما در لایه‌های واگانی و صرفی) بر مخاطب نباشد.

این، به تعبیر یاکوبسنی یعنی ما همیشه با کارکرد ترغیبی (واداری، ایجابی، ...) زبان سر و کار داریم. به بیان دقیق‌تر زبان ابزاری برای اعمال قدرت است. طبیعتا همان طور که اکو در مقاله‌ی «زبان، قدرت، نیرو» نشان می‌دهد، میان این قدرت با قدرت فیزیکی تفاوت زیادی هست، اما در عمل این دو قدرت می‌توانند جاهای بسیاری به جای هم بنشینند.

انسان‌ها موجودات وحشتناکی هستند، ابزاری دارند که با آن بدون مشت زدن مشت می‌زنند، بدون دریدن می‌درند، بدون کشتن می‌کشند، بدون شکستن می‌شکنند، بدون سوزاندن می‌سوزانند و بدون ویران کردن ویران می‌کنند. نام این ابزار زبان است.

گویند هر نوعی سخن

یاکوبسن شش جزء برای یک پیام می‌شمرد که در منابع مختلف به نام‌های مختلف به آن‌ها اشاره شده است. مثلا:

گوینده، مخاطب، پیام، موضوع، رمزگان و محمل.

به نظر او تمرکز بر هر یک از این شش جزء در یک پیام، کارکردی خاص از زبان را در آن پیام پدید می‌آورد. با همان ترتیب اگر بشمریم:

کارکردهای عاطفی، ترغیبی، زیبایی‌شناختی، اخباری، فرازبانی و همدلی‌جویانه.

یعنی اگر تمرکزپیام بر گوینده است، پیام عاطفی است.

اگر تمرکز بر شنونده است، پیام ترغیبی است.

اگر تمرکز بر متن پیام است، پیام کارکرد زیبایی‌شناسانه دارد.

اگر تمرکز بر موضوع پیام است، پیام اطلاع‌رسان است.

اگر تمرکز بر رمزگان است، پیام درباره‌ی زبان است.

و دست آخر اگر پیام درباره‌ی مجرای ارتباط است، همدلی‌جویانه است.

نابغه‌ی حسادت برانگیز

روز ۲۰ مهر ۱۲۷۵، ۲۴ سال و چند ماه پیش از کودتای ۱۲۹۹ در کشورمان، در کشور روسیه که آن‌روزها همسایه‌مان بود رومن یاکوبسن متولد شد. یکی از کتاب‌هایش که با نام «زبان کودک، زبان‌پریشی و جهانی‌های آواشناختی» در سال ۱۳۲۰ شمسی (۱۹۴۱ میلادی) منتشر شد، جلوه‌ای از این نبوغ بی‌نظیر است.
اگر افتخارات زبان‌شناختی او را فهرست کنیم، احتمالا رابطه‌ای که متاثر از کارل بوهلر میان شش جزء یک پیام و شش کارکرد زبان برقرار کرد، رده‌ی آخر را می‌گیرد، اما همان نیز برای مشهور شدن یاکوبسن کافی می‌بود.

من می‌منم همچون عدم

ظاهرا هیدگر در «مابعدالطبیعه چیست؟» گفته «das Nichts selbst nichtet» که یعنی «عدم خود می‌عدمد.» کارنپ نیز در نقد این حکم گفته است که nicht در زبان آلمانی از مقوله‌ی اسم نیست و نمی‌تواند فاعل واقع شود.

دعوای کارنپ با هیدگر جزئیات و شاخ و برگ فراوانی دارد که واردش نمی‌شویم. اما واقعا تغییر مقوله‌ی دستوری واژه در یک زبان امری نامتعارف و نابخشودنی است؟

یک مثال دم دست، مصدر جعلی است. آن‌ها که ادبیات می‌خوانند مصدرهای رایج فارسی را دو گروه می‌کنند: مصدر و مصدر جعلی. به هر مصدری که نبوده و - معمولا - از اسم ساخته‌اندش می‌گویند مصدر جعلی، چه آن اسم مثل رقص عربی باشد و ازش مصدر رقصیدن را ساخته باشند و چه مثل خنده فارسی باشد ازش خندیدن را ساخته باشند.

همین نگاه - باز هم استعاری - که گروهی از واژه‌ها را قلابی و درجه‌ی دو و غیرقانونی می‌بیند باعث شده زبان فارسی در حد واژگان از نوزایی به نازایی و ناتوانی بیفتد.

این متن را ببینید:

تا زمانی که من به شیوه‌ی خودم عمل کنم و تو به شیوه‌ی خودت، از هم دور می‌شویم. اما اگر من کمی به شیوه‌ی تو نزدیک شوم و تو کمی به شیوه‌ی من، آن وقت ما به هم نزدیک‌تر می‌شویم، آن قدر که بتوانیم ما شویم.

اگر وسواس جنگ با تغییر مقوله‌ی دستوری نبود، می‌شد گفت:

من می‌منم، تو می‌تویی، دوری فراوان می‌شود.

من خردکی خواهم تویید، تو خردکی خواهی منید، آنگاه می‌ماییممان.

چه طور است؟


نگاه استعاری

اگر کسی حوصله کرده و کمی درباره‌ی نظر جورج لیکاف درباره‌ی استعاره خوانده باشد، می‌داند که او نگاهی نو به استعاره دارد و استعاره را نه یک صنعت ادبی که منظومه‌ای مفهومی می‌داند که سرتاسر نظر و عمل ما را فرا گرفته است و عملا ساختار ادراک و دریافت‌های ما را تشکیل داده است. البته این نه توضیح دقیق نظر او، که بیانی سردستی در حد پستی کوتاه در یک وبلاگ است.

به هر حال، این که لیکاف استعاره را تا این حد فراگیر می‌بیند کمک می‌کند از اهمیت و آثار ناخودآگاه اما قوی استعاره آگاه شویم. مثلا وقتی می‌گوییم فلانی از شوهرش جدا شد، در واقع داریم زندگی مشترک آن‌ها را مانند سفری در راهی مشترک می‌بینیم. وقتی می‌گوییم جراحی اقتصادی یعنی اقتصاد را مانند بیمار در معرض خطر می‌بینیم و خشونت را لازمه‌ی ادامه‌ی حیات اقتصاد. در هر مورد اگر استعاره عوض شود، احتمال عوض شدن قضاوت کم نیست.

یکی از مواردی که یک استعاره‌ی عجیب در ذهن مردم فارسی زبان جا گرفته، وام‌واژه‌های عربی و انگلیسی است که در استعاره‌ای محرّم (taboo) آن‌ها را با فرزندان نامشروع حاصل از تجاوز شبیه می‌بینند و دوست دارند این داغ ننگ را از چهره‌ی زبان بزدایند. طبیعتا این به دلیل قضاوت آنان نسبت به حضور عرب‌ها و انگلیسی‌ها در تاریخ ایران است. اما واقعیت این است که وام‌واژه‌ها جزئی از هر زبانی و از جمله زبان فارسی هستند و حتی زدودن بی‌حساب و کتاب حجم زیادی از وام‌واژه‌ها می‌تواند به زبان لطمه‌های زیادی بزند.

حال اگر آدم‌ها به جای این استعاره‌ی محرم، استعاره‌ی غرامت جنگی را در ذهن داشتند، احتمالا می‌کوشیدند هر روز وام‌واژه‌ی مفید جدیدی بیابند و به زبان فارسی اضافه کنند.

چیزی که این میان سخت است نشان دادن این نکته است که وام‌واژه نه فرزند نامشروع است، نه وام است، نه غرامت جنگی، تنها یک واقعیت زبانی است.

در محاصره‌ی ذهن

فرض کن نشسته‌ای پای تلویزیون و ناهارت را می‌خوری. کسی در حال رد شدن از کنارت چیزی می‌پرسد. تو این را می‌شنوی:

/ʃu:'r* ʃode/?

و منظور از * تردید است. نمی‌دانی جای * چیزی بوده یا نه و اگر بوده چه چیزی. چه جواب می‌دهی؟ این دو جواب هر دو محتمل هستند:

۱. نه هنوز، تازه داره آگهی می‌ده.

۲. نه. یه کم بی‌نمک هم هست حتی.

و این کاملا بستگی دارد که در آن لحظه بیش‌تر حواست به تلویزیون و سریالی باشد که منتظر شروعش هستی یا غذا و نمک آن.

ما بی‌تعارف یا تردید، خیلی وقت‌ها (اگر از من بپرسید، همیشه) بیش از گوشمان با ذهنمان می‌شنویم. با این فرض، آیا چیزی به نام معنی‌شناسی می‌تواند شکل بگیرد؟ این همه تقسیم‌ها و تعریف‌های عجیب و غریب در معنی‌شناسی نشان نمی‌دهد باید در وجود چیزی به نام معنی شک کنیم؟

زبان عازارسی ممکن است؟

به عبارت‌هایی که بدون دانستن موقعیت (شخص، جا و زمان) گوینده‌اش نتوان معنایشان را فهمید، عبارت اشاری می‌گوییم. این و این را ببینید. یک سوال مطرح این است که زبانی بدون عبارت اشاری وجود دارد یا نه. ظاهرا اگر بگردید در بین زبان‌های موجود چنین زبانی پیدا نمی‌کنید. اما آیا وجود چنین زبانی به عنوان یک زبان طبیعی بشری ممکن هم نیست؟

احتمالا می‌توان در زبانی فرضی (مثلا عازارسی: عبارت اشاری-زدوده‌ی فارسی) هر عبارت اشاری را با مصداق غیر اشاریش جای‌گزین کرد. مثلا:

من چه گویم یک رگم هشیار نیست --> رومی چه گفتن در ساعت پنج و چهل و سه دقیقه‌ی روز جمعه ۱۷ جمادی الثانی سال ۶۳۲ هجری قمری که یک رگ رومی هشیار نبودن در ساعت پنج و چهل و سه دقیقه‌ی جمعه ۱۷ جمادی الثانی سال ۶۳۲ هجری قمری.

خب ظاهرا عازارسی ممکن است. اما این فقط ظاهر ماجرا است. ما توانستیم عازارسی را بسازیم چون فارسی را داشتیم. زبانی که از ابتدا بدون عبارت‌های اشاری باشد، می‌تواند چنین سیستم دقیق ارتباطی و ارجاع‌های زمانی مکانی را شامل شود که ما برای جای‌گزین کردن عبارت‌های اشاری به کاربردیم؟ به نظر نمی‌رسد بتوان با خیال راحت به این سوال جواب مثبت داد.

خوش آب و رنگ و با نمک

عبارت ارجاعی (referring expression) یک اصطلاح فنی در معنی‌شناسی است. برای دانستن درباره‌اش می‌توانید این مقاله را بخوانید؛ اما به تعبیر غیر دقیق یک گروه اسمی یا عبارت جانشین آن است که مصداق خارجی داشته باشد. معمولا در جمله‌ها دست کم یک عبارت ارجاعی پیدا می‌شود، چون به هر حال دست کم موضوع بحث اگر مصداق عینی نداشته باشد، بحث هم معنای خاصی نخواهد داشت.

اما گروهی از جمله‌ها هستند که عبارت ارجاعی ندارند؛ جمله‌های جنس (generic sentences).جمله‌های جنس درباره‌ی یک جنس (یک گروه از مصادیق هم‌جنس مثلا اسب، سیب‌زمینی، دانش، کتاب، مرد و...) صحبت می‌کنند. جمله‌های جنس معمولا کلی، خردمندانه، استثناپذیر، به نظر قابل اعتماد و تقریبا - دست کم برای کودکان بالای سه ساله - خالی از محتوای اطلاعاتی و در عین حال خوش آب و رنگ هستند.

کتاب دوست خوبی است. عقل بهترین راهنما است. آدم دو پا دارد. مرگ پایان کار آدمی است. مرگ پایان کار آدمی نیست.

به نظر می‌رسد زمانی بوده که دانش بشری از جمله‌های جنس تجاوز نمی‌کرده است، اما امروزه دیگر جمله‌هایی از این دست دانش به حساب نمی‌آیند.

ورودی خروجی با سه صافی

در زبان فارسی‌ای که بسیاری از دوستان من به آن حرف می‌زنند گفتن و شنیدن «حالا یه کم نایس باش بابا» بیش‌تر محتمل است تا «عارضم به حضور انور عالی». بر عکس، در نسل پدر من آن جمله‌ی اول بسیار بعید است و جمله‌ی دوم بسیار محتمل.
هر کسی بعضی محصولات زبانی‌ (جمله، واژه، عبارت و ساختار) را بی‌هیچ حساسیتی از صافی‌های خود می‌گذراند. این‌ها اجزای زبانش هستند. اما بعضی محصولات زبانی هستند که بر عکس، راحت از کنارشان نمی‌گذرد. این‌ها خارج از زبان او یا روی لبه‌های زبان او هستند.
هر کسی می‌تواند در مواجهه با یک محصول زبانی از خودش بپرسد:
۱. می‌فهممش؟
۲. مخاطب می‌فهمدش؟
۳. به نظرم درست است یا غلط؟
۴. به کارش می‌برم یا نه؟
به طور دقیق‌تر، ظاهرا همه‌ی ما به یک زبان فارسی حرف می‌زنیم، اما زبان هر کس با دیگری فرق می‌کند. حتی زبان ورودی هر کس (آنچه می‌خواند و می‌شنود) با زبان خروجیش (آنچه می‌گوید و می‌نویسد) فرق می‌کند. همین دو زبان متفاوت هم در ذهن او با سه صافی مجزا سنجیده می‌شود: فهم طرفین مخاطبه، قضاوت درباره‌ی درست و غلط بودن، و نهایتا به کار رفتن یا نرفتن عملی آن.

پذیرفتن تفاوت

این واژه‌ها، عبارت‌ها و جمله‌ها را ببینید:

سل‌لام، سلان، سلاوم، دخملی، بابایی بخوره، فردا که رفتی بازی، چو فردا برآید بلند آفتاب، فردا که می‌بینیمش، اگر چنانچه در صورتی‌که دستت لیز خورد، بروم خانه، حلال ماه شوال و...

ظاهرا کم‌تر کسی منظور گوینده یا نویسنده‌ی این‌ها را نمی‌فهمد؛ هر چند هر یک از این‌ها در آوا یا واژگان یا دستور زبان تفاوت‌هایی با زبان معیار دارد، و ممکن است هر کس گونه‌هایی از این تفاوت‌ها را غلط بداند.

در این میان «چو فردا برآید بلند آفتاب» بهترین بخت را دارد. سند این عبارت به نام فردوسی است و کسی ـ ظاهرا هیچ کس ـ آن را غلط نمی‌داند.

احتمالا «حلال ماه شوال» هم از همه بداقبال‌تر است و همه می‌گویند غلط است.

از قضاوت درست و غلط تک‌تک این‌ها که بگذریم، انگار ملاک‌هایی که آدم‌ها در این قضاوت در نظر می‌گیرند یکی یا بعضی یا تمام این ملاک‌ها است:

ـ زیبا و ادبی بودن

ـ سابقه‌ی استعمال

ـ داشتن تأیید منابع رسمی (مکتوب)

ـ داشتن تأیید مراجع رسمی (استادان و مشاهیر)

ـ شناس‌نامه‌ی فارسی داشتن (این که نتوان به وارداتی یا جعلی بودن متهمشان کرد)

ـ هدف‌دار بودن (مثل دخمل و سلان که هر چند هیچ یک از این ملاک‌ها را ندارند در گفتار رایج شده‌اند و برای بسیاری از مردم پذیرفته هستند، چون هدفی مثل تبادل عواطف را برآورده می‌کنند.)

فرق تجویز و توصیف (۲)

به همان تمثیل عکس شناگر برگردیم. حال باید هر یک از ما بدانیم کار ما چیست. بنا است موزه‌دار عکس‌های هنرمندانه باشیم یا پژوهشگر شنا؟ بنا است برای دیگران تجویز کنیم طبق الگویی که در زبان فردوسی و سعدی بوده یا مثلا همایی و فروزانفر یا حتی گیوی معرفی کرده‌اند بنویسند و بگویند، یا بنا است توصیف کنیم که مردم فارسی‌زبان چه می‌گویند و چه می‌نویسند؟

اولی کاری است فنی و دومی کاری است پژوهشی. اولی به اقتضای اجرایی بودنش باید مدلی ساده شده و ایستا از زبان را در نظر بگیرد و دومی باید در پی جزئیات و دقت و پویایی و در عین حال انسجام نظری بیش‌تر باشد. اما این که ندانیم چه می‌کنیم و گاه فنی رفتار کنیم و گاه پژوهشی، در عمل به معنای به هم آمیختن دو هدف مختلف است. طبیعی است که اولین نتیجه‌ی چنین به هم آمیختنی سردرگمی است.

فرق تجویز و توصیف (۱)

تا شما بگویید «ساعت دوازده و سی و چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه است» چند ثانیه گذشته و این اطلاع شما کهنه شده است. پدیده‌های بشری اغلب زمانمند هستند و مثل ماهی از میان دست‌های توصیف ما لیز می‌خورند. گاه پدیده کوچک است و تأثیر زمان زیاد (مثل همان عقربه‌ی ثانیه‌شمار) و این را می‌بینیم و گاه پدیده بزرگ است یا تأثیر زمان کم و این تغییرات را راحت نمی‌بینیم و تصور می‌کنیم تغییر نیست و پدیده‌ای که وصف می‌کنیم ایستا است.

تقریبا خطا نیست اگر بگوییم زندگی انسانی ما بیرون از زبان معنایی ندارد و زبان از عظیم‌ترین پدیده‌های انسانی‌ای است که می‌شناسیم. بنا بر این، عجیب نیست اگر نخستین کسانی که شجاعت داشته‌اند و کوشیده‌اند این پدیده‌ی بزرگ را وصف کنند، آن را ایستا فرض کرده‌اند و از خیر توصیف پویایی‌های آن گذشته‌اند.

آن‌ها جای صداها را در حلق و بینی و دهان، مقوله‌های دستوری مثل اسم و فعل را در انبوه کلمات، جای هر نقش را در جمله و این که آن جا چه‌طور معلوم می‌شود، معنای کلمه‌ها و ترکیب‌ها را در کتاب‌ها نوشتند و برای نسل‌های بعد به ارث گذاشتند.

نسل‌های بعدی اما وقتی این عظمت و شگفت‌انگیزی را دیدند و دیدند نمی‌توانند نه به راحتی و نه حتی به سختی حاصل کار پیشینیان را زیر و رو کنند، گمان کردند وظیفه‌ای جز حفاظت از آن ندارند. حتی اگر تا اینجا را با آنان موافق باشیم، نمی‌توانیم نادیده بگیریم که آنان نکته‌ای بدیهی را فراموش کردند: توصیف مکتوب یک پدیده‌ی بشری و پویا نه خود آن پدیده، که تصویری زمانمند از آن پدیده است. اگر شناگر را وادار کنیم مثل عکسی که از دیروزش گرفته‌ایم بی‌حرکت بماند، لاجرم غرق خواهد شد.

از تمثیل که بگذریم، زبان عهده‌دار برآوردن نیازهای اجتماعی - ارتباطی ما است. زبان نه تنها فرهنگ و تمدن می‌سازد بلکه با فرهنگ و تمدن متحول می‌شود و تحول در زبان بر خلاف تصور ما گاه در جزئیات سرعتی سرسام‌آور دارد. تحول در زبان تنها تحول در واژه‌ها نیست، سطح‌ها و گوشه‌های مختلفی از زبان بر اثر گذشتن زمان و با نیازهای جدید تغییر می‌کنند. این تغییرات در قسمت‌های ظاهرا مجزا بر هم اثر می‌گذارند و اگر تغییر بر اثر عوامل غیر زبانی و خارجی در سطحی محدود شود در سطوح دیگر افزایش می‌یابد تا به نیازهای کاربران پاسخ بدهد.


خط‌ها و پیوستگی‌ها

هر کس درسی مقدماتی در زبان‌شناسی عمومی خوانده باشد می‌داند باید تکلیف خود را بر سر دوراهی‌هایی روشن کند. باید بداند می‌خواهد تجویز کند یا توصیف، زبان عمومی را پژوهش کند یا زبان شخصی را، از دال حرف می‌زند یا از مدلول، تحولات محور جانشینی را در نظر دارد یا محور هم‌نشینی را.

فرق نمی‌کند که این را مطابق سنت مألوف میراثی سوسوری بدانیم*، یا با نظر شکاکانه‌ی دکتر صفوی* سوء تعبیرها (یا حسن ذوق‌های؟) مفسران و شارحان و مترجمان آرای او. هر چه هست، این دوراهی‌ها خط‌هایی واضح می‌کشند که ما را از به هم آمیختن بی‌جای چیزهای نامربوط بازمی‌دارد. به هم‌آمیختن‌هایی که تا کنون بی‌ضرر هم نبوده است.

اما آیا واقعا این دوراهی‌ها همین قدر واضح از هم جدا و به هم بی‌ربط اند؟

دانشمند، علم، و روش تحقیق

برای همه‌ی ما دانشمند از علم و روش تحقیق ملموس‌تر است و شاید به همین دلیل دوست داریم به دانشمندان مرجعیتی اجتماعی در حیطه‌ی علم بدهیم و آسوده بنشینیم و از حاصل کارشان استفاده کنیم. اما نگاهی سریع به تاریخ علم می‌گوید این تفویض اختیارات گاه نتایجی دردناک و طولانی و مخرب دارد.

همین است که مجبور می‌شویم به علم هویتی مستقل از دانشمند بدهیم و هویت مستقل علمی را هم با ملاکی بیرونی که روش تحقیق است بسنجیم و نه مثلا صرف مطابقت یا عدم مطابقت با دست‌آوردهای پیشینیان یا اجماع دانشمندان زمانه.

این البته در عمل مدل ساده‌شده‌ای است، نگاهی برای مثال به کارهای پاپر*، لاکاتوش*، کوهن* و فایرآبند* و دیگر فیلسوفان علم* نشان می‌دهد موضوع جزئیات بسیاری دارد.

گاه بعضی از ما گمان می‌کنیم به دورانی از نظم و دقت علمی رسیده‌ایم که دیگر این نگرانی‌ها جایی ندارد، در مقام تمثیل این حرف مانند حرف کسی است که بگوید بهداشت چنان پیش‌رفت کرده که لازم نیست جراحان پیش از عمل دست بشویند. برای دیدن مثالی عملی هم این دو مطلب را ببینید، گزارشی است از ربع قرن شکنجه‌ی سفید که در همین فضای ظاهرا پاکیزه به یک محقق زبان‌شناس تنها به دلیل منطبق نبودن نظرش با حدس‌های یکی از اسطوره‌های معاصر این رشته وارد شده است.

The Rise and Fall of a Venomous Dispute

Angry Words