تأخیرها

دو سه روز است که اتفاقاتی در بلاگفا افتاده که من درست نمی‌فهمم چه هستند، اما باعث شده نتوانم اینجا را باز کنم و چیزی بنویسم یا وقتی می‌نویسم دیگران نتوانند بیایند و بخوانند. یا جواب کامنت‌ها را دیر بدهم یا چیزهایی از این دست. از همه عذر می‌خواهم.

گرایش‌ها

این که گروهی می‌نویسند «دسته منو گرفت» یا مثلا «اون کتاب برایه منه» نشان‌دهنده‌ی این گرایش است که می‌خواهند تا حد امکان چیزی را که می‌گویند و می‌شنوند مکتوب کنند. شاید حتی نشان‌دهنده‌ی این باشد که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند نقش دستوری‌ای را به چیزی که در نوشتن نمی‌بینندش بدهند.

در برابرشان گروهی دیگر نیز هستند. کسانی که می‌نویسند «هل داد من» یا «یارو خیلی خر». این‌ها هم گرایش دارند به این که قاعده‌ی ننوشتن صدای پایانی را تعمیم بدهند و استثناها را حذف کنند.

این نشان می‌دهد که قواعد نوشتن صداها(ی پایانی) در زبان فارسی پیچیده‌تر از تحمل گروهی از فارسی‌زبانان شده و خوب است پیش‌نهادهای عملی و مفیدی برای جای‌گزینی یافت.

زبان معیار و شعاعش

این تعریف زبان معیار را شنیده‌اید؟

زبانی است که دانش آموختگان و فرهیختگان آن را چه در نوشتار و چه در گفتار به کار می‌گیرند. +

اما وقتی از این که «دانش‌آموختگان و فرهیختگان» کاری را می‌کنند حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ منظورمان این است که تک‌تک آنان این کار را می‌کنند؟ یا حتی اگر یکی هم چنین کند کافی است؟ یا داریم راجع به اکثریت حرف می‌زنیم؟

فرض کنید بتوانیم گونه‌های زبانی جامعه‌ی دانش‌اموختگان و فرهیختگان فارسی‌زبان ایران را مثل نقطه‌هایی در فضا نشان بدهیم. باز فرض کنید بتوانیم از مختصات این نقطه‌ها میانگین بگیریم و نقطه‌ی مرکزی آن را به دست بیاوریم. ممکن است کسی در آن نقطه نباشد، یا یک نفر در آن نقطه باشد.

حالا زبان معیار را همان‌طور تنگ و نقطه‌ای نگاه داریم؟ آن وقت به قول حافظ:

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را -- کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

شعاعش را آن قدر بزرگ بگیریم که شامل تمام دانش‌آموختگان و فرهیختگان شود؟ بارها دانش‌آموخته‌ای را دیده‌ایم که املا یا تلفظ واژه‌ها را نمی‌داند، اصطلاح‌ها را بی‌جا به کار می‌برد و در شکل دادن ساختار نحوی قابل فهم برای جملاتی کمی پیچیده‌تر از معمول ناتوان است. واقعا زبان آنان را هم زبان معیار فرض کنیم؟

احتمالا بسیاری می‌گویند باید شعاعی «معقول» یا «متناسب» یا «منطقی» یا «معتدل» برگزید. مشکل همین است، این‌ها توصیف‌هایی هستند که نه برای رسیدن به آن‌ها روندی اجرایی سراغ داریم، نه اگر کسی مدعی رسیدن به آن‌ها شد ملاکی برای ارزیابی مدعایش در دست است.

یک مشت چی‌چی چی‌چی‌نما

مادربزرگ-پدربزرگ‌هایی که با گوشی‌های تلفن هم‌راه نوه‌هاشان مواجه می‌شوند و می‌بینند هم تلفن می‌زند هم فیلم نشان می‌دهد، هم باش آهنگ می‌شنوند، هم بازی می‌کنند هم هزار کار دیگر، ممکن است برایشان این سوال ایجاد شود که می‌شود با این گوشی‌ها در نوشابه هم باز کرد یا نه. یا اگر اعتماد به نفسشان بالا باشد می‌پرسند «بابا این گوشیت در نوشابه‌بازکنش کجاست؟»

حالا حکایت نگاه بعضی از مردم است به زبان، گمان می‌کنند چون عالم را از خلال زبان می‌بینند، با دست بردن در زبان می‌توانند عالم را عوض کنند. وقتی کسی در استادیوم سنگ می‌پراند می‌گویند تماشاگر نبوده، تماشاگرنما بوده. به آن یکی می‌گویند دانش‌جونما، زمانی زیاد می‌گفتند روحانی‌نما، و نماهای دیگر.

اما تماشاگر کیست؟ کسی که بلیت خریده و در جایگاه تماشاگران نشسته. دانشجو کسی است که در دانشگاه پذیرفته‌اندش و کارت دانشجویی دارد، روحانی کسی است که اجازه دارد لباس روحانیت بپوشد، پزشک کسی است که شماره‌ی نظام پزشکی دارد و روشن‌فکر کسی است که - مثلا - با فکر و تامل روزگار می‌گذراند.

اگر بنا باشد این تعریف‌های قابل آزمودن را با تعریف‌هایی که به نیات و اخلاق آدم‌ها مربوط هستند عوض کنیم، هیچ چیز محصلی دستمان را نمی‌گیرد. مثلا این که «تماشاگر نباید بی ادب و بی اخلاق باشد» حکم اخلاقی معقولانه‌ای است، اما تعریف تماشاگر را نمی‌توان بر آن مبتنی کرد. چه، پیش از بلیت فروختن باید از هر کس گواهی تایید صلاحیت اخلاقی بگیریم.

نیز گاهی این تعریف‌ها را با همان‌گویی جای‌گزین می‌کنند. مثلا دانش‌جو کسی است که دانش بجوید یا پزشک کسی است که طبابت کند. این‌ها نهایتا در حد تذکر ممکن است اثر اخلاقی خوبی داشته باشند، اما تعریف نمی‌توانند بود. چه اغلب مبهم هستند و مصادیقی دیگر را شامل می‌شوند و ممکن است بعضی مصادیق فعلی را نیز شامل نشوند.

افلاطون و تفکیک فعل و اسم

دکتر کاوه لاجوردی از سر لطف این تکه‌ی سوفیست را که به بحث تفکیک فعل و اسم مربوط است، برایم یافت:

Stranger
One called nouns, the other verbs.

Theaetetus
Define each of them.

Stranger
The indication which relates to action we may call a verb.

Theaetetus
Yes.

Stranger
And the vocal sign applied to those who perform the actions in question we call a noun.

چینی‌ها، شناختی‌ها، آتنی‌ها

۱. آن طور که از ورق زدن فصل چهار کتاب «دستور شناختی» لانگاکر برمی‌آید، شناختی‌ها مقوله‌های دستوری را نه به روش صوری که به روشی دیگر (می‌توان گفت معنایی؟) از هم متمایز می‌کنند. اگر آسان بگوییم، آدم در حین شناختن جهان اطراف کم‌کم منطقه‌هایی را به چیزهایی نسبت می‌دهد، این منطقه‌ها ممکن است محدود یا نامحدود باشند، در زمان ثابت یا متغیر، و تکرارشونده یا تکرارناشونده باشند.

در ادامه منطقه‌های ثابت در زمان بنیان مفهومی را شکل می‌دهند که به آن اسم می‌گوییم و منطقه‌های متحرک هم بنیان مفهوم فعل را.

ساده‌تر؟ بچه‌ی آدم اول یاد می‌گیرد که چیزهایی که می‌بیند مرز و محدوده دارند و دورشان را خط می‌کشد. آن‌ها که ثابت هستند و حرکت نمی‌کنند را در ذهنش جایی جا می‌دهد و متحرک‌ها را جایی دیگر. بعد آن جای اول می‌شود جایی که هر چه درش می‌ریزد «اسم» است و دومی هم می‌شود جای «فعل».

۲. در چین باستان بر خلاف جاهای دیگر، دستور زبان صرف‌بنیاد یا نحوبنیاد نبوده است. بل‌که دستور را بر مبنای واژگان نوشته‌اند. آن‌ها واژه‌ها را به دو دسته‌ی پر و خالی تقسیم کرده‌اند. چی‌صئو (واژه‌های پر) به واژه‌هایی می‌گویند که بیرون از متن هم معنای مستقلی داشته باشند، اما هیوصئو (واژه‌های خالی) واژه‌هایی هستند که تنها در متن و در کنار واژه‌های دیگر معنی دارند. این واژه‌های خالی تقریبا شبیه مقوله‌ی «حرف» در زبان‌هایی هستند که برای ما آشناتر اند.

بعد چی‌صئو را به دو زیرشاخه‌ی هوصئو و سْسه‌صئو تقسیم می‌کنند؛ به ترتیب واژه‌های زنده و واژه‌های مرده. واژه‌های زنده تقریبا معادل فعل‌ها هستند و واژه‌های مرده تقریبا معادل اسم‌ها و صفت‌ها.

۳. شباهت برایم جالب بود. با آقای دکتر گلفام (این ترم شاگرد او هستم) مشورت کردم. کتاب لانگاکر و کتاب ۲۰۰۴ تیلور را معرفی کرد که دومی را نیافتم. پرسیدم ممکن است شناختی‌ها این تقسیم‌بندی را از چینی‌ها وام گرفته باشند؟ نظر او این بود که شباهت تنها دلیل نمی‌شود و گفت در افلاطون هم می‌توان ریشه‌ی چنین تقسیم‌بندی‌ای را یافت. نپرسیدم ولی قاعدتا باید در کتاب «سوفیست» این بحث را دنبال کرد. سوفیست را نداشتم و نتوانستم پی بگیرم.

مزاحم دکتر مدرس خیابانی هم شدم، این ترم شاگرد او نیز هستم. از او درباره‌ی نگاه افلاطون به اسم و فعل پرسیدم، توضیح کافی‌ای داد، درس خواندن با استادهایی که هم بدانند، هم بتوانند در میان بگذارند، و هم دریغ نکنند لذت بسیاری دارد.

تغییر و تخریب

سوال خیلی ساده است ولی وقتی به‌ش توجه نمی‌کنیم دردسرساز می‌شود. فرض کنید سلولی هستید در بدن یک انسان و کارتان گزارش کردن خرابی‌ها به یک سیستم مرکزی است. ممکن است شما گزارش‌هایی بدهید از روند تخریبی رشد و ضخیم شدن موها، پیش‌روی ناهنجار بعضی عضلات، درشت شدن بی رویه‌ی استخوان‌ها و پیدا شدن هورمون‌هایی که تا به حال نبوده‌اند و ساز و کار بدن را مختل می‌کنند و چیزهایی از این دست.

این می‌تواند گزارش بلوغ یا گزارش مثلا نوعی سرطان باشد. چه ملاکی برای تشخیص این دو از هم داریم؟

به زبان برگردیم. بارها دیده‌ایم رصدگران زبان بدبینانه از تغییرات زبان حرف می‌زنند و آن‌ها را مخرب می‌دانند. شاید حق دارند. اما واقعا ملاک برای بازشناختن تغییر مخرب از غیرمخرب چیست؟

از خوف پیامک

نمی‌دانم کدام نهاد مسئول نگران تأثیر پیامک زدن بر زبان فارسی بود، نشستند و گفتند و برخاستند و قانون گذاشتند که پیامک با فونت فارسی ارزان‌تر از پیامک با فونت لاتین باشد. حالا این که در عمل هم این پیامک‌ها ارزان‌تر می‌شوند یا نه و اگر ارزان‌تر می‌شوند چه قدر هزینه بر دوش اپراتور می‌گذارند و اپراتور این هزینه را از کجا تأمین می‌کند، به من مربوط نیست.

من به تجربه‌ی شخصی خودم و اطرافیانم رجوع می‌کنم. بودن امکانی به نام پیامک دو چیز را پدید آورده:

۱. شبکه‌ای از حلقه‌های به هم متصل جوک‌گویی.

۲. کوتاه‌نویسی.

به نظر شما این‌ها بر زبان فارسی اثر بیش‌تری می‌گذارند یا استفاده از فونت لاتین؟

داستان بانمکی هم بگویم از دوستی که می‌خواست برای تقویت زبان انگلیسیش انگلیسی بنویسد و بگوید. پیامک می‌زد:

«وات د هل آر یو این؟ وای دیدنت یو انسر مای کال؟ کاماااااااان. ایتز تو لیت، برا. ایتز تو لیت»

هم ارزان و هم انگلیسی.

تبلیغات با گفتمان لغت‌نامه‌ای

معمولا تصور اولیه‌ی ما از لغت‌نامه و دایرة‌المعارف متنی است که نویسنده‌اش (نویسندگانش) آن را فارغ از جهت‌گیری خاص سیاسی اجتماعی خود نوشته است (نوشته‌اند).

این روزها زیاد می‌بینم که در متن‌های تبلیغاتی روی در و دیوار شعاری با این قالب می‌نویسند که «فلان یعنی بهمان»، مثلا «رای آوردن فلانی یعنی قطع دست مفسدان از بودجه‌ی شورای شهر» یا «روز مادر یعنی یک عمر صبوری» یا چیزهایی از این دست.

نمونه‌ای دیگر از محصولات چنین گفتمانی استفاده از قالب «فلان مساوی است با بهمان» است که در صدد است بگوید حرفش به وضوح گزاره‌های ریاضی (مثلا ۴ = ۲ + ۲) است.

این نوع نوشتن شباهتی به استفاده از فعل مجهول دارد، در فعل مجهول نیز مانند این‌جا نویسنده یا گوینده نمی‌خواهد مسئولیتی بر حرفش مترتب ببیند تا آن را به گردن خود بگیرد یا به گردن دیگران بیندازد.

نمونه‌ها:

- حقوق شهروند یعنی احساس مسئولیت مدنی.

- احترام به قانون مساوی است با شعور اجتماعی

- متاسفانه در خلال درگیری‌ها چند نفری هم کشته شدند.

یا از آن هم بدتر:

- در این درگیری‌ها چند نفری جان خود را از دست دادند.

باور قید و صفت

خیلی از مردم فارسی‌زبان چنین مکالمه‌ای را میان میزبان و مهمان ناشی از دل‌خوری می‌بینند:

- غذا چه‌طور بود؟

- ممنون. خوش‌مزه بود.

آن‌ها توقع دارند در مکالمه‌ای که مهمان دل‌خور نباشد این طور بشنوند:

- خیلی ممنون. خیلی خوش‌مزه بود. واقعا دستتون درد نکنه.

و این کاملا مستقل از ماجرای واقعی غذا است، اگر خود غذا نیز دخیل باشد که چنین جمله‌هایی هم باید میان بیایند:

- تا حالا خوراک مرغ به این خوش‌مزگی نخورده بودم.

- این لوبیاپلوهه رو دستورشو می‌شه گرفت یا سرّیه؟

انگار - تاکید می‌کنم انگار - ما در زبان فارسی به صفت‌ها و قیدها اعتماد نداریم. مثل کسانی که کار فنی بلد نیستند و برای آویزان کردن یک گیره‌ی حوله سه پیچ قطور در شکم دیوار فرو می‌کنند، انگار ما هم با قید و صفت چنین می‌کنیم. راه‌های معمول هم که استفاده می‌کنیم این‌ها هستند:

۱. تقویت‌کننده‌های موضعی (خیلی و بسیار و واقعا و عجیــــــــب و ...) کنار قید یا صفت می‌آریم.

۲. صفت یا قید را با صفت یا قیدی قوی‌تر عوض می‌کنیم. مثلا به جای «آشنا» می‌گوییم «مسلط»؛ «... به چهار زبان زنده‌ی دنیا مسلط بود».

۳. تغییر مقوله می‌دهیم مثلا «مسلط بود» مثال بالا را می‌کنیم «تسلط داشت».

۴. عبارت‌ها و اصطلاح‌هایی استفاده می‌کنیم که معنای محصلی ندارند؛ مثلا «تسلط خیلی خاصی بر این امور داشت» یا «... که اون هم بحث‌های خاص خودش رو داره». 

طبیعتا از ترکیب این روش‌ها هم می‌توان استفاده کرد.

اگر آن حدس درست باشد، سوالی که بعدش جا دارد بپرسیم می‌تواند این باشد که این نوع نگاه به مقولات وصفی زبان چه اثری بر نگاه ما به جهان می‌گذارد.

folksonomy

فیلسوف معاصر آمریکایی هیوبرت دریفوس در اولین سال قرن ۲۱ کتابی منتشر کرد با نام «درباره‌ی اینترنت». سال بعد هم نسخه‌ی تجدیدنظرشده‌ای از این کتاب را چاپ کردند. در آن زمان (سال ۲۰۰۱) هیوبرت حدود ۷۰ ساله بود و اینترنت بسیار نوپا، بنا بر این عجیب نیست که وقت خواندن کتابش ببینیم بعضی چیزها را که امروزه همه‌ی ما جزو بدیهیات آشنایی با اینترنت می‌دانیم نمی‌دانسته. اما در عین حال بارقه‌های هوش نیز در کتاب می‌درخشند. از جمله این بارقه‌ها یکی اشاره‌ی او به این نکته است که هایپرلینک یا به زبان خودمانی‌ترش لینک فقط یک امکان فنی برای پیوند دادن صفحه‌های اینترنت نیست، بل‌که مفهوم رده‌بندی را از دیدگاه پایگانی و یگانه‌ی ارسطویی آزاد کرده و به دیدگاهی سیال و متاثر از نگاه روز مردم بدل می‌کند. به این شکل که صفحه‌هایی که به هم لینک می‌شوند در یک گروه قرار می‌گیرند و دیگر بحث نوع و جنس و طبقه و مانند آن در میان نخواهد بود.
چهار سال بعد توماس وندر وال که کارش معماری اطلاعات بود، واژه‌ی نوی وضع کرد: folksonomy.
این واژه از دو بخش volk به معنی مردمی و sonomy که پاره‌ی پایانی taxonomy است، تشکیل شده و ترجمه‌ی تقریبیش رده‌بندی مردمی است.
رده‌بندی فایل‌های موجود در سایت‌هایی مانند فلیکر بر اساس تگ‌هایی که کاربران به فایل می‌زنند صورت می‌گیرد و این جلوه‌ی ساده‌ای از رده‌بندی مردمی است. رده‌بندی مردمی هم اکنون در کتاب‌داری نیز رقیبی جدی برای روش‌هایی مانند کنگره و دیویی به شمار می‌رود و احتمالا با کمی گشتن در اینترنت می‌توان درباره‌اش چیزهای جدی و خوبی خواند. اما یک تمثیل و یک نکته:
زمانی در چین تحت تاثیر مائو همه لباس‌هایی یک‌شکل و یک‌رنگ می‌پوشیدند که حتی تعداد دکمه‌های آن نیز از پیش معین بود. امروز بالاخره دگم یک‌شکل بودن لباس شکسته و مردم چین می‌توانند لباس‌های مختلفی بپوشند بی این که کسی آن‌ها را به توطئه‌ی امپریالیستی متهم کند. رده‌بندی مردمی با نگاه ارسطویی کاری را کرد که روزگار با نگاه مائویی درباره‌ی لباس.
گمان می‌کنم آن‌ها که زبان را یک هویت بسیار محدود و از پیش تعیین شده می‌بینند و نادیده می‌گیرند که زبان نامحدود، سیال و شدیدا آغشته به جامعه است، باید منتظر سونامی‌ای نظیر رده‌بندی مردمی در حیطه‌ی دانش رسمی زبان باشند.

زود آمدن و دیر رفتن

واژه‌ها در زبان آنی ایجاد می‌شوند. یک نفر واژه را می‌گوید و بعد اگر شرایط مساعد ماندن باشد، واژه در زبان ماندگار می‌شود. مثل «آب‌گرم‌کن» و «هواپیما» که احتمالا هر دو کم‌تر از صد سال پیشینه دارند.

حذف واژه‌ها اما بر عکس، سخت است. واژه امکانی است در قفسه‌ی ذهن گویشور، و گویشور آسان از آن دست برنمی‌دارد. علاوه بر این، واژه‌ها حتی اگر مصداق عینی پیشینشان را نداشته باشند، در تکه‌پاره(chunk)های زبانی، خصوصا در ضرب‌المثل‌ها و شعرها و تکیه‌کلام‌ها ماندگار می‌شوند.

سال‌ها است که «غاز» واحدی در پول این کشور نیست، اما هنوز هم موجودیت خودش را در «حرف صد تا یه غاز» حفظ کرده است. باز سال‌ها است که کسی زوبین استفاده نمی‌کند، اما زوبین در شاهنامه ماندگار شده است.

مشخص کردن تکلیف «بی‌سروپا»ها

شمّ زبانی ما به ما کمک می‌کند زبان را برای مقصودی که می‌خواهیم اغلب بدون هزینه‌ی اضافی به کار ببریم. اما نمی‌توان از شمّ زبانی انتظار داشت به ما اطلاعات دقیقی درباره‌ی مسائل نظری زبان بدهد. مثلا خیلی از ما تقسیم‌بندی محاوره-کتابت را بر اساس شمّ زبانیمان و نه یک ملاک خارجی و عینی انجام می‌دهیم. اما این شم از ذوق و سلیقه‌ی شخصی یا اجتماعی ما جدا نیست و گاه خطا می‌کند.

یکی از دوستانم گاه در مواجهه با کلمه‌ای در متنی مکتوب ابروهایش را به هم گره می‌زند و می‌گوید «این که کلمه‌ی کوچه خیابونی تهرانی جدیده.» فرصت نکرده‌ام ازش بپرسم، اما گمان کنم نظرش در مورد «بی‌سروپا» هم همین باشد. اما احتمالا کسانی که بیش‌تر از اوحافظ می‌خوانند و حافظه‌ی بهتری دارند این بیت را فراموش نکرده‌اند که

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت --- نسبت دوست به هر بی‌سروپا نتوان کرد

یعنی «بی‌سروپا» نه کوچه‌خیابانی است، نه تهرانی و نه جدید.

من می‌گم اَنِف، تو نگو اَنِف، تو بگو اَنِف

در متن‌های ویراسته، خصوصا در روزنامه‌هایی که ویرایش را جدی‌تر می‌گیرند گاه جمله‌هایی شبیه این دیده‌ام:
کانت فکر می‌کند. سپاس یک وظیفه‌ی اخلاقی است.
که راحت می‌شود فهمید منظور این بوده:
کانت فکر می‌کند سپاس یک وظیفه‌ی اخلاقی است.
تقریبا می‌توانم مطمئن باشم این نقطه‌ی اضافی کار مترجم یا نویسنده نیست و کار ویراستار است (سختش نکنیم، مسئولیت کار نمونه‌خوان را هم گردن ویراستار می‌اندازم.)
گاه از ویراستاری پرسیده‌ام که این چه کاری است؟ معمولا جواب صادقانه این است که در مدتی محدود باید حجم قابل توجهی متن را ویراست (وگرنه، نه روزنامه به موقع چاپ می‌شود، نه چیزی دست ویراستار را می‌گیرد) و به همین دلیل ویراستار مجبور است - مگر در موارد خاص - خیلی کارها را مکانیکی (بدون صرف توجه یا حتی با کمک نرم‌افزار) انجام بدهد، یکیش نقطه یا نقطه‌بند یا کاما گذاشتن پس از فعل است که نشان پایان جمله است.
این چیزی است که من به آن محدودیت انسانی می‌گویم و راحت می‌پذیرمش. اما گاه می‌بینم همین ویراستاران وقتی به دیگران می‌رسند (به طور خاص مترجمان و نویسندگان نوبت اولی یا کسانی که در خبرگزاری‌ها خبر می‌نویسند و ترجمه می‌کنند) طوری از آن‌ها حرف می‌زنند و لغزش‌هایشان را مسخره می‌کنند که انگار بزرگ‌ترین و نابخشودنی‌ترین خطاهای عالم را مرتکب شده‌اند. من ویراستاران را از منظری اخلاقی سرزنش نمی‌کنم، فقط توقع دارم متوجه دوگانگی ملاک‌هایشان باشند و از این دوگانگی پرهیز کنند.
و اگر بخواهم بدبینانه‌تر نگاه کنم (که نمی‌کنم)، شاید بتوانم آن‌ها را متهم کنم که حساسیت‌هاشان نه درباره‌ی زبان و درست‌نویسی که درباره‌ی تثبیت نظامی است که آنان به نام زبان، اما به کام جایگاه اجتماعی‌ای در خور صنف خود برپا می‌کنند.

سفید سفید، صد تومن

چیزهایی هستند که واضح به نظر می‌رسند و ممکن است اگر با شک نگاهشان نکنیم، یک عمر واضح به نظر برسند. اما همان چیزها، شاید در برابر اولین نگاه شکاکانه، وضوحشان را از دست بدهند.
مثلا گمان کنم اگر از کسی بپرسیم معنی «سفید» به عنوان یک رنگ واضح است یا نه، اغلب مردم بگویند رنگ سفید معنایی واضح دارد، معنایی که شامل رنگی شبیه رنگ برف و رنگ‌هایی در شعاع اندکی اطراف آن می‌شود.
ببینیم واقعا چنین است یا نه. «سفید» را در چند عبارت به عنوان رنگ استفاده می‌کنم:
کاغذ سفید
شیره‌ی سفید ملایری
چوب سفید
آدمی با پوست سفید
گوشت سفید
گچ سفید
پراید سفید
نان سفید
اکلیل سفید
این‌ها یک رنگ هستند؟ یا بقیه‌ی رنگ‌های مجموعه‌ی پیوسته‌ای که شامل این رنگ‌ها باشد را هم سفید می‌نامیم؟ یا اصلا همین رنگ‌ها (مثلا رنگ سفید پوست) را اگر جایی دیگر ببینیم (مثلا در کفش یا مو) باز هم به نظرمان سفید می‌آید؟

زبان سَحَر

سحر هنوز مدرسه نمی‌رود. پدرش دوست من است. آقای پدر چند سال از کودکیش را در خوزستان گذرانده و بعد از آغاز جنگ خانواده‌اش او را به اصفهان برده‌اند. بعد هم چند سالی در دانشگاهی در تهران درس خوانده و باز بالأخره به اصفهان برگشته که انگار ربط آبا و اجدادی‌ای هم به‌ش دارد. ندیده‌ام آقای پدر سحر اصفهانی صحبت کند و راستش گمان کنم زیاد هم بلد نباشد.
خانم مادر سحر اصفهانی است، اما لهجه‌ی بسیار ملایمی دارد که شاید اگر دقت نکنی متوجهش نشوی.
اما وضعی‌یتی سحرا، به کل فرق می‌کوند. چنون لهجه‌ای غلیظی اصفونی‌ای دارِد که به گمونی من گاهی مامان باباشِم آ دُرُس متوج‌جه نی‌می‌شن به‌چه چی‌چی می‌گد.
از پدر سحر پرسیدم شما با سحر اصفهانی حرف می‌زنید که او هم اصفهانی صحبت می‌کند؟ مطمئنم کرد که در اطراف سحر جز یک نفر (خانم مسنی در مهد کودک) هیچ کس چنین لهجه‌ای ندارد که سحر دارد.
من گمان می‌کنم سحر از سبک و از زبان نشان‌دار برای ایجاد تمایز میان خودش و اطرافیانش استفاده می‌کند. این نوع رفتار با زبان رفتاری طبیعی است و بر خلاف تصور اولیه‌ی بعضی از ما نیاز به ذهن پیچیده‌ی بزرگ‌سالان و توطئه‌چینی ندارد.

پ ن: بیانیه‌ی کوبنده‌ی وبلاگ سحر را از دست ندهید.

گول نخوریم

یافتن کتاب یا مقاله‌ای که موضوعی تخصصی را با دقت کافی و زبانی ساده و روان توضح داده باشد، هیچ آسان نیست. در زبان‌شناسی، شاید بتوان از بعضی کتاب‌ها و مقاله‌های دکتر باطنی نام برد که چنین خصوصیتی دارند. اما ماجرا تنها یافتن چنین کتاب‌ها و مقاله‌هایی نیست. گاه آن‌ها را می‌یابیم و باور نمی‌کنیم با یک متن تخصصی طرف هستیم. گاه نیز این را باور می‌کنیم اما توضیح‌های متن درباره‌ی آخرین دست‌آوردهای علم چنان قانع‌کننده است که سیر دشوار و پر فراز و نشیب تاریخ علم به نظرمان گل‌بازی‌های چند آدم کم‌استعداد می‌آید.

ظاهرا اینجا مخاطب است که با پر کردن اشتباهی سفیدی میان سطرها ارتباط گویا را به ارتباط کارا بدل می‌کند.

دایره‌ی واژگان و توانایی زبان

وقتی درباره‌ی زبان کار می‌کنیم، با سیستمی بزرگ، سیستمی که اجزایش هر یک خود سیستمی هستند سر و کار داریم. به همین دلیل حدس‌های غیر روش‌مند هر چند ممکن است ظاهر موجهی داشته باشند، اما گاه خطاهایی بزرگ با ظاهری حق به جانب و «بدیهی» هستند. مثلا برای بسیاری از مردم «بدیهی است که هر چه دایره‌ی واژگان زبانی گسترده‌تر باشد آن زبان قوی‌تر است و هر چه دایره‌ی واژگانش محدودتر باشد، تواناییش کم‌تر». چند نکته:

۱. «قوی» و «قوی‌تر» اصطلاح‌های مبهمی هستند.

۲. حتی اگر راهی برای رفع ابهام از این دو اصطلاح بیابیم دامنه‌ی کاربرد این دو اصطلاح گسترده است. قوی در چه زمینه‌ای؟ توصیف؟ شعر؟ داستان؟ گزارش؟ دانش؟ تفکر؟ ارتباط گسترده‌ی اجتماعی (ارتباط روزمره)؟ ارتباط تخصصی؟

۳. بخش(modul)های مختلف زبان با هم مرتبط هستند و بر هم اثر می‌گذارند. گاه زبانی به سمت کوچک شدن دایره‌ی واژگان و بزرگ شدن صرف یا نحو می‌رود. در مورد چنین زبانی می‌توان با اطمینان حکمی کرد؟

۴. فرض کنیم دایره‌ی واژگان زبان فارسی طی یک دوره‌ی زبانی چنان وسیع شود که مثلا واژه‌ای در آن معنای «به پهلوی راست افتادن» بدهد و واژه‌ای دیگر «به پهلوی چپ افتادن» و... اما واژه‌ای برای افتادن نداشته باشد. این زبان قوی‌ای (با هر تعریفی از قوی بودن) است؟

به نظر موقعیت تخیلی‌ای می‌آید؟ به تاریخ زبان فارسی نگاه کنید. آنچه امروز فعل «آمد» است، از ترکیب اجزای تاریخی‌ای ساخته شده است:

آمد = آ + گمه + ته

/ʔamæd/ = /a/ + /gmæ/ + /tæ/

آن «گمه» معنای حرکت (بدون جهت) را می‌دهد و آن «آ» جهت حرکت را معلوم می‌کند. اما امروز ما این اجزا را در فارسی نداریم. اگر اتفاقی یک بار افتاده باشد، چرا نتواند دوباره بیفتد؟


یک زبان فارسی؟

پیش‌تر نیز گفته بودم که چیزی که اسمش را زبان فارسی می‌گذاریم (یا انگلیسی یا عربی یا یونانی یا هر چه) چیز یکتایی نیست. این زبان گوناگونی‌هایی دارد و این گوناگونی‌ها عواملی. سعی می‌کنم بعضی از این عوامل را بشمرم:

۱. زادگاه

۲. قومیت

۳. دین

۴. جنسیت (gender)

۵. سن

۶. تحصیلات

۷. شغل

۸. طبقه‌(class)ی اجتماعی - فرهنگی - اقتصادی

۹. جزئیات زندگی شخصی (مثلا ازدواج با کسی که به گونه‌ی دیگری از فارسی صحبت می‌کند).

۱۰. طبقه‌ای که گویش‌ور می‌کوشد در آن بگنجد

۱۱. سبک (style)

۱۲. سیاق (register)

شیدایی‌ای که معلم است

در اتوبان چمران، روی یک آویز بزرگ، پای یک نقاشی مخوف نوشته‌اند «معلم شیدایی است در زمانه‌ی آهن و رنج» که به مقام معلم و روزش احترام بگذارند. به نظر شما «معلم» شیدایی است یا «معلمی»؟ این که این آویز مرحله‌های مختلفی را پشت سر گذاشته و کسی متوجه نشده جمله‌ای که از یک وبلاگ گم‌نام برای این کار ربوده‌اند نه از «معلم»، که از «معلمی» حرف می‌زده، نشان چیست؟

به نظر من می‌تواند - و این فقط یک حدس است - نشان این باشد که کارکرد این جمله برای آنان به هیچ وجه ربطی به معنایش نداشته است. ارتباط یک‌سره کارا و کاملا غیر گویایی که آن را انشانویسی می‌نامم و هدفی جز پر کردن فضای خالی ندارد. فضای خالی یک سخن‌رانی، یک مقاله، یک نامه، یک کتاب، یک اعلامیه یا یک آویز کنار اتوبان.

مشارکت

هر کدام از ما در زبانی که با آن صحبت می‌کنیم و در تغییر کردن یا نکردنش شریک هستیم. این شراکت می‌تواند بی این که شکلی پایگانی (hierarchical) بگیرد انجام شود. یک مثال شاید موضوع را روشن‌تر کند:

فلزی هست که در فارسی آن را روی /ruj/ می‌نامیم. صفتی که با نام این فلز می‌سازیم زمانی بوده رویین /rujin/ و حالا تنها در ترکیب استعاری‌ای مثل رویین‌تن باقی مانده است و خود به شکل رویی /ruji/ درآمده. اما این صفت با صفتی که نوعی رابطه‌ی در-فضایی میان اشیا را نشان می‌دهد خیلی راحت و با احتمال وقوع بالاتر از موارد مشابه اشتباه می‌شود. «آن ظرف رویی را به من بده» یعنی «ظرفی را که روی ظرف‌های دیگر است به من بده» یا «ظرفی را که از جنس روی است به من بده»؟‌

اما در برابر این تلفظ یک تلفظ غیر رسمی هم هست که امکان وقوع ابهام بسیار کم‌تری ایجاد می‌کند و احتمالا از لهجه‌ای غیر استاندارد پدید آمده است: روهی /ruhi/.

درست است که این تلفظ عین تلفظ «روحی» است، اما چون خوشبختانه چیزهایی که منتسب به روح باشند کم‌تر منتسب به روی می‌شوند و بالعکس (مثلا ظرف روحی یا تألمات رویی نداریم) ابهامی پیش نمی‌آید.

گروه بسیار اندکی از مردم هم تلفظ سومی را - احتمالا - در یک روند ناخودآگاه تلاش برای ابهام‌گریزی یافته‌اند و به کار می‌برند رویی /roji/. این تلفظ سوم، بسیار کم رواج دارد و ممکن است وزن شعر را - اگر شعری شامل «رویی» باشد - مخدوش کند.

اما بحث اصلی بر سر این سه تلفظ نیست، بحث بر سر رفتار این سه گروه با هم است. گروه اول با اتکا به این که تلفظشان با تلفظ معیار یکی است، تلفظ دو گروه دیگررا «غلط» و گاه حتی افراد آن دو گروه را «بی‌سواد» می‌خوانند. این تنها توصیف آن تلفظ و آن افراد نیست (که اتفاقا توصیف نادرستی نیز هست) که تلاش برای جای دادن آن افراد در جایگاهی پایین‌تر در پایگان اجتماعی زبان است؛ تلاش برای ابراز، اعمال یا تثبیت قدرت.

گروه سوم نیز هر چند در برابر گروه اول رفتاری مسالمت‌آمیز دارند، اما گاه در برابر گروه دوم همان رفتار گروه اول را در پیش می‌گیرند. آن‌ها عملا به دنبال گرفتن جایگاه دوم در پایگان اجتماعی زبان فارسی هستند.

دقیقا همین تلاش‌ها برای جای گرفتن در پایگان است که جلوی مشارکت سالم را می‌گیرد یا آن را به تأخیر می‌اندازد. در مورد همین مثال، اگر ارعاب گروه اول و بعد گروه سوم نباشد، ای بسا تلفظ‌های /ruhi/ یا /roji/ بتوانند سریع و آسان جای تلفظ /ruji/ را بگیرند و ابهام را در این مورد پایان دهند.

کیفیتِ کمیت

بارها تحقیر غیرمستقیم، مستقیم یا حتی گزنده‌ی کسانی را شنیده‌ام که سنجش کمی را بی‌ارج و بی‌ارزش می‌دانند و کیفیت را بر کمیت برتری می‌دهند.
از قصه‌گویی و کلمه‌بافی که بگذریم، چیزی که آن‌ها کیفیت می‌نامندش، چون معیاری برای سنجش ندارد، در حد قضاوت‌های شهودی و پرخطر باقی می‌ماند، اما کمیت قابل سنجش است و به همین دلیل یافتن خطاها و تصحیح تناقض‌های سیستمی که قابل سنجش کمی است، ممکن‌تر و عملی‌تر است.
در زبان‌شناسی از سوسور تا چندی پیش، عملا مجبور بودیم به قضاوت شمی و حرف‌های کیفی بسیار بیش از عدد و رقم بپردازیم، امروز زبان‌شناسی پیکره‌ای با بهره گرفتن از نرم‌افزار و سخت‌افزار روزآمد، وضع را عوض کرده است.
پ ن: عنوان مطلب و ایده را از عنوان مطلبی که در لینک‌های کناری می‌توانید بیابید وام گرفته‌ام، اما محتوا تقریبا کاملا بی‌ربط است.

سادگی، خوب یا بد؟

کارکردهای اصلی زبان را اگر در نظر بگیریم، می‌بینیم همه را می‌توان ذیل عنوان کارکردهای ارتباطی گنجاند. حتی فکر را می‌توان نوعی ارتباط با خود تعریف کرد. من این گروه بزرگ را به دو گروه کوچک‌تر تقسیم می‌کنم، ارتباط‌هایی که در آن‌ها انتقال مفهوم مهم‌تر است و ارتباط‌هایی که در آن‌ها ایجاد تغییر در مخاطب مهم‌تر است؛ گروه اول را ارتباط گویا و گروه دوم را ارتباط کارا می‌نامم.

کسانی که در پی ارتباط گویا هستند، نفعی از ارعاب مخاطب، اغوای او یا سس‌مالی کردن حرفشان نمی‌برند. ترس و شیفتگی و مزه‌ی جانبی در واقع اصل حرف را کم‌رنگ می‌کنند. این‌ها ساده‌ترین گفتار را لازم دارند تا تنها حرفشان را بزنند و نه چیزی دیگر.

گفتار ساده اصلا آسان نیست. باید بتوانی گفتمان و نحو و صرف و واژگان را در خدمت سادگی بگیری، زبان جامعه‌ی مخاطب - یا دقیق‌تر: زبان فضای گفتمانت - را بشناسی و بی این که از حدودش خارج شوی و نشان‌دار شوی، در ساده‌ترین گوشه‌ی این قلم‌رو بنشینی.

آن‌ها که در پی ارتباط گویا هستند، اگر از پس این‌ها برنیایند، یا از خیر سادگی می‌گذرند و تنها به بیرون ریختن انفجارآمیز حرفشان به نزدیک‌ترین شیوه‌ای که در ذهنشان دارند اکتفا می‌کنند، یا چون کار کردن با نحو گفتمان را نمی‌دانند، و حدود زبان فضای گفتمانی را درست نمی‌شناسند، به دست‌کاری در واژگان و نیز محتوای مطلب اکتفا می‌کنند.

واژه و صرف نشان‌دار را با ساده اشتباه می‌گیرند و گمان می‌کنند اگر سادگی در شیوه‌ی بیان خوب است، پس حق دارند محتوا را نیز ساده کنند، خطاهای جزئی را آگاهانه نادیده بگیرند، حیطه‌های نامربوط را به هم بیامیزند، استدلال‌های غلط اما جذاب برای ایده‌های - به نظر خودشان - درست به کار ببرند و خوش‌مزگی کنند.

این گروه چون به ارتباط گویا نمی‌رسند، ناخودآگاه به دامن ارتباط کارا می‌افتند.

جمله می‌چینیم

ظاهرا آدم‌هایی که هوش‌بهر پایینی ندارند، در زبان مادریشان جمله‌های پیچیده را بی این که آگاهانه تأمل کنند می‌چینند و می‌گویند. دیگرانی که همان زبان را آموخته‌اند گاه نمی‌توانند، یا دست کم به آن سرعت و آسانی نمی‌توانند. این که می‌نویسم مشاهده‌ی عینی من است از دعوا و کل‌کل دو راننده‌ی مسافرکش. الف حدود پنجاه ساله و - با قضاوت من بر اساس لهجه‌اش - گیلک، و ب حدود بیست و شش هفت ساله و - باز با قضاوت من بر اساس رفتار و گفتار و ارتباطات اجتماعیش - بچه‌ی تهران. نوبت الف جلوتر بود و سه مسافر داشت، ب مسافر چهارم را که از راه رسید در ماشین خودش نشاند، الف خواست مسافر را پیاده کند و درگیری مختصرشان با پیروزی ب تمام شد. حالا گوشه‌ای از بگومگوهای بعد از درگیری:
الف- تو اول برو درباره‌ی من تحقیق کن ببین من کی هستم.
ب - لازم نکرده. تو برو تحقیق کن ببین من کی ام.
الف- نه تو منو نمی‌شناسی. دفعه‌ی دیگه هم دستتو برای من بالا نمی‌آری که یه کاری می‌کنم که پشیمون بشی. تو برو درباره‌ی من تحقیقات بکن. اون وقت می‌فهمی من کی هستم.
ب - نه تو برو تحقیق کن. حرفای ترسناک هم نزن. الان مُردم از وحشت.
الف - تو نمی‌خواد بری درباره‌ی من تحقیقات کنی. تو برو بپرس من کی هستم.
و بگو مگو ادامه داشت. اما با توجه به لحن و حالت من مطمئن بودم منظور الف از جمله‌ی آخرش این بود:
تو نمی‌خواد به من بگی برم درباره‌ات تحقیق کنم، برو بپرس تا بفهمی من کی هستم.
اما نتوانست با ساختار پیچیده‌ی جمله کنار بیاید و ناچار و تحت فشار عصبی ناشی از دعوا و بگومگو ساختار کوتاه‌تری را انتخاب کرد که درست عکس منظور او را می‌رساند.

post-colonial scrambling

وضعیت اول: قرن‌ها پیش؛ آدم‌ها در جامعه‌هایی زندگی می‌کنند که - نه در حد رویایی اما در حدی قابل توجه - زبانشان آن‌ها را از جامعه‌های دیگر تفکیک می‌کند. اگر قومی مهاجرت کند، دامنه‌ی حضور زبان نیز وسیع‌تر می‌شود.
وضعیت دوم: دوران استعمار؛ آدم‌ها به یاری ابزارهاشان - عمده‌ترینش کشتی و تفنگ - می‌توانند گروهی - و نه قومی - مهاجرت کنند و دسته‌های مهاجر پدید بیاورند. این وضعیت جدیدی است.
اگر وضعیت اول را به طیفی مرتب از رنگ‌ها تشبیه کنیم، در وضع دوم رگه‌هایی از رنگ‌های مجاور را می‌بینیم که در هم دویده‌اند.
امروز اما در وضع سوم هستیم؛ وضع پسا-استعماری. در وضع سوم رنگ‌ها را با حرکتی گردابی به هم آمیخته‌اند. درباره‌ی این حرکت گردابی جای بحث و بررسی باز است.

پاسخ به یک نظر

شاهد در نظرهای «است و هست» گفته:

سلام

چند مطلب را می‌خواستم بگویم

۱. سوالی که مدتی است پس از خواندن مطالب شما (این‌جا و آن‌جا) به سرم افتاده این است که مرز بین تحولات پویای زبانی و شلختگی‌ها و به بیراه رفتن‌های زبان کجاست؟ کجا باید هنگام روبرو شدن با یک تغییر هوشمندی‌های کاربران زبان (به قول شما) را ارج نهاد و کجا باید آن را به مثابه یک آسیب نگریست و سعی در برطرف‌کردنش داشت؟

۲. در پست وبلاگ قبلی شما با این نظر یاور که گفته بود این اضافه‌کردن «ش» به آخر فعل بیشتر در لهجه‌ی تهرانی وجود دارد موافق ام. و به نظرم (که حال چقدر درست یا نادرست باشد) این نگرانی که این قبیل رعایت نکردن‌های زبان معیار (حال معیار چه باشد، دوست دارم نظر شما را بدانم) ممکن است منجر به ایجاد گسست تاریخی یا جغرافیایی در زبان فارسی بشود، به‌جا ست. شما در پاسخ به او گفته‌اید که موافق اید و حرف جدیدی نیست، اما من بین پست شما و نظر یاور در این مورد خاص تناقض می‌بینم، لطف شماست اگر بیشتر توضیح بدهید.

۳. مطالبی که چند بار دیده‌ام درباره‌ی ارعاب نویسنده نوشته‌اید به همراه دقت نظر شخصی‌تان در مواجهه با یک سخن تازه برایم بسیار جالب و تازه و آموزنده بوده است. طرز فکر جدیدی است (برای بنده البته) که سعی می‌کنم آن را به کار ببندم. منظورم از آن قسم نوشته‌هایی است که مثلاً در نقد مقاله‌ی راجو در همین وبلاگ یا درباره‌ی نحوه‌ی برخورد با خبر ماشین حاوی گربه‌مرده در یک پست قدیمی پلاس نوشته‌اید. از این بابت از شما متشکر ام.

در جواب باید زیاد بنویسم.

۱. به گمان من «آسیب» زمانی معنا دارد که «آسیب‌دیده» دیگر «درست کار نکند». قاعدتا بحث لازم است اما محور تصور من از مفهوم آسیب این بود که گفتم.

۲. درباره‌ی ربط «ش» و لهجه‌ی تهرانی اگر به نظر آقای نوید فاضل ذیل این مطلب نگاه کنید، مثال‌هایی تاریخی و غیر «تهرونی» از این «ش» و حتی مقوله‌ای عام‌تر می‌یابید.

درباره‌ی این مدعا که زبان معیار، معیار سلامت زبان است، هنوز از کسی دلیل معقولی نشنیده‌ام. اگر پدر من اسمم را می‌گذاشت معیار و پدربزرگم هم نام خانوادگیم را انسانیت انتخاب کرده بود، من معیار انسانیت می‌بودم یا «معیار انسانیت» فقط نام من بود؟

گسست‌های تاریخی و جغرافیایی تنها یکی از عناصر موجود در این میان هستند. من هم دوست دارم رابطه‌ی من با فردوسی و حافظ و محمدکاظم کاظمی (شاعر معاصر افغان) حفظ شود، اما اگر این حفظ رابطه الزاماتی داشته باشد که منجر به ضعیف شدن فهم متقابل من و پزشکم شود، گمان کنم این دوست داشتن را درز بگیرم.

۳. در پستی که روز یازدهم منتشر خواهد شد چیزهایی نوشته‌ام که شاید بی‌ربط با این که گفتید نباشد.

است و هست

یکی از غوغاهایی که پاس‌بان‌های خودخوانده‌ی زبان به پا می‌کنند غوغا بر سر «است» و «هست» است. می‌گویند این دو واژه دو معنای مختلف دارند و نباید جای هم به کارشان برد. به گمان آنان «است» فعل ربط است و «هست» به معنای «وجود دارد».

بارها این مدعا را شنیده‌ام و نتوانسته‌ام بفهمم چه شاهد یا دلیل معقولی برای این مدعا می‌آورند. گاه از تفاوت تاریخی دو مصدر استن و هستن می‌گویند، در جواب، علاوه بر این که باید تفاوت زبان‌شناسی درزمانی و هم‌زمانی را به آنان گوش‌زد کنیم، می‌توان چیزی را گفت که من قبلا در این مطلب نشان داده بودم؛ این که مدعای تفاوت دو مصدر هم مدعایی نادرست است.

این بار راهی دیگر برای رد این مدعا پیدا کرده‌ام. هست در این جمله چه معنی می‌دهد؟

«نرگس مادر نیست، زن که هست.»

معنی «وجود دارد» یا فعل ربط؟

شاید بد نباشد راه‌های گوناگونی را که این مدعای گزاف را رد می‌کنند بشمریم؛ تا این‌جا سه راه.

به روز چهاردهم تیر ماه فلان و بهمان شمسی

کسی در صفحه‌ی بیوگرافی سایت شخصیش نوشته «[فلانی] به روز چهاردهم تیر ... [سال شمسی] در تهران متولد شد».

- تولد: ۱۳۲۰/۵/۱۹

- ۱۳۲۰/۵/۱۹ به دنیا آمد.

- ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- در روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- در روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ متولد شد.

همه‌ی این شکل‌ها نسبتا رایج هستند و نشان‌دار (marked) یا به قول خودمانیش تابلو نیستند. اما آن که اول نقل کردم کم‌تر - بسیار کم‌تر - رایج است و نشان‌دار نیز هست.

نویسنده‌اش - هر که بوده - قصد کرده که نشان‌دار بنویسد و با این نشان‌داری علاوه بر پیام اولی پیام دومی را نیز به ما برساند. پیام دوم این است «شما با یک آدم معمولی طرف نیستید». این پیام دوم نمونه‌ای از چیزی است که من نامش را ارعاب زبانی می‌گذارم.

دو تحلیل آسان از یک واقعیت پیچیده‌

یک متن تخصصی ریاضی، فیزیک یا پزشکی را که ورق بزنید، اغلب تعداد زیادی واژه‌ی غیر فارسی می‌بینید که مترجم آن‌ها را تنها با حروف فارسی نوشته است، چون میان متخصصان آن حوزه به همین نام‌های غیرفارسی مشهور اند.

این که چرا اولین مترجم‌ها این واژه‌ها را ترجمه نکرده‌اند موضوعی پیچیده است، اما آسان‌گیرها دو تحلیل در این مورد دارند:

۱. مترجمان خودباخته، از خودبیگانه، غرب‌زده و تنبل بوده‌اند.

۲. این اصطلاحات را نمی‌توان ترجمه کرد. این‌ها اصطلاحاتی دقیق هستند و با کلمات رایج تفاوت دارند.

طرف‌داران این دو نظریه احتمالا می‌توانند ساعت‌ها با هم بحث کنند و هر یک دلایلی در اثبات درستی نظر خود اقامه کند.

واقعیت این است که هیچ یک از دو نظریه به طور مطلق درست نیست و در عین حال مواردی نیز می‌توان یافت که هیچ یک از دو نظریه از پس توجیهش برنیایند. برای دقیق‌تر بودن، به نظریه‌هایی وسیع‌تر نیاز داریم که تنوع موارد را در نظر گرفته باشند.

شفاف‌شدگی، خودکارشدگی، اشباع‌شدگی؟

شاید چیزی شبیه شفاف‌شدگی باشد که هیدگر به آن اشاره کرده، شاید چیزی شبیه کلمه‌ی خودکارشده باشد که در مکتب پراگ از آن حرفی زده‌اند، یا شاید باید اسم جدیدی برایش بگذاریم، اگر این طور است من ترجیح می‌دهم بگویم «اشباع‌شدگی».
این تیتر خبر را نگاه کنید:

Jennings School Teacher Passes Away

طبق روال تیتر خبرهای انگلیسی زمان این جمله زمان حال است. برای کسی که با این سنت آشنا نیست، خبر کمی عجیب است. انگار - مثلا - معلم مدرسه‌ی جنینگز در آخرین روز بیماری‌ای سخت است و پزشکان گفته‌اند او بی‌تردید همین امروزو فردا ازدنیا می‌رود. یا انگار نویسنده‌ی خبر سر از یونان باستان برآورده فیلسوف‌وار می‌گوید «همه می‌میرند، معلم مدرسه‌ی جنینگز هم می‌میرد».
اما انگلیسی زبان که با شیوه‌ی تیترنویسی در مطبوعات انگلیسی آشنا است می‌داند این تیتر یعنی «معلم مدرسه‌ی جنینگز درگذشت».
او حتی فکر نمی‌کند، تأمل نمی‌کند، تلاش نمی‌کند، همه‌ی این‌ها خودکار رخ می‌دهد، روند تعویض زمان در ذهن او کاملا نادیدنی و شفاف شده است، تیترهای با زمان حال و قاعده‌ی «زمان را عوض کن» ذهن و زبان او را اشباع کرده‌اند.
به زبان فارسی نگاه کنیم، نثر دوران قاجار که نمونه‌هاییش حتا تا امروز نیز ادامه دارد؛ سخن گفتن ازاول شخص با ضمایر و افعال و شناسه‌های سوم شخص:
- فدوی افتخار دارد...
- به عرض عالی می‌رساند...
- این بنده شعری سروده است...
- نگارنده اینک که خاطرات خود را با آن مرحوم مرور می‌کند...
اگر در میان انبوه خبرهایی که تیترشان گذشته است، یکی تیتر حال بگیرد، چشم‌گیر و مؤثر می‌شود. اگر در میان انبوهی گفته‌های با ضمیر اول شخص، یک جمله از اول شخص با ضمیر سوم شخص یاد کند، تصویری باشکوه از خضوع می‌سازد، اما وقتی همه‌ی خبرها حال شدند و همه‌ی اول شخص‌ها سوم شخص، این اثر از دست می‌رود و تنها یک فضای اشباع‌شده و یک قاعده‌ی شفاف‌شده و خودکارشده برجا می‌ماند.
در پادگانی که همه سرهنگ باشند، سرهنگ فرق زیادی با سرباز صفر دارد؟