کم کمک باید رفت
همانطور که در معرفی وبلاگ نوشتهام، از همان اول بنا داشتم مدت محدودی بنویسمش. به پیمانه و سنج و کیل من آن مدت محدود امروز تمام شد. از نوشتن این وبلاگ چیزهایی یاد گرفتم، شاید چیزهایی یاد دادم و چند دوست یافتم.
بنا به روایت متی عیسی به پطرس گفت همین امشب پیش از آن که خروس بخواند تو سه بار من را انکار خواهی کرد. این نوعی روایت غمانگیز است، نوعی سوگنامه. اما من امیدوار ام که چه خروسی بخواند و چه نخواند، هر خوانندهای بارها بر مدار عقل سلیمش بگردد و من را انکار کند. دانش بر خلاف دین این طور پیشرفت میکند، با انکار و بازنگری بیرحمانه و مداوم و همه - نه تنها دانشمندان تیپیک که در تصویرهای چند دهه پیش غرق در لوله و قرع و انبیق میدیدمشان و حالا پشت کامپیوتر و با موهای آشفته و حالاتی دیوانهوش - در آفریدنش سهیم هستند.
امروز تا این ساعت دو متن علمی نوشتم که روز وداع کمی شلوغتر از روزهای دیگر باشد. متن اول بنا بود متنی تصویردار باشد که تصویرهایش را خودم کشیده بودم. وقت نوشتنش دانستم که اینجا امکان آپلود کردن تصویر ندارم و نهایتا از خیرش گذشتم و مطلب را به کل پاک کردم و چیزی دیگر نوشتم دربارهی معنی معنی.
متن دوم اما طبق برنامه پیش رفت و شد «هنری».
مژده باد شما را که این روز وداع متن چهارمی هم دارد، که نویسندهاش من نیستم، خوانندهای فهمیده میلی زده بود و تاملاتش دربارهی یکی از نوشتههای وبلاگ را برایم نوشته بود. خواهش کردم و گوشهی کوچکی از این تاملات را به شکل متنی وبلاگی نوشت و فرستتاد و تا چند ساعت دیگر دونفری تقدیم شما میکنیمش.