تجربه‌ی شخصی من زمانی را یادم می‌آورد که می‌توانستم تمام واژه-مفهوم‌های متقابل را در ذهنم در دو مقوله‌ی کلی (اسمش را بگذاریم مثبت و منفی) جا بدهم. بالا، رو، مثبت، روشن، شفاف، شرق، شمال، راست، روز، پیروزی، دوست، صلح، زندگی، نرم، مهربان، زیبا، دانا و... در یک مقوله و پایین، زیر، منفی، تاریک (و تیره)، کدر، غرب، جنوب، چپ، شب، شکست، دشمن، جنگ، مرگ، زبر، بی‌رحم، زشت، نادان و...

سال‌ها بر من خردسال گذشت تا بالاخره دریابم زیبایی متحد همیشگی دانایی نیست و ای بسا به آمار اگر بنگرم، مردم دانا در بسیاری مواقع سهمی از زیبایی نبرده‌اند. پیچیدگی جهان ذهن دومقوله‌ای من را عقب راند.

اما اتفاق بعدی در راه بود. باز هم من خردسال‌تر از آن بودم که فرق زبان و جهان را بفهمم. حالا گمانم این بود که هر واژه-مفهومی لابد به عینیتی در جهان خارج اشاره می‌کند. باز سال‌ها گذشت تا زمانی در دانشگاه، نام تیغ اکام را شنیدم.