تبلیغات با گفتمان لغت‌نامه‌ای

معمولا تصور اولیه‌ی ما از لغت‌نامه و دایرة‌المعارف متنی است که نویسنده‌اش (نویسندگانش) آن را فارغ از جهت‌گیری خاص سیاسی اجتماعی خود نوشته است (نوشته‌اند).

این روزها زیاد می‌بینم که در متن‌های تبلیغاتی روی در و دیوار شعاری با این قالب می‌نویسند که «فلان یعنی بهمان»، مثلا «رای آوردن فلانی یعنی قطع دست مفسدان از بودجه‌ی شورای شهر» یا «روز مادر یعنی یک عمر صبوری» یا چیزهایی از این دست.

نمونه‌ای دیگر از محصولات چنین گفتمانی استفاده از قالب «فلان مساوی است با بهمان» است که در صدد است بگوید حرفش به وضوح گزاره‌های ریاضی (مثلا ۴ = ۲ + ۲) است.

این نوع نوشتن شباهتی به استفاده از فعل مجهول دارد، در فعل مجهول نیز مانند این‌جا نویسنده یا گوینده نمی‌خواهد مسئولیتی بر حرفش مترتب ببیند تا آن را به گردن خود بگیرد یا به گردن دیگران بیندازد.

نمونه‌ها:

- حقوق شهروند یعنی احساس مسئولیت مدنی.

- احترام به قانون مساوی است با شعور اجتماعی

- متاسفانه در خلال درگیری‌ها چند نفری هم کشته شدند.

یا از آن هم بدتر:

- در این درگیری‌ها چند نفری جان خود را از دست دادند.

باور قید و صفت

خیلی از مردم فارسی‌زبان چنین مکالمه‌ای را میان میزبان و مهمان ناشی از دل‌خوری می‌بینند:

- غذا چه‌طور بود؟

- ممنون. خوش‌مزه بود.

آن‌ها توقع دارند در مکالمه‌ای که مهمان دل‌خور نباشد این طور بشنوند:

- خیلی ممنون. خیلی خوش‌مزه بود. واقعا دستتون درد نکنه.

و این کاملا مستقل از ماجرای واقعی غذا است، اگر خود غذا نیز دخیل باشد که چنین جمله‌هایی هم باید میان بیایند:

- تا حالا خوراک مرغ به این خوش‌مزگی نخورده بودم.

- این لوبیاپلوهه رو دستورشو می‌شه گرفت یا سرّیه؟

انگار - تاکید می‌کنم انگار - ما در زبان فارسی به صفت‌ها و قیدها اعتماد نداریم. مثل کسانی که کار فنی بلد نیستند و برای آویزان کردن یک گیره‌ی حوله سه پیچ قطور در شکم دیوار فرو می‌کنند، انگار ما هم با قید و صفت چنین می‌کنیم. راه‌های معمول هم که استفاده می‌کنیم این‌ها هستند:

۱. تقویت‌کننده‌های موضعی (خیلی و بسیار و واقعا و عجیــــــــب و ...) کنار قید یا صفت می‌آریم.

۲. صفت یا قید را با صفت یا قیدی قوی‌تر عوض می‌کنیم. مثلا به جای «آشنا» می‌گوییم «مسلط»؛ «... به چهار زبان زنده‌ی دنیا مسلط بود».

۳. تغییر مقوله می‌دهیم مثلا «مسلط بود» مثال بالا را می‌کنیم «تسلط داشت».

۴. عبارت‌ها و اصطلاح‌هایی استفاده می‌کنیم که معنای محصلی ندارند؛ مثلا «تسلط خیلی خاصی بر این امور داشت» یا «... که اون هم بحث‌های خاص خودش رو داره». 

طبیعتا از ترکیب این روش‌ها هم می‌توان استفاده کرد.

اگر آن حدس درست باشد، سوالی که بعدش جا دارد بپرسیم می‌تواند این باشد که این نوع نگاه به مقولات وصفی زبان چه اثری بر نگاه ما به جهان می‌گذارد.

folksonomy

فیلسوف معاصر آمریکایی هیوبرت دریفوس در اولین سال قرن ۲۱ کتابی منتشر کرد با نام «درباره‌ی اینترنت». سال بعد هم نسخه‌ی تجدیدنظرشده‌ای از این کتاب را چاپ کردند. در آن زمان (سال ۲۰۰۱) هیوبرت حدود ۷۰ ساله بود و اینترنت بسیار نوپا، بنا بر این عجیب نیست که وقت خواندن کتابش ببینیم بعضی چیزها را که امروزه همه‌ی ما جزو بدیهیات آشنایی با اینترنت می‌دانیم نمی‌دانسته. اما در عین حال بارقه‌های هوش نیز در کتاب می‌درخشند. از جمله این بارقه‌ها یکی اشاره‌ی او به این نکته است که هایپرلینک یا به زبان خودمانی‌ترش لینک فقط یک امکان فنی برای پیوند دادن صفحه‌های اینترنت نیست، بل‌که مفهوم رده‌بندی را از دیدگاه پایگانی و یگانه‌ی ارسطویی آزاد کرده و به دیدگاهی سیال و متاثر از نگاه روز مردم بدل می‌کند. به این شکل که صفحه‌هایی که به هم لینک می‌شوند در یک گروه قرار می‌گیرند و دیگر بحث نوع و جنس و طبقه و مانند آن در میان نخواهد بود.
چهار سال بعد توماس وندر وال که کارش معماری اطلاعات بود، واژه‌ی نوی وضع کرد: folksonomy.
این واژه از دو بخش volk به معنی مردمی و sonomy که پاره‌ی پایانی taxonomy است، تشکیل شده و ترجمه‌ی تقریبیش رده‌بندی مردمی است.
رده‌بندی فایل‌های موجود در سایت‌هایی مانند فلیکر بر اساس تگ‌هایی که کاربران به فایل می‌زنند صورت می‌گیرد و این جلوه‌ی ساده‌ای از رده‌بندی مردمی است. رده‌بندی مردمی هم اکنون در کتاب‌داری نیز رقیبی جدی برای روش‌هایی مانند کنگره و دیویی به شمار می‌رود و احتمالا با کمی گشتن در اینترنت می‌توان درباره‌اش چیزهای جدی و خوبی خواند. اما یک تمثیل و یک نکته:
زمانی در چین تحت تاثیر مائو همه لباس‌هایی یک‌شکل و یک‌رنگ می‌پوشیدند که حتی تعداد دکمه‌های آن نیز از پیش معین بود. امروز بالاخره دگم یک‌شکل بودن لباس شکسته و مردم چین می‌توانند لباس‌های مختلفی بپوشند بی این که کسی آن‌ها را به توطئه‌ی امپریالیستی متهم کند. رده‌بندی مردمی با نگاه ارسطویی کاری را کرد که روزگار با نگاه مائویی درباره‌ی لباس.
گمان می‌کنم آن‌ها که زبان را یک هویت بسیار محدود و از پیش تعیین شده می‌بینند و نادیده می‌گیرند که زبان نامحدود، سیال و شدیدا آغشته به جامعه است، باید منتظر سونامی‌ای نظیر رده‌بندی مردمی در حیطه‌ی دانش رسمی زبان باشند.

زود آمدن و دیر رفتن

واژه‌ها در زبان آنی ایجاد می‌شوند. یک نفر واژه را می‌گوید و بعد اگر شرایط مساعد ماندن باشد، واژه در زبان ماندگار می‌شود. مثل «آب‌گرم‌کن» و «هواپیما» که احتمالا هر دو کم‌تر از صد سال پیشینه دارند.

حذف واژه‌ها اما بر عکس، سخت است. واژه امکانی است در قفسه‌ی ذهن گویشور، و گویشور آسان از آن دست برنمی‌دارد. علاوه بر این، واژه‌ها حتی اگر مصداق عینی پیشینشان را نداشته باشند، در تکه‌پاره(chunk)های زبانی، خصوصا در ضرب‌المثل‌ها و شعرها و تکیه‌کلام‌ها ماندگار می‌شوند.

سال‌ها است که «غاز» واحدی در پول این کشور نیست، اما هنوز هم موجودیت خودش را در «حرف صد تا یه غاز» حفظ کرده است. باز سال‌ها است که کسی زوبین استفاده نمی‌کند، اما زوبین در شاهنامه ماندگار شده است.

مشخص کردن تکلیف «بی‌سروپا»ها

شمّ زبانی ما به ما کمک می‌کند زبان را برای مقصودی که می‌خواهیم اغلب بدون هزینه‌ی اضافی به کار ببریم. اما نمی‌توان از شمّ زبانی انتظار داشت به ما اطلاعات دقیقی درباره‌ی مسائل نظری زبان بدهد. مثلا خیلی از ما تقسیم‌بندی محاوره-کتابت را بر اساس شمّ زبانیمان و نه یک ملاک خارجی و عینی انجام می‌دهیم. اما این شم از ذوق و سلیقه‌ی شخصی یا اجتماعی ما جدا نیست و گاه خطا می‌کند.

یکی از دوستانم گاه در مواجهه با کلمه‌ای در متنی مکتوب ابروهایش را به هم گره می‌زند و می‌گوید «این که کلمه‌ی کوچه خیابونی تهرانی جدیده.» فرصت نکرده‌ام ازش بپرسم، اما گمان کنم نظرش در مورد «بی‌سروپا» هم همین باشد. اما احتمالا کسانی که بیش‌تر از اوحافظ می‌خوانند و حافظه‌ی بهتری دارند این بیت را فراموش نکرده‌اند که

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت --- نسبت دوست به هر بی‌سروپا نتوان کرد

یعنی «بی‌سروپا» نه کوچه‌خیابانی است، نه تهرانی و نه جدید.

من می‌گم اَنِف، تو نگو اَنِف، تو بگو اَنِف

در متن‌های ویراسته، خصوصا در روزنامه‌هایی که ویرایش را جدی‌تر می‌گیرند گاه جمله‌هایی شبیه این دیده‌ام:
کانت فکر می‌کند. سپاس یک وظیفه‌ی اخلاقی است.
که راحت می‌شود فهمید منظور این بوده:
کانت فکر می‌کند سپاس یک وظیفه‌ی اخلاقی است.
تقریبا می‌توانم مطمئن باشم این نقطه‌ی اضافی کار مترجم یا نویسنده نیست و کار ویراستار است (سختش نکنیم، مسئولیت کار نمونه‌خوان را هم گردن ویراستار می‌اندازم.)
گاه از ویراستاری پرسیده‌ام که این چه کاری است؟ معمولا جواب صادقانه این است که در مدتی محدود باید حجم قابل توجهی متن را ویراست (وگرنه، نه روزنامه به موقع چاپ می‌شود، نه چیزی دست ویراستار را می‌گیرد) و به همین دلیل ویراستار مجبور است - مگر در موارد خاص - خیلی کارها را مکانیکی (بدون صرف توجه یا حتی با کمک نرم‌افزار) انجام بدهد، یکیش نقطه یا نقطه‌بند یا کاما گذاشتن پس از فعل است که نشان پایان جمله است.
این چیزی است که من به آن محدودیت انسانی می‌گویم و راحت می‌پذیرمش. اما گاه می‌بینم همین ویراستاران وقتی به دیگران می‌رسند (به طور خاص مترجمان و نویسندگان نوبت اولی یا کسانی که در خبرگزاری‌ها خبر می‌نویسند و ترجمه می‌کنند) طوری از آن‌ها حرف می‌زنند و لغزش‌هایشان را مسخره می‌کنند که انگار بزرگ‌ترین و نابخشودنی‌ترین خطاهای عالم را مرتکب شده‌اند. من ویراستاران را از منظری اخلاقی سرزنش نمی‌کنم، فقط توقع دارم متوجه دوگانگی ملاک‌هایشان باشند و از این دوگانگی پرهیز کنند.
و اگر بخواهم بدبینانه‌تر نگاه کنم (که نمی‌کنم)، شاید بتوانم آن‌ها را متهم کنم که حساسیت‌هاشان نه درباره‌ی زبان و درست‌نویسی که درباره‌ی تثبیت نظامی است که آنان به نام زبان، اما به کام جایگاه اجتماعی‌ای در خور صنف خود برپا می‌کنند.

سفید سفید، صد تومن

چیزهایی هستند که واضح به نظر می‌رسند و ممکن است اگر با شک نگاهشان نکنیم، یک عمر واضح به نظر برسند. اما همان چیزها، شاید در برابر اولین نگاه شکاکانه، وضوحشان را از دست بدهند.
مثلا گمان کنم اگر از کسی بپرسیم معنی «سفید» به عنوان یک رنگ واضح است یا نه، اغلب مردم بگویند رنگ سفید معنایی واضح دارد، معنایی که شامل رنگی شبیه رنگ برف و رنگ‌هایی در شعاع اندکی اطراف آن می‌شود.
ببینیم واقعا چنین است یا نه. «سفید» را در چند عبارت به عنوان رنگ استفاده می‌کنم:
کاغذ سفید
شیره‌ی سفید ملایری
چوب سفید
آدمی با پوست سفید
گوشت سفید
گچ سفید
پراید سفید
نان سفید
اکلیل سفید
این‌ها یک رنگ هستند؟ یا بقیه‌ی رنگ‌های مجموعه‌ی پیوسته‌ای که شامل این رنگ‌ها باشد را هم سفید می‌نامیم؟ یا اصلا همین رنگ‌ها (مثلا رنگ سفید پوست) را اگر جایی دیگر ببینیم (مثلا در کفش یا مو) باز هم به نظرمان سفید می‌آید؟

زبان سَحَر

سحر هنوز مدرسه نمی‌رود. پدرش دوست من است. آقای پدر چند سال از کودکیش را در خوزستان گذرانده و بعد از آغاز جنگ خانواده‌اش او را به اصفهان برده‌اند. بعد هم چند سالی در دانشگاهی در تهران درس خوانده و باز بالأخره به اصفهان برگشته که انگار ربط آبا و اجدادی‌ای هم به‌ش دارد. ندیده‌ام آقای پدر سحر اصفهانی صحبت کند و راستش گمان کنم زیاد هم بلد نباشد.
خانم مادر سحر اصفهانی است، اما لهجه‌ی بسیار ملایمی دارد که شاید اگر دقت نکنی متوجهش نشوی.
اما وضعی‌یتی سحرا، به کل فرق می‌کوند. چنون لهجه‌ای غلیظی اصفونی‌ای دارِد که به گمونی من گاهی مامان باباشِم آ دُرُس متوج‌جه نی‌می‌شن به‌چه چی‌چی می‌گد.
از پدر سحر پرسیدم شما با سحر اصفهانی حرف می‌زنید که او هم اصفهانی صحبت می‌کند؟ مطمئنم کرد که در اطراف سحر جز یک نفر (خانم مسنی در مهد کودک) هیچ کس چنین لهجه‌ای ندارد که سحر دارد.
من گمان می‌کنم سحر از سبک و از زبان نشان‌دار برای ایجاد تمایز میان خودش و اطرافیانش استفاده می‌کند. این نوع رفتار با زبان رفتاری طبیعی است و بر خلاف تصور اولیه‌ی بعضی از ما نیاز به ذهن پیچیده‌ی بزرگ‌سالان و توطئه‌چینی ندارد.

پ ن: بیانیه‌ی کوبنده‌ی وبلاگ سحر را از دست ندهید.

گول نخوریم

یافتن کتاب یا مقاله‌ای که موضوعی تخصصی را با دقت کافی و زبانی ساده و روان توضح داده باشد، هیچ آسان نیست. در زبان‌شناسی، شاید بتوان از بعضی کتاب‌ها و مقاله‌های دکتر باطنی نام برد که چنین خصوصیتی دارند. اما ماجرا تنها یافتن چنین کتاب‌ها و مقاله‌هایی نیست. گاه آن‌ها را می‌یابیم و باور نمی‌کنیم با یک متن تخصصی طرف هستیم. گاه نیز این را باور می‌کنیم اما توضیح‌های متن درباره‌ی آخرین دست‌آوردهای علم چنان قانع‌کننده است که سیر دشوار و پر فراز و نشیب تاریخ علم به نظرمان گل‌بازی‌های چند آدم کم‌استعداد می‌آید.

ظاهرا اینجا مخاطب است که با پر کردن اشتباهی سفیدی میان سطرها ارتباط گویا را به ارتباط کارا بدل می‌کند.

دایره‌ی واژگان و توانایی زبان

وقتی درباره‌ی زبان کار می‌کنیم، با سیستمی بزرگ، سیستمی که اجزایش هر یک خود سیستمی هستند سر و کار داریم. به همین دلیل حدس‌های غیر روش‌مند هر چند ممکن است ظاهر موجهی داشته باشند، اما گاه خطاهایی بزرگ با ظاهری حق به جانب و «بدیهی» هستند. مثلا برای بسیاری از مردم «بدیهی است که هر چه دایره‌ی واژگان زبانی گسترده‌تر باشد آن زبان قوی‌تر است و هر چه دایره‌ی واژگانش محدودتر باشد، تواناییش کم‌تر». چند نکته:

۱. «قوی» و «قوی‌تر» اصطلاح‌های مبهمی هستند.

۲. حتی اگر راهی برای رفع ابهام از این دو اصطلاح بیابیم دامنه‌ی کاربرد این دو اصطلاح گسترده است. قوی در چه زمینه‌ای؟ توصیف؟ شعر؟ داستان؟ گزارش؟ دانش؟ تفکر؟ ارتباط گسترده‌ی اجتماعی (ارتباط روزمره)؟ ارتباط تخصصی؟

۳. بخش(modul)های مختلف زبان با هم مرتبط هستند و بر هم اثر می‌گذارند. گاه زبانی به سمت کوچک شدن دایره‌ی واژگان و بزرگ شدن صرف یا نحو می‌رود. در مورد چنین زبانی می‌توان با اطمینان حکمی کرد؟

۴. فرض کنیم دایره‌ی واژگان زبان فارسی طی یک دوره‌ی زبانی چنان وسیع شود که مثلا واژه‌ای در آن معنای «به پهلوی راست افتادن» بدهد و واژه‌ای دیگر «به پهلوی چپ افتادن» و... اما واژه‌ای برای افتادن نداشته باشد. این زبان قوی‌ای (با هر تعریفی از قوی بودن) است؟

به نظر موقعیت تخیلی‌ای می‌آید؟ به تاریخ زبان فارسی نگاه کنید. آنچه امروز فعل «آمد» است، از ترکیب اجزای تاریخی‌ای ساخته شده است:

آمد = آ + گمه + ته

/ʔamæd/ = /a/ + /gmæ/ + /tæ/

آن «گمه» معنای حرکت (بدون جهت) را می‌دهد و آن «آ» جهت حرکت را معلوم می‌کند. اما امروز ما این اجزا را در فارسی نداریم. اگر اتفاقی یک بار افتاده باشد، چرا نتواند دوباره بیفتد؟


یک زبان فارسی؟

پیش‌تر نیز گفته بودم که چیزی که اسمش را زبان فارسی می‌گذاریم (یا انگلیسی یا عربی یا یونانی یا هر چه) چیز یکتایی نیست. این زبان گوناگونی‌هایی دارد و این گوناگونی‌ها عواملی. سعی می‌کنم بعضی از این عوامل را بشمرم:

۱. زادگاه

۲. قومیت

۳. دین

۴. جنسیت (gender)

۵. سن

۶. تحصیلات

۷. شغل

۸. طبقه‌(class)ی اجتماعی - فرهنگی - اقتصادی

۹. جزئیات زندگی شخصی (مثلا ازدواج با کسی که به گونه‌ی دیگری از فارسی صحبت می‌کند).

۱۰. طبقه‌ای که گویش‌ور می‌کوشد در آن بگنجد

۱۱. سبک (style)

۱۲. سیاق (register)

شیدایی‌ای که معلم است

در اتوبان چمران، روی یک آویز بزرگ، پای یک نقاشی مخوف نوشته‌اند «معلم شیدایی است در زمانه‌ی آهن و رنج» که به مقام معلم و روزش احترام بگذارند. به نظر شما «معلم» شیدایی است یا «معلمی»؟ این که این آویز مرحله‌های مختلفی را پشت سر گذاشته و کسی متوجه نشده جمله‌ای که از یک وبلاگ گم‌نام برای این کار ربوده‌اند نه از «معلم»، که از «معلمی» حرف می‌زده، نشان چیست؟

به نظر من می‌تواند - و این فقط یک حدس است - نشان این باشد که کارکرد این جمله برای آنان به هیچ وجه ربطی به معنایش نداشته است. ارتباط یک‌سره کارا و کاملا غیر گویایی که آن را انشانویسی می‌نامم و هدفی جز پر کردن فضای خالی ندارد. فضای خالی یک سخن‌رانی، یک مقاله، یک نامه، یک کتاب، یک اعلامیه یا یک آویز کنار اتوبان.

مشارکت

هر کدام از ما در زبانی که با آن صحبت می‌کنیم و در تغییر کردن یا نکردنش شریک هستیم. این شراکت می‌تواند بی این که شکلی پایگانی (hierarchical) بگیرد انجام شود. یک مثال شاید موضوع را روشن‌تر کند:

فلزی هست که در فارسی آن را روی /ruj/ می‌نامیم. صفتی که با نام این فلز می‌سازیم زمانی بوده رویین /rujin/ و حالا تنها در ترکیب استعاری‌ای مثل رویین‌تن باقی مانده است و خود به شکل رویی /ruji/ درآمده. اما این صفت با صفتی که نوعی رابطه‌ی در-فضایی میان اشیا را نشان می‌دهد خیلی راحت و با احتمال وقوع بالاتر از موارد مشابه اشتباه می‌شود. «آن ظرف رویی را به من بده» یعنی «ظرفی را که روی ظرف‌های دیگر است به من بده» یا «ظرفی را که از جنس روی است به من بده»؟‌

اما در برابر این تلفظ یک تلفظ غیر رسمی هم هست که امکان وقوع ابهام بسیار کم‌تری ایجاد می‌کند و احتمالا از لهجه‌ای غیر استاندارد پدید آمده است: روهی /ruhi/.

درست است که این تلفظ عین تلفظ «روحی» است، اما چون خوشبختانه چیزهایی که منتسب به روح باشند کم‌تر منتسب به روی می‌شوند و بالعکس (مثلا ظرف روحی یا تألمات رویی نداریم) ابهامی پیش نمی‌آید.

گروه بسیار اندکی از مردم هم تلفظ سومی را - احتمالا - در یک روند ناخودآگاه تلاش برای ابهام‌گریزی یافته‌اند و به کار می‌برند رویی /roji/. این تلفظ سوم، بسیار کم رواج دارد و ممکن است وزن شعر را - اگر شعری شامل «رویی» باشد - مخدوش کند.

اما بحث اصلی بر سر این سه تلفظ نیست، بحث بر سر رفتار این سه گروه با هم است. گروه اول با اتکا به این که تلفظشان با تلفظ معیار یکی است، تلفظ دو گروه دیگررا «غلط» و گاه حتی افراد آن دو گروه را «بی‌سواد» می‌خوانند. این تنها توصیف آن تلفظ و آن افراد نیست (که اتفاقا توصیف نادرستی نیز هست) که تلاش برای جای دادن آن افراد در جایگاهی پایین‌تر در پایگان اجتماعی زبان است؛ تلاش برای ابراز، اعمال یا تثبیت قدرت.

گروه سوم نیز هر چند در برابر گروه اول رفتاری مسالمت‌آمیز دارند، اما گاه در برابر گروه دوم همان رفتار گروه اول را در پیش می‌گیرند. آن‌ها عملا به دنبال گرفتن جایگاه دوم در پایگان اجتماعی زبان فارسی هستند.

دقیقا همین تلاش‌ها برای جای گرفتن در پایگان است که جلوی مشارکت سالم را می‌گیرد یا آن را به تأخیر می‌اندازد. در مورد همین مثال، اگر ارعاب گروه اول و بعد گروه سوم نباشد، ای بسا تلفظ‌های /ruhi/ یا /roji/ بتوانند سریع و آسان جای تلفظ /ruji/ را بگیرند و ابهام را در این مورد پایان دهند.

کیفیتِ کمیت

بارها تحقیر غیرمستقیم، مستقیم یا حتی گزنده‌ی کسانی را شنیده‌ام که سنجش کمی را بی‌ارج و بی‌ارزش می‌دانند و کیفیت را بر کمیت برتری می‌دهند.
از قصه‌گویی و کلمه‌بافی که بگذریم، چیزی که آن‌ها کیفیت می‌نامندش، چون معیاری برای سنجش ندارد، در حد قضاوت‌های شهودی و پرخطر باقی می‌ماند، اما کمیت قابل سنجش است و به همین دلیل یافتن خطاها و تصحیح تناقض‌های سیستمی که قابل سنجش کمی است، ممکن‌تر و عملی‌تر است.
در زبان‌شناسی از سوسور تا چندی پیش، عملا مجبور بودیم به قضاوت شمی و حرف‌های کیفی بسیار بیش از عدد و رقم بپردازیم، امروز زبان‌شناسی پیکره‌ای با بهره گرفتن از نرم‌افزار و سخت‌افزار روزآمد، وضع را عوض کرده است.
پ ن: عنوان مطلب و ایده را از عنوان مطلبی که در لینک‌های کناری می‌توانید بیابید وام گرفته‌ام، اما محتوا تقریبا کاملا بی‌ربط است.

سادگی، خوب یا بد؟

کارکردهای اصلی زبان را اگر در نظر بگیریم، می‌بینیم همه را می‌توان ذیل عنوان کارکردهای ارتباطی گنجاند. حتی فکر را می‌توان نوعی ارتباط با خود تعریف کرد. من این گروه بزرگ را به دو گروه کوچک‌تر تقسیم می‌کنم، ارتباط‌هایی که در آن‌ها انتقال مفهوم مهم‌تر است و ارتباط‌هایی که در آن‌ها ایجاد تغییر در مخاطب مهم‌تر است؛ گروه اول را ارتباط گویا و گروه دوم را ارتباط کارا می‌نامم.

کسانی که در پی ارتباط گویا هستند، نفعی از ارعاب مخاطب، اغوای او یا سس‌مالی کردن حرفشان نمی‌برند. ترس و شیفتگی و مزه‌ی جانبی در واقع اصل حرف را کم‌رنگ می‌کنند. این‌ها ساده‌ترین گفتار را لازم دارند تا تنها حرفشان را بزنند و نه چیزی دیگر.

گفتار ساده اصلا آسان نیست. باید بتوانی گفتمان و نحو و صرف و واژگان را در خدمت سادگی بگیری، زبان جامعه‌ی مخاطب - یا دقیق‌تر: زبان فضای گفتمانت - را بشناسی و بی این که از حدودش خارج شوی و نشان‌دار شوی، در ساده‌ترین گوشه‌ی این قلم‌رو بنشینی.

آن‌ها که در پی ارتباط گویا هستند، اگر از پس این‌ها برنیایند، یا از خیر سادگی می‌گذرند و تنها به بیرون ریختن انفجارآمیز حرفشان به نزدیک‌ترین شیوه‌ای که در ذهنشان دارند اکتفا می‌کنند، یا چون کار کردن با نحو گفتمان را نمی‌دانند، و حدود زبان فضای گفتمانی را درست نمی‌شناسند، به دست‌کاری در واژگان و نیز محتوای مطلب اکتفا می‌کنند.

واژه و صرف نشان‌دار را با ساده اشتباه می‌گیرند و گمان می‌کنند اگر سادگی در شیوه‌ی بیان خوب است، پس حق دارند محتوا را نیز ساده کنند، خطاهای جزئی را آگاهانه نادیده بگیرند، حیطه‌های نامربوط را به هم بیامیزند، استدلال‌های غلط اما جذاب برای ایده‌های - به نظر خودشان - درست به کار ببرند و خوش‌مزگی کنند.

این گروه چون به ارتباط گویا نمی‌رسند، ناخودآگاه به دامن ارتباط کارا می‌افتند.

جمله می‌چینیم

ظاهرا آدم‌هایی که هوش‌بهر پایینی ندارند، در زبان مادریشان جمله‌های پیچیده را بی این که آگاهانه تأمل کنند می‌چینند و می‌گویند. دیگرانی که همان زبان را آموخته‌اند گاه نمی‌توانند، یا دست کم به آن سرعت و آسانی نمی‌توانند. این که می‌نویسم مشاهده‌ی عینی من است از دعوا و کل‌کل دو راننده‌ی مسافرکش. الف حدود پنجاه ساله و - با قضاوت من بر اساس لهجه‌اش - گیلک، و ب حدود بیست و شش هفت ساله و - باز با قضاوت من بر اساس رفتار و گفتار و ارتباطات اجتماعیش - بچه‌ی تهران. نوبت الف جلوتر بود و سه مسافر داشت، ب مسافر چهارم را که از راه رسید در ماشین خودش نشاند، الف خواست مسافر را پیاده کند و درگیری مختصرشان با پیروزی ب تمام شد. حالا گوشه‌ای از بگومگوهای بعد از درگیری:
الف- تو اول برو درباره‌ی من تحقیق کن ببین من کی هستم.
ب - لازم نکرده. تو برو تحقیق کن ببین من کی ام.
الف- نه تو منو نمی‌شناسی. دفعه‌ی دیگه هم دستتو برای من بالا نمی‌آری که یه کاری می‌کنم که پشیمون بشی. تو برو درباره‌ی من تحقیقات بکن. اون وقت می‌فهمی من کی هستم.
ب - نه تو برو تحقیق کن. حرفای ترسناک هم نزن. الان مُردم از وحشت.
الف - تو نمی‌خواد بری درباره‌ی من تحقیقات کنی. تو برو بپرس من کی هستم.
و بگو مگو ادامه داشت. اما با توجه به لحن و حالت من مطمئن بودم منظور الف از جمله‌ی آخرش این بود:
تو نمی‌خواد به من بگی برم درباره‌ات تحقیق کنم، برو بپرس تا بفهمی من کی هستم.
اما نتوانست با ساختار پیچیده‌ی جمله کنار بیاید و ناچار و تحت فشار عصبی ناشی از دعوا و بگومگو ساختار کوتاه‌تری را انتخاب کرد که درست عکس منظور او را می‌رساند.

post-colonial scrambling

وضعیت اول: قرن‌ها پیش؛ آدم‌ها در جامعه‌هایی زندگی می‌کنند که - نه در حد رویایی اما در حدی قابل توجه - زبانشان آن‌ها را از جامعه‌های دیگر تفکیک می‌کند. اگر قومی مهاجرت کند، دامنه‌ی حضور زبان نیز وسیع‌تر می‌شود.
وضعیت دوم: دوران استعمار؛ آدم‌ها به یاری ابزارهاشان - عمده‌ترینش کشتی و تفنگ - می‌توانند گروهی - و نه قومی - مهاجرت کنند و دسته‌های مهاجر پدید بیاورند. این وضعیت جدیدی است.
اگر وضعیت اول را به طیفی مرتب از رنگ‌ها تشبیه کنیم، در وضع دوم رگه‌هایی از رنگ‌های مجاور را می‌بینیم که در هم دویده‌اند.
امروز اما در وضع سوم هستیم؛ وضع پسا-استعماری. در وضع سوم رنگ‌ها را با حرکتی گردابی به هم آمیخته‌اند. درباره‌ی این حرکت گردابی جای بحث و بررسی باز است.

پاسخ به یک نظر

شاهد در نظرهای «است و هست» گفته:

سلام

چند مطلب را می‌خواستم بگویم

۱. سوالی که مدتی است پس از خواندن مطالب شما (این‌جا و آن‌جا) به سرم افتاده این است که مرز بین تحولات پویای زبانی و شلختگی‌ها و به بیراه رفتن‌های زبان کجاست؟ کجا باید هنگام روبرو شدن با یک تغییر هوشمندی‌های کاربران زبان (به قول شما) را ارج نهاد و کجا باید آن را به مثابه یک آسیب نگریست و سعی در برطرف‌کردنش داشت؟

۲. در پست وبلاگ قبلی شما با این نظر یاور که گفته بود این اضافه‌کردن «ش» به آخر فعل بیشتر در لهجه‌ی تهرانی وجود دارد موافق ام. و به نظرم (که حال چقدر درست یا نادرست باشد) این نگرانی که این قبیل رعایت نکردن‌های زبان معیار (حال معیار چه باشد، دوست دارم نظر شما را بدانم) ممکن است منجر به ایجاد گسست تاریخی یا جغرافیایی در زبان فارسی بشود، به‌جا ست. شما در پاسخ به او گفته‌اید که موافق اید و حرف جدیدی نیست، اما من بین پست شما و نظر یاور در این مورد خاص تناقض می‌بینم، لطف شماست اگر بیشتر توضیح بدهید.

۳. مطالبی که چند بار دیده‌ام درباره‌ی ارعاب نویسنده نوشته‌اید به همراه دقت نظر شخصی‌تان در مواجهه با یک سخن تازه برایم بسیار جالب و تازه و آموزنده بوده است. طرز فکر جدیدی است (برای بنده البته) که سعی می‌کنم آن را به کار ببندم. منظورم از آن قسم نوشته‌هایی است که مثلاً در نقد مقاله‌ی راجو در همین وبلاگ یا درباره‌ی نحوه‌ی برخورد با خبر ماشین حاوی گربه‌مرده در یک پست قدیمی پلاس نوشته‌اید. از این بابت از شما متشکر ام.

در جواب باید زیاد بنویسم.

۱. به گمان من «آسیب» زمانی معنا دارد که «آسیب‌دیده» دیگر «درست کار نکند». قاعدتا بحث لازم است اما محور تصور من از مفهوم آسیب این بود که گفتم.

۲. درباره‌ی ربط «ش» و لهجه‌ی تهرانی اگر به نظر آقای نوید فاضل ذیل این مطلب نگاه کنید، مثال‌هایی تاریخی و غیر «تهرونی» از این «ش» و حتی مقوله‌ای عام‌تر می‌یابید.

درباره‌ی این مدعا که زبان معیار، معیار سلامت زبان است، هنوز از کسی دلیل معقولی نشنیده‌ام. اگر پدر من اسمم را می‌گذاشت معیار و پدربزرگم هم نام خانوادگیم را انسانیت انتخاب کرده بود، من معیار انسانیت می‌بودم یا «معیار انسانیت» فقط نام من بود؟

گسست‌های تاریخی و جغرافیایی تنها یکی از عناصر موجود در این میان هستند. من هم دوست دارم رابطه‌ی من با فردوسی و حافظ و محمدکاظم کاظمی (شاعر معاصر افغان) حفظ شود، اما اگر این حفظ رابطه الزاماتی داشته باشد که منجر به ضعیف شدن فهم متقابل من و پزشکم شود، گمان کنم این دوست داشتن را درز بگیرم.

۳. در پستی که روز یازدهم منتشر خواهد شد چیزهایی نوشته‌ام که شاید بی‌ربط با این که گفتید نباشد.

است و هست

یکی از غوغاهایی که پاس‌بان‌های خودخوانده‌ی زبان به پا می‌کنند غوغا بر سر «است» و «هست» است. می‌گویند این دو واژه دو معنای مختلف دارند و نباید جای هم به کارشان برد. به گمان آنان «است» فعل ربط است و «هست» به معنای «وجود دارد».

بارها این مدعا را شنیده‌ام و نتوانسته‌ام بفهمم چه شاهد یا دلیل معقولی برای این مدعا می‌آورند. گاه از تفاوت تاریخی دو مصدر استن و هستن می‌گویند، در جواب، علاوه بر این که باید تفاوت زبان‌شناسی درزمانی و هم‌زمانی را به آنان گوش‌زد کنیم، می‌توان چیزی را گفت که من قبلا در این مطلب نشان داده بودم؛ این که مدعای تفاوت دو مصدر هم مدعایی نادرست است.

این بار راهی دیگر برای رد این مدعا پیدا کرده‌ام. هست در این جمله چه معنی می‌دهد؟

«نرگس مادر نیست، زن که هست.»

معنی «وجود دارد» یا فعل ربط؟

شاید بد نباشد راه‌های گوناگونی را که این مدعای گزاف را رد می‌کنند بشمریم؛ تا این‌جا سه راه.

به روز چهاردهم تیر ماه فلان و بهمان شمسی

کسی در صفحه‌ی بیوگرافی سایت شخصیش نوشته «[فلانی] به روز چهاردهم تیر ... [سال شمسی] در تهران متولد شد».

- تولد: ۱۳۲۰/۵/۱۹

- ۱۳۲۰/۵/۱۹ به دنیا آمد.

- ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- در روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ به دنیا آمد.

- در روز ۱۹ مرداد ۱۳۲۰ متولد شد.

همه‌ی این شکل‌ها نسبتا رایج هستند و نشان‌دار (marked) یا به قول خودمانیش تابلو نیستند. اما آن که اول نقل کردم کم‌تر - بسیار کم‌تر - رایج است و نشان‌دار نیز هست.

نویسنده‌اش - هر که بوده - قصد کرده که نشان‌دار بنویسد و با این نشان‌داری علاوه بر پیام اولی پیام دومی را نیز به ما برساند. پیام دوم این است «شما با یک آدم معمولی طرف نیستید». این پیام دوم نمونه‌ای از چیزی است که من نامش را ارعاب زبانی می‌گذارم.

دو تحلیل آسان از یک واقعیت پیچیده‌

یک متن تخصصی ریاضی، فیزیک یا پزشکی را که ورق بزنید، اغلب تعداد زیادی واژه‌ی غیر فارسی می‌بینید که مترجم آن‌ها را تنها با حروف فارسی نوشته است، چون میان متخصصان آن حوزه به همین نام‌های غیرفارسی مشهور اند.

این که چرا اولین مترجم‌ها این واژه‌ها را ترجمه نکرده‌اند موضوعی پیچیده است، اما آسان‌گیرها دو تحلیل در این مورد دارند:

۱. مترجمان خودباخته، از خودبیگانه، غرب‌زده و تنبل بوده‌اند.

۲. این اصطلاحات را نمی‌توان ترجمه کرد. این‌ها اصطلاحاتی دقیق هستند و با کلمات رایج تفاوت دارند.

طرف‌داران این دو نظریه احتمالا می‌توانند ساعت‌ها با هم بحث کنند و هر یک دلایلی در اثبات درستی نظر خود اقامه کند.

واقعیت این است که هیچ یک از دو نظریه به طور مطلق درست نیست و در عین حال مواردی نیز می‌توان یافت که هیچ یک از دو نظریه از پس توجیهش برنیایند. برای دقیق‌تر بودن، به نظریه‌هایی وسیع‌تر نیاز داریم که تنوع موارد را در نظر گرفته باشند.

شفاف‌شدگی، خودکارشدگی، اشباع‌شدگی؟

شاید چیزی شبیه شفاف‌شدگی باشد که هیدگر به آن اشاره کرده، شاید چیزی شبیه کلمه‌ی خودکارشده باشد که در مکتب پراگ از آن حرفی زده‌اند، یا شاید باید اسم جدیدی برایش بگذاریم، اگر این طور است من ترجیح می‌دهم بگویم «اشباع‌شدگی».
این تیتر خبر را نگاه کنید:

Jennings School Teacher Passes Away

طبق روال تیتر خبرهای انگلیسی زمان این جمله زمان حال است. برای کسی که با این سنت آشنا نیست، خبر کمی عجیب است. انگار - مثلا - معلم مدرسه‌ی جنینگز در آخرین روز بیماری‌ای سخت است و پزشکان گفته‌اند او بی‌تردید همین امروزو فردا ازدنیا می‌رود. یا انگار نویسنده‌ی خبر سر از یونان باستان برآورده فیلسوف‌وار می‌گوید «همه می‌میرند، معلم مدرسه‌ی جنینگز هم می‌میرد».
اما انگلیسی زبان که با شیوه‌ی تیترنویسی در مطبوعات انگلیسی آشنا است می‌داند این تیتر یعنی «معلم مدرسه‌ی جنینگز درگذشت».
او حتی فکر نمی‌کند، تأمل نمی‌کند، تلاش نمی‌کند، همه‌ی این‌ها خودکار رخ می‌دهد، روند تعویض زمان در ذهن او کاملا نادیدنی و شفاف شده است، تیترهای با زمان حال و قاعده‌ی «زمان را عوض کن» ذهن و زبان او را اشباع کرده‌اند.
به زبان فارسی نگاه کنیم، نثر دوران قاجار که نمونه‌هاییش حتا تا امروز نیز ادامه دارد؛ سخن گفتن ازاول شخص با ضمایر و افعال و شناسه‌های سوم شخص:
- فدوی افتخار دارد...
- به عرض عالی می‌رساند...
- این بنده شعری سروده است...
- نگارنده اینک که خاطرات خود را با آن مرحوم مرور می‌کند...
اگر در میان انبوه خبرهایی که تیترشان گذشته است، یکی تیتر حال بگیرد، چشم‌گیر و مؤثر می‌شود. اگر در میان انبوهی گفته‌های با ضمیر اول شخص، یک جمله از اول شخص با ضمیر سوم شخص یاد کند، تصویری باشکوه از خضوع می‌سازد، اما وقتی همه‌ی خبرها حال شدند و همه‌ی اول شخص‌ها سوم شخص، این اثر از دست می‌رود و تنها یک فضای اشباع‌شده و یک قاعده‌ی شفاف‌شده و خودکارشده برجا می‌ماند.
در پادگانی که همه سرهنگ باشند، سرهنگ فرق زیادی با سرباز صفر دارد؟

ارتکاب جمله‌بری

سعدی در اولین مصرع غزلی گفته «گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود». اگر جمله را به شکلی که دستور زبان کلاسیک می‌گوید و با همان معنای [احتمالا] مورد نظر سعدی و افزودن چیزهایی که حذف شده‌اند مرتب کنیم می‌شود «من گفتم من او را سیر ببینم، مگر او از دل برود».

نمودار ساده‌شده‌ی جمله می‌شود این:

[من] [گفتم [[[من] [[[او] [را]] [سیر ببینم]]] [[مگر] [او از دل برود]]]]

می‌بینیم که از «گفتم» تا «او را» که جانشین « َش» شده است، سه پله فاصله است و سعدی بی هیچ تردیدی به خودش اجازه داده این دو را به هم بچسباند. امروزه برای پاک نگاه داشتن دامان سعدی از جرمی که نکرده، می‌گویند او از اختیارات شاعری استفاده کرده است. اما دقیقا کسانی که درباره‌ی سعدی چنین می‌گویند، سال‌ها است به احمد شاملو طعنه می‌زنند که چرا در ترجمه‌ی شعری به جای «اما من...» گفته «من اما...». جابه‌جایی‌ای که تنها یک پله فاصله را نادیده گرفته است.

گمان نمی‌کنید اگر سعدی حق داشته برای حفظ وزن و قافیه و مهم‌تر از آن گنجایش مصرعش از اختیارات شاعری استفاده کند، شاملو هم حق داشته برای حفظ ضرب‌آهنگ چنین کند؟

* عنوان را با دستکاری از بیدل وام گرفته‌ام که گفت

کیسه‌ی کس ندیده‌ام من پر

تا نکرد ارتکاب کیسه‌بری

در نقد گوشه‌ای از یک مقاله از سی کی راجو

تذکر: عمده‌ی بخش‌های این مطلب به زبان‌شناسی مربوط نیست و بیش‌تر نقد قسمتی از یک مقاله در حال و هوای فلسفه‌ی علم و تاریخ علم است.

 مقدمه

آقای حامد صفایی‌پور دانش‌جوی فلسفه‌ی علم (که نمی‌دانم در چه مقطع و چه مرکزی فلسفه‌ی علم می‌خواند) در سایت خودش در تاریخ ۱۵ فروردین ۹۱ گزارشی نوشت از شرکتش در کارگاه پنج‌روزه‌ای با نام «Decolonizing History and Philosophy of Science Curriculum Workshop». مدتی بعد سایت الف گزیده‌ای از این گزارش را منتشر کرد و خوانندگان این سایت نظرهای موافق و مخالفی درباره‌ی این گزارش ابراز کردند. آقای صفایی‌پور در سه نظری که در سایت الف نوشت مسايلی را خاطرنشان کرد؛ از جمله این که مطلب برای انتشار در سایتی مانند الف آماده نشده بوده و بی اطلاع و اجازه‌ی نویسنده آن را کوتاه نیز کرده‌اند، و این که او تنها گزارشگر نظرات آقای سی کی راجو بوده است و نه مدافع یا مخالف او، و این که از خوانندگان توقع نقد معرفتی دارد و نه بحث‌های جانبی‌ای که جای طرح دارند، اما او خود را مرجع پاسخ‌گویی به آن بحث‌ها نمی‌داند. نهایتا او پیش‌نهاد کرد خوانندگان با رجوع به سایت راجو مطالب او را خوانده و نقد کنند.

این که موضع ایشان از ابتدا نیز همین بود یا آرام آرام موضعی معقول‌تر اتخاذ کرد، موضوع این مقاله نیست. در رجوع به بخش مقاله‌های سایت راجو عنوان مقاله‌ی دو قسمتی «Transmission in the History of Science» به نظرم جالب آمد. روی لینک مقاله کلیک کردم، شما هم می‌توانید در این تجربه با من شریک شوید.

ناچار سراغ مقاله‌ی در دست‌رس «Zeroism and Calculus without Limits» رفتم. این مقاله نوزده صفحه متن و یک صفحه منابع دارد، من تنها به بررسی مقدمه‌ی یک صفحه و چند سطری آن می‌پردازم.

پیش از آن کمی هم درباره‌ی شخص راجو بگویم. من در سایت او چیزی درباره‌ی میزان تحصیلاتش نیافتم. در صفحه‌ی ویکی‌پدیای او، بدون ارجاع به منبعی نوشته‌اند او کارشناسیش را از مؤسسه‌ی علوم بمبئی، کارشناسی ارشدش را از گروه ریاضی دانشگاه بمبئی و دکتریش را از مؤسسه‌ی آمار هند گرفته است. به گواهی سایتش او یازده کتاب در زمینه‌هایی بسیار متنوع نوشته است؛ از رابطه‌ی زمان و ارزش‌های انسانی گرفته تا ریشه‌های فرهنگی ریاضیات و یادداشت‌های کلاسی C++. هیچ کدام از این‌ها من را به او خوش‌بین نمی‌کند. او در قسمتی از سایتش نظر (طبیعتا مثبت) دیگران را درباره‌ی خودش منعکس کرده است. از پاپر این را نقل کرده «I found your critical remarks… very good.» که این شیوه‌ی بریده‌ی نقل قول نیز مشام من را آزار می‌دهد. نیز از دیراک نقل کرده « Mr Raju has shown that he has great initiative and has worked extremely hard.» و این دو نقل قول اتفاقا می‌توانند جواب‌های مؤدبانه و در عین حال محتاطانه‌ی دو نفر دانشگاهی به آدمی سمج از جنسی باشد که در عرف دانشگاهی علوم پایه به شوخی اسمشان را نوابیغ گذاشته‌اند. آدم‌هایی با مدعا و تلاش بسیار، با احساساتی برانگیخته، ناتوان از پیش بردن یا درک یک بحث منطقی، مُصِر براین که کشف‌هایی بزرگ و ویران‌گر کرده‌اند، و مصر بر این که تنها کافی است دانشمندان همین چندهزار صفحه یادداشت‌های آن‌ها را نگاهی بیندازند تا از خواب غفلت بیدار شوند. گروهی از دانشگاهیان نوابیغ را شارلاتان می‌دانند. من نمی‌توانم در این مورد مطمئن باشم یا حکمی کلی بدهم.

او یک بار نیز در سال ۱۳۸۹ در مجمع عالی حکمت اسلامی قم درباره‌ی «تأثیر تعصبات مسیحی بر علم معاصر» صحبت کرده است. اینْ تصور من را درباره‌ی موقع‌شناسی و مخاطب‌شناسی اوتقویت می‌کند.

با این حال، در بررسی آن یک صفحه به این شواهد هیچ استنادی نخواهم کرد و تنها بحث را بر اساس نقد متن مقاله – و نه نویسنده – پیش خواهم برد.

متن

راجو بحثش را با این سوال آغاز کرده است که «باور دینی بر ریاضیات و علم کنونی تأثیر گذاشته است؟» او در واقع از فعلinfluence استفاده می‌کند که می‌تواند معنی‌های مختلفی از شکل دادن و راهبری تا ایجاد تمایل داشته باشد. راجو خواسته یا ناخواسته عنوانی مبهم را به کار برده و در نتیجه احتمال پاسخ مثبت دادن به پرسش همان‌قدر بالا می‌رود که بی‌معنا بودن این پاسخ. در سال‌های آغازین دهه‌ی ۶۰ شبکه‌ی دوم سیما سریالی مستند با نام ارتباطات پخش می‌کرد که در آن سلسله‌ای از ربط‌ها و تأثیرها در روندی تاریخی پی گرفته می‌شد. مثلا تا جایی که یادم هست یک قسمت از این برنامه با دل‌درد یکی از خلفای عباسی آغاز شد و به اختراع کامپیوتر انجامید. اگر صحبت از تاثیر به معنای اعمش باشد، یقینا لازم نیست راجو به خودش زحمت زیادی بدهد. مثال‌هایی درباره‌ی این تأثیر هست. مثلا می‌دانیم که پاسکال دردوره‌ای از عمرش به دلیل گرایش‌های مذهبیش از ریاضیات فاصله گرفته بود و بعد از شبه الهامی مذهبی دوباره به ساحت فعالیت علمی بازگشت، و اگر مذهب در زندگی پاسکال مطرح نبود، احتمالا ریاضیات امروزین شکلی – ولو اندک – متفاوت با این که هست می‌داشت.

اما راجو راهی دیگر می‌رود. او می‌گوید «ریاضیات» (mathematics) از mathesiz به معنای آموختن مشتق شده است. استناد او به کتاب «شرح» (commentary) از پروکلس فیلسوف نوافلاطونی یونانی است. راجو نمی‌گوید mathesiz به چه زبانی و در چه دوره‌ای بوده است. اما با توجه به ارجاع او به پروکلس می‌توان فرض کرد منظور زبان یونانی و در محدوده‌ی قرن پنجم پیش از میلاد یا پیش از آن است. اما چند نکته:

۱. در هیچ دوره‌ای از زبان یونانی mathesiz واژه‌ی رایجی نبوده است. در زمانی نزدیک به پروکلس mathema، در یونانی باستان manthano و در یونانی امروزین mathaino به این معنی رواج داشته‌اند.+ احتمالا نویسنده حروف یونانی را درست نمی‌شناخته و در خواندنشان خطا کرده، یا از ارجاعی دست دوم و اشتباه بدون ذکر نام و مشخصات مرجع ثانوی استفاده کرده است.

۲. پروکلس و دیگر فیلسوفان و متفکران یونانی مرجع مورد وثوقی برای ریشه‌شناسی واژه‌های یونانی نیستند. هیچ یک از آنان از محدوده‌ی ریشه‌شناسی عامیانه فراتر نرفته‌اند و در این کار خطاهای فاحش مرتکب شده‌اند. برای دانستن جزئیات می‌توانید به فصل ۲ و خصوصا صفحه‌های ۵۹ و ۶۰ کتاب تاریخ مختصر زبان‌شناسی نوشته‌ی روبینز نگاه کنید.

۳. پروکلس کتابی به نام «شرح» ندارد، بلکه در میان ۱۳ کتاب به جا مانده از او ۷ کتاب مجزا هست که با «شرح» یا «شرحی» شروع می‌شود؛ مثل «شرح کراتیلوس افلاطون».

این همه بی‌دقتی در یکی از جمله‌های پیشانی یک مقاله که تنها یک نقل قول ساده است، من را سخت ناامید می‌کند، اما باز ادامه می‌دهم.

او سپس این ریشه‌شناسی را با نظریه‌ی افلاطون درباره‌ی آموزش کنار هم می‌گذارد و نتیجه می‌گیرد از افلاطون تا پروکلس ریاضیات را درخور آموختن می‌دانسته‌اند، چون می‌پنداشته‌اند ریاضیات آمیخته با حقایق ازلی است و روح ازلی انسان با آن علقه‌ای دارد.

باز هم چند نکته:

۱. راجو سندی نمی‌دهد که بگوید افلاطون یا پروکلس چنین نظری داشته‌اند. تنها گفته‌ای از پروکلس در زمینه‌ی ریشه‌شناسی واژه‌ی ریاضیات را کنار نظری از افلاطون درباره‌ی آموزش می‌گذارد. ممکن است هر دوی این نقل‌ها درست باشد، اما افتخار کنار هم گذاشتن و استنتاج از آن‌ها پیش از راجو نصیب کسی نشده باشد. تاریخ علم نمونه‌هایی نه چندان اندک از اکتشافات یا توهماتی به ما نشان می‌دهد که حاصل چنین کنار هم گذاشتن و استنتاج از دو نقل قولْ سال‌ها پس از درگذشت گویندگان آن‌ها است.

۲. حتی اگر پروکلس پس از آن ریشه‌شناسی به این نتیجه رسیده باشد، دلیلی نیست که افلاطون نیز پیش از پروکلس همین نتیجه را گرفته باشد.

۳. حتی اگر پروکلس و افلاطون هر دو چنین نگاهی داشته‌اند باز نمی‌توان حکم کرد که «از افلاطون تا پروکلس» چنین گمان می‌کرده‌اند. بر عکس، می‌دانیم در این فاصله بسیاری کسان متأثر از ارسطو نگاه افلاطونی به آموزش را قبول نداشته‌اند و در نتیجه نمی‌توانند پی‌رو نظر منتسب به افلاطون و پروکلس باشند.

بعد به جمله‌ای از وایتهد اشاره شده است که انگار بنا است پاسخ این ایراد اخیر را بدهد. جمله‌ای که فلسفه‌ی غرب را دنباله‌ای از یادداشت‌ها بر افلاطون توصیف می‌کند.

اما – صرف نظر از این که استناد به چنین نقل قولی می‌تواند معنی‌دار باشد یا نه – ببینیم آیا واقعا وایتهد چنین حرفی زده است؟ وایتهد در بخش یک از فصل یک کتاب process and reality (پاراگراف آخر صفحه‌ی ۳۹) گفته است «The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.» ظاهرا وایتهد از «ایمن‌ترین تشخص‌بخشی عمومی به سنت فلسفی اروپا» صحبت می‌کند که «از یک زنجیره از یادداشت‌ها بر افلاطون تشکیل شده است». اما نکته‌ها:

۱. وایتهد تلویحا از ایمن نبودن صحبت می‌کند، یعنی تشخص‌بخشی را ایمن نمی‌داند.

۲. وایتهداز «ایمن‌ترین» صحبت می‌کند یعنی پیش‌نهاد خود را نیز خالی از خطا نمی‌بیند.

۳. وایتهد از سنت فلسفی اروپا صحبت می‌کند نه از فلسفه(ها)ی غربی یا حتی اروپایی.

۴. همیشه وقتی صحبت از سنت هست، موارد خلاف این سنت نیز قابل تصور هست. گواهی تاریخ فلسفه می‌گوید در این مورد خاص واقعیت تاریخی ما را از تصور بی‌نیاز می‌کند.

۵. این «یادداشت‌ها» که وایتهد گفته است، قطعا شامل ردیه‌ها نیز هست و تنها تأیید بر و توافق با افلاطون را شامل نمی‌شود.

من هنوز تلاش می‌کنم بر دل‌سردی ناشی از خواندن پاراگراف اول فائق شوم. اما این نکته را هم ناگفته نمی‌گذارم که مقاله می‌کوشد با این نقل قول از وایتهد یک‌باره راه از افلاطون تا امروز را کوتاه کند و نتیجه‌ی نهایی را بگیرد یا دست کم زمینه را برای آن فراهم کند. (دقت کنیم که من با نیت نویسنده کار ندارم و تنها دارم روند منطقی مطالب مقاله را توصیف می‌کنم).

پاراگراف دوم را آغاز می‌کنیم. می‌گوید «به هر حال، فهم این که چه‌گونه این ارتباط دین و ریاضیات نتیجتا به عقلِ کلام (الاهیات عقلانی اسلامی) از یک سو و حمله به آن از جانب غزالی از سوی دیگر انجامید، کمی مشکل‌تر است.» اما باز دو نکته:

۱. من هر چه پاراگراف اول را نگاه می‌کنم نمی‌فهمم واژه‌ی «this» در عبارت «this connection of religion and mathematics» به چه عبارت یا واژه‌ای در پاراگراف اول اشاره می‌کند. مقاله در پاراگراف اول تلاش کرد نشان دهد فلسفه‌ی غرب ریاضیات را درخورترین آموختنی می‌داند چون با حقایق ازلی آمیخته و روح ازلی به آن کشش دارد. آن همه ایراد به این مدعا را هم اگر کنار بگذاریم، این چه ربطی به ارتباط دین و ریاضیات دارد؟

۲. کسی تا به حال شنیده است الاهیات اسلامی را «عقل کلام» بنامند؟ شاید اینجا نیز ناآشنایی با حروف عربی باعث شده «علم کلام» را «عقل کلام» ببینند و باز احتمالا به همین دلیل آن را «الاهیات عقلانی اسلامی» بنامند.

آشفتگی در سیر استدلالی متن ادامه دارد. دیگر ریز نمی‌شوم. در همین پاراگراف دوم سر و کله‌ی توماس آکوینی، تمول اعراب، جنگ‌های صلیبی، تسلیح علیه اسلام، پاپ بندیکت (پاپ کنونی)، اجلاس نیقیه (در سال ۳۲۵ میلادی) و چیزهایی دیگر پیدا می‌شود. ربطشان به دینی بودن ریاضیات کنونی؟ من ربطی نمی‌بینم. بگذریم که حتی اگر تمام این به هم وصله زدن‌های بی‌دلیل و بی معنا را بپذیریم، باز این سیر آشفته‌ی تاریخی پا را از طلیطله‌ی اموی آن‌سوتر نمی‌گذارد و بعد ناگهان نامی از راسل و هیلبرت به میان می‌آید و مقدمه که بنا بود ربط دین و ریاضیات را نشانمان بدهد با این نوید پایان می‌یابد که من [یعنی نویسنده؛ راجو] بنا دارم از ریاضیات دین‌زدایی کنم.

من همچنان خود را درگیر بازی روان‌کاوی نویسنده نمی‌کنم، اما به خودم حق می‌دهم گفتمان متن را تحلیل کنم. در همین سه پاراگرافَ بارها جمله‌ها و عبارت‌هایی آمده‌اند که هیچ کارکردی جر تحقیر، ارعاب، حمله و هجوم به خواننده ندارند. برای مثال «Anyone who has read Plato is aware» یا «Anyone who knows something of Western philosophy should be familiar with» یا «However, it is somewhat more difficult to understand» یا « can be readily explained to anyone with some rudimentary knowledge of Western philosophy.» که عبارت «rudimentary knowledge» در آن اوج چنین کارکردهایی است.

مؤخره

من از تمام خوانندگان بابت این که وقتشان را پای چنین یاوه‌گویی‌های مضحکی تلف کردم، عذر می‌خواهم. گاه برای نشان دادن این که نقش مار، واژه‌ی «مار» نیست، باید وقت بسیار هدر کرد و تلاش بسیار کرد، همه بی‌حاصلی سازنده و تنها برای کارکردی بازدارنده.

زبان دیکتاتورها

آقای خورخه رافائل ویذِلا، مفتخر است که پنج سال از دوران نکبت‌بار دیکتاتوری نظامی در آرژانتین (دورانی که به‌ش می‌گویند جنگ کثیف) را خودش شخصا فرمان‌دهی کرده است؛ ۹ فروردین ۱۳۵۵ تا ۹ فروردین ۱۳۶۰. در دوران ریاست جمهوری غیر قانونی او بین ۷ تا ۸ هزار نفر از مخالفان را بدون دادگاه ربودند و کشتند و فرزندان مخالفان را به زور از بازماندگان گرفتند و به خانواده‌های هم‌سو با حکومت سپردند تا آن‌ها را «درست» تربیت کنند. خلاصه که قصه‌ای است پر آب چشم.

در نظام قضایی آرژانتین حکم اعدام وجود ندارد و او محکوم به حبس ابد شده و حالا هر از چندی مصاحبه‌ای می‌کند و اندکی از جنایات دوران خودش را بی‌واهمه افشا می‌کند. ترجمه‌ای انگلیسی از بخش‌هایی از آخرین مصاحبه‌اش در دست است. تکه‌ای که چشم من را گرفت این است:

Though Videla recognized the targeted killings of thousands of opponents, he disputed the accuracy of the term “desaparecido”—an emotionally charged word for Argentines meaning “disappeared one,” a reference to the people killed by the military dictatorship.  

“In every war, there’s a list of casualties, killings and disappearances, people whose whereabouts are unknown,” Videla said. But the word desaparecido “became an all-encompassing term, referring to something dark that we wanted to keep hidden… a mysterious thing. And it isn’t. It’s a lamentable result of war.”

دیکتاتورها زبان خودشان را دارند، همان‌طور که مربیان مهد کودک و نانواها و کارمندان آژانس هواپیمایی. این نیز زبانی قابل پژوهش است.
اگر می‌توانید ویدیوی ضمیمه‌ی خبر را هم ببینید. حالت نشستن و زبان بدنش هم کاملا در خدمت توجیه چیزی است که می‌خواهد به مخاطب بقبولاند.

بازار کلک‌بازان؟

چرا به بازارهای موسمی می‌گویند بازار مکاره؟ چون آنجا کسی به کسی نیست و فروشنده‌ها جا و مغازه‌ی ثابتی ندارند و سر خریدارها کلاه می‌گذارند؟

لغت‌نامه‌ی دهخدا را اگر ببینیم نوشته است:

بازار سالیانه . بازار موسمی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مأخوذ از کلمه ٔ «ماکاریوسکایا یارمارکا» ۞ روسی یعنی بازار سالیانه ٔ قدیس ماکاریوس ۞ . بازاری که سالی یک بار در محلی معین به مدت چند روز دایر شود و از اکناف مختلف یک کشور یا کشورهای متعدد کالاهای گوناگون در آن بازار گردآورند و در معرض خرید و فروش گذارند. و رجوع به یادداشتهای قزوینی ج ۷ ص ۱۲۸ شود.

اشکال اتیمولوژی‌های عامیانه این است که حدس را نه آغاز پژوهش که پایان آن می‌دانند.

یا چی؟

رادیو خبر می‌داد. خبر را دست‌کاری می‌کنم که بعد تبعاتش گریبان‌گیرم نشود، اما ساختارش چنین چیزی بود:

«امروز دادگاه باند رشوه‌گیران به ریاست فرزاد مرادی برگزار می‌شود».

و من مانده بودم این فرزاد مرادی رئیس دادگاه است یا رئیس باند یا چی؟

نمونه‌ی دیگرش این که «میمون فراری حین اره کردن درختان جنگل پیدا شد».

میمون درختان را اره می‌کرده که پیدایش کرده‌اند یا کسانی که اره می‌کرده‌اند میمون را پیدا کرده‌اند یا چی؟

پیش‌نهاد پژوهش - زبان آژانس‌های مسافرتی

به نظرم زبان کارمندان آژانس‌های مسافرتی زبانی پیچیده و شدیدا مناسب ثبت و پژوهش است. من چند تا از خصوصیات گفتوگوهای هم‌کارانه‌شان را می‌نویسم با تأکید بر این که این‌ها تحقیق‌شده نیستند، فقط مشاهده‌ی شخصی هستند:

۱. حذف سلام و احوال‌پرسی (greetings)

۲. استفاده‌ی اغراق‌آمیز از کلمات محبت‌آمیز و حتی ابداع چنین کلماتی: نازم، گلم، عسلم، خانوم‌گلم و...

۳. خشونت و سماجت

۴. بی‌پروایی درباره‌ی تناقض: مثل «خعــــــلی بی‌شّوری گلم» در فرم، یا دروغ گفتن و به رو نیاوردن در محتوا

من بی‌مخاطب می‌نویسم؟

بارها در مصاحبه‌های شاعران و داستان‌نویسان چیزی شبیه این دیده‌ایم که «من برای مخاطبی نمی‌نویسم» یا «من مخاطب ندارم» یا «من نه برای مخاطب، که برای خودم می‌نویسم».

تا وقتی در حیطه‌ی ادبیات هستیم می‌توانیم از این حرف‌ها بزنیم یا بشنویم، در ادبیات می‌شود دو را در دو ضرب کرد و حاصل حتا پنج نشود، بل‌که بشود آلیس. اما بیرون از ادبیات، وقتی حرف بررسی علمی است، متنی که نوشته‌اندش اما کسی نخوانده استش، هنوز پیام نیست. وقتی اولین نفر بخواندش اولین پیام با اولین مخاطب شکل می‌گیرد، حالا این مخاطب خود نویسنده باشد یا کاشف خوش‌بختی که دویست سال بعد شاه‌کارهای نویسنده را می‌یابد، یا تمام خوانندگان کتاب چاپ شده‌ی پس از این کشف.

خدا بده برکت

آقای کریستین گیلبو در مقام استاد دانشگاه و زبان‌شناس ۵۰ هزار دلار بودجه گرفته و ۷۵۰۰ متن پیامک را که مردم در اختیارش گذاشته‌اند بررسی کرده تا ببیند پیامک زدن زبان را ویران می‌کند یا نه. نتیجه‌ی پژوهشش هم چیزهایی از این دست است:

- جوان‌هایی که با زبان عجیب غریب پیامک می‌زنند ورقه‌ی امتحانیشان را با همان زبان نمی‌نویسند.

- مردم زمینه را متوجه می‌شوند و زبانشان را با توجه به آن تنظیم می‌کنند.

- تغییر در زبان چیز عجیبی نیست و اگر رخ نمی‌داد مردم انگلیسی زبان امروزه به زبان شیکسپیر صحبت می‌کردند.

حرف‌هایی که ما مفت‌مفت می‌زنیم و کسی هم به حرفمان توجه نمی‌کند.

به هر حال خدا شانس بدهد. این هم لینک خبرش.