تذکر: عمده‌ی بخش‌های این مطلب به زبان‌شناسی مربوط نیست و بیش‌تر نقد قسمتی از یک مقاله در حال و هوای فلسفه‌ی علم و تاریخ علم است.

 مقدمه

آقای حامد صفایی‌پور دانش‌جوی فلسفه‌ی علم (که نمی‌دانم در چه مقطع و چه مرکزی فلسفه‌ی علم می‌خواند) در سایت خودش در تاریخ ۱۵ فروردین ۹۱ گزارشی نوشت از شرکتش در کارگاه پنج‌روزه‌ای با نام «Decolonizing History and Philosophy of Science Curriculum Workshop». مدتی بعد سایت الف گزیده‌ای از این گزارش را منتشر کرد و خوانندگان این سایت نظرهای موافق و مخالفی درباره‌ی این گزارش ابراز کردند. آقای صفایی‌پور در سه نظری که در سایت الف نوشت مسايلی را خاطرنشان کرد؛ از جمله این که مطلب برای انتشار در سایتی مانند الف آماده نشده بوده و بی اطلاع و اجازه‌ی نویسنده آن را کوتاه نیز کرده‌اند، و این که او تنها گزارشگر نظرات آقای سی کی راجو بوده است و نه مدافع یا مخالف او، و این که از خوانندگان توقع نقد معرفتی دارد و نه بحث‌های جانبی‌ای که جای طرح دارند، اما او خود را مرجع پاسخ‌گویی به آن بحث‌ها نمی‌داند. نهایتا او پیش‌نهاد کرد خوانندگان با رجوع به سایت راجو مطالب او را خوانده و نقد کنند.

این که موضع ایشان از ابتدا نیز همین بود یا آرام آرام موضعی معقول‌تر اتخاذ کرد، موضوع این مقاله نیست. در رجوع به بخش مقاله‌های سایت راجو عنوان مقاله‌ی دو قسمتی «Transmission in the History of Science» به نظرم جالب آمد. روی لینک مقاله کلیک کردم، شما هم می‌توانید در این تجربه با من شریک شوید.

ناچار سراغ مقاله‌ی در دست‌رس «Zeroism and Calculus without Limits» رفتم. این مقاله نوزده صفحه متن و یک صفحه منابع دارد، من تنها به بررسی مقدمه‌ی یک صفحه و چند سطری آن می‌پردازم.

پیش از آن کمی هم درباره‌ی شخص راجو بگویم. من در سایت او چیزی درباره‌ی میزان تحصیلاتش نیافتم. در صفحه‌ی ویکی‌پدیای او، بدون ارجاع به منبعی نوشته‌اند او کارشناسیش را از مؤسسه‌ی علوم بمبئی، کارشناسی ارشدش را از گروه ریاضی دانشگاه بمبئی و دکتریش را از مؤسسه‌ی آمار هند گرفته است. به گواهی سایتش او یازده کتاب در زمینه‌هایی بسیار متنوع نوشته است؛ از رابطه‌ی زمان و ارزش‌های انسانی گرفته تا ریشه‌های فرهنگی ریاضیات و یادداشت‌های کلاسی C++. هیچ کدام از این‌ها من را به او خوش‌بین نمی‌کند. او در قسمتی از سایتش نظر (طبیعتا مثبت) دیگران را درباره‌ی خودش منعکس کرده است. از پاپر این را نقل کرده «I found your critical remarks… very good.» که این شیوه‌ی بریده‌ی نقل قول نیز مشام من را آزار می‌دهد. نیز از دیراک نقل کرده « Mr Raju has shown that he has great initiative and has worked extremely hard.» و این دو نقل قول اتفاقا می‌توانند جواب‌های مؤدبانه و در عین حال محتاطانه‌ی دو نفر دانشگاهی به آدمی سمج از جنسی باشد که در عرف دانشگاهی علوم پایه به شوخی اسمشان را نوابیغ گذاشته‌اند. آدم‌هایی با مدعا و تلاش بسیار، با احساساتی برانگیخته، ناتوان از پیش بردن یا درک یک بحث منطقی، مُصِر براین که کشف‌هایی بزرگ و ویران‌گر کرده‌اند، و مصر بر این که تنها کافی است دانشمندان همین چندهزار صفحه یادداشت‌های آن‌ها را نگاهی بیندازند تا از خواب غفلت بیدار شوند. گروهی از دانشگاهیان نوابیغ را شارلاتان می‌دانند. من نمی‌توانم در این مورد مطمئن باشم یا حکمی کلی بدهم.

او یک بار نیز در سال ۱۳۸۹ در مجمع عالی حکمت اسلامی قم درباره‌ی «تأثیر تعصبات مسیحی بر علم معاصر» صحبت کرده است. اینْ تصور من را درباره‌ی موقع‌شناسی و مخاطب‌شناسی اوتقویت می‌کند.

با این حال، در بررسی آن یک صفحه به این شواهد هیچ استنادی نخواهم کرد و تنها بحث را بر اساس نقد متن مقاله – و نه نویسنده – پیش خواهم برد.

متن

راجو بحثش را با این سوال آغاز کرده است که «باور دینی بر ریاضیات و علم کنونی تأثیر گذاشته است؟» او در واقع از فعلinfluence استفاده می‌کند که می‌تواند معنی‌های مختلفی از شکل دادن و راهبری تا ایجاد تمایل داشته باشد. راجو خواسته یا ناخواسته عنوانی مبهم را به کار برده و در نتیجه احتمال پاسخ مثبت دادن به پرسش همان‌قدر بالا می‌رود که بی‌معنا بودن این پاسخ. در سال‌های آغازین دهه‌ی ۶۰ شبکه‌ی دوم سیما سریالی مستند با نام ارتباطات پخش می‌کرد که در آن سلسله‌ای از ربط‌ها و تأثیرها در روندی تاریخی پی گرفته می‌شد. مثلا تا جایی که یادم هست یک قسمت از این برنامه با دل‌درد یکی از خلفای عباسی آغاز شد و به اختراع کامپیوتر انجامید. اگر صحبت از تاثیر به معنای اعمش باشد، یقینا لازم نیست راجو به خودش زحمت زیادی بدهد. مثال‌هایی درباره‌ی این تأثیر هست. مثلا می‌دانیم که پاسکال دردوره‌ای از عمرش به دلیل گرایش‌های مذهبیش از ریاضیات فاصله گرفته بود و بعد از شبه الهامی مذهبی دوباره به ساحت فعالیت علمی بازگشت، و اگر مذهب در زندگی پاسکال مطرح نبود، احتمالا ریاضیات امروزین شکلی – ولو اندک – متفاوت با این که هست می‌داشت.

اما راجو راهی دیگر می‌رود. او می‌گوید «ریاضیات» (mathematics) از mathesiz به معنای آموختن مشتق شده است. استناد او به کتاب «شرح» (commentary) از پروکلس فیلسوف نوافلاطونی یونانی است. راجو نمی‌گوید mathesiz به چه زبانی و در چه دوره‌ای بوده است. اما با توجه به ارجاع او به پروکلس می‌توان فرض کرد منظور زبان یونانی و در محدوده‌ی قرن پنجم پیش از میلاد یا پیش از آن است. اما چند نکته:

۱. در هیچ دوره‌ای از زبان یونانی mathesiz واژه‌ی رایجی نبوده است. در زمانی نزدیک به پروکلس mathema، در یونانی باستان manthano و در یونانی امروزین mathaino به این معنی رواج داشته‌اند.+ احتمالا نویسنده حروف یونانی را درست نمی‌شناخته و در خواندنشان خطا کرده، یا از ارجاعی دست دوم و اشتباه بدون ذکر نام و مشخصات مرجع ثانوی استفاده کرده است.

۲. پروکلس و دیگر فیلسوفان و متفکران یونانی مرجع مورد وثوقی برای ریشه‌شناسی واژه‌های یونانی نیستند. هیچ یک از آنان از محدوده‌ی ریشه‌شناسی عامیانه فراتر نرفته‌اند و در این کار خطاهای فاحش مرتکب شده‌اند. برای دانستن جزئیات می‌توانید به فصل ۲ و خصوصا صفحه‌های ۵۹ و ۶۰ کتاب تاریخ مختصر زبان‌شناسی نوشته‌ی روبینز نگاه کنید.

۳. پروکلس کتابی به نام «شرح» ندارد، بلکه در میان ۱۳ کتاب به جا مانده از او ۷ کتاب مجزا هست که با «شرح» یا «شرحی» شروع می‌شود؛ مثل «شرح کراتیلوس افلاطون».

این همه بی‌دقتی در یکی از جمله‌های پیشانی یک مقاله که تنها یک نقل قول ساده است، من را سخت ناامید می‌کند، اما باز ادامه می‌دهم.

او سپس این ریشه‌شناسی را با نظریه‌ی افلاطون درباره‌ی آموزش کنار هم می‌گذارد و نتیجه می‌گیرد از افلاطون تا پروکلس ریاضیات را درخور آموختن می‌دانسته‌اند، چون می‌پنداشته‌اند ریاضیات آمیخته با حقایق ازلی است و روح ازلی انسان با آن علقه‌ای دارد.

باز هم چند نکته:

۱. راجو سندی نمی‌دهد که بگوید افلاطون یا پروکلس چنین نظری داشته‌اند. تنها گفته‌ای از پروکلس در زمینه‌ی ریشه‌شناسی واژه‌ی ریاضیات را کنار نظری از افلاطون درباره‌ی آموزش می‌گذارد. ممکن است هر دوی این نقل‌ها درست باشد، اما افتخار کنار هم گذاشتن و استنتاج از آن‌ها پیش از راجو نصیب کسی نشده باشد. تاریخ علم نمونه‌هایی نه چندان اندک از اکتشافات یا توهماتی به ما نشان می‌دهد که حاصل چنین کنار هم گذاشتن و استنتاج از دو نقل قولْ سال‌ها پس از درگذشت گویندگان آن‌ها است.

۲. حتی اگر پروکلس پس از آن ریشه‌شناسی به این نتیجه رسیده باشد، دلیلی نیست که افلاطون نیز پیش از پروکلس همین نتیجه را گرفته باشد.

۳. حتی اگر پروکلس و افلاطون هر دو چنین نگاهی داشته‌اند باز نمی‌توان حکم کرد که «از افلاطون تا پروکلس» چنین گمان می‌کرده‌اند. بر عکس، می‌دانیم در این فاصله بسیاری کسان متأثر از ارسطو نگاه افلاطونی به آموزش را قبول نداشته‌اند و در نتیجه نمی‌توانند پی‌رو نظر منتسب به افلاطون و پروکلس باشند.

بعد به جمله‌ای از وایتهد اشاره شده است که انگار بنا است پاسخ این ایراد اخیر را بدهد. جمله‌ای که فلسفه‌ی غرب را دنباله‌ای از یادداشت‌ها بر افلاطون توصیف می‌کند.

اما – صرف نظر از این که استناد به چنین نقل قولی می‌تواند معنی‌دار باشد یا نه – ببینیم آیا واقعا وایتهد چنین حرفی زده است؟ وایتهد در بخش یک از فصل یک کتاب process and reality (پاراگراف آخر صفحه‌ی ۳۹) گفته است «The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.» ظاهرا وایتهد از «ایمن‌ترین تشخص‌بخشی عمومی به سنت فلسفی اروپا» صحبت می‌کند که «از یک زنجیره از یادداشت‌ها بر افلاطون تشکیل شده است». اما نکته‌ها:

۱. وایتهد تلویحا از ایمن نبودن صحبت می‌کند، یعنی تشخص‌بخشی را ایمن نمی‌داند.

۲. وایتهداز «ایمن‌ترین» صحبت می‌کند یعنی پیش‌نهاد خود را نیز خالی از خطا نمی‌بیند.

۳. وایتهد از سنت فلسفی اروپا صحبت می‌کند نه از فلسفه(ها)ی غربی یا حتی اروپایی.

۴. همیشه وقتی صحبت از سنت هست، موارد خلاف این سنت نیز قابل تصور هست. گواهی تاریخ فلسفه می‌گوید در این مورد خاص واقعیت تاریخی ما را از تصور بی‌نیاز می‌کند.

۵. این «یادداشت‌ها» که وایتهد گفته است، قطعا شامل ردیه‌ها نیز هست و تنها تأیید بر و توافق با افلاطون را شامل نمی‌شود.

من هنوز تلاش می‌کنم بر دل‌سردی ناشی از خواندن پاراگراف اول فائق شوم. اما این نکته را هم ناگفته نمی‌گذارم که مقاله می‌کوشد با این نقل قول از وایتهد یک‌باره راه از افلاطون تا امروز را کوتاه کند و نتیجه‌ی نهایی را بگیرد یا دست کم زمینه را برای آن فراهم کند. (دقت کنیم که من با نیت نویسنده کار ندارم و تنها دارم روند منطقی مطالب مقاله را توصیف می‌کنم).

پاراگراف دوم را آغاز می‌کنیم. می‌گوید «به هر حال، فهم این که چه‌گونه این ارتباط دین و ریاضیات نتیجتا به عقلِ کلام (الاهیات عقلانی اسلامی) از یک سو و حمله به آن از جانب غزالی از سوی دیگر انجامید، کمی مشکل‌تر است.» اما باز دو نکته:

۱. من هر چه پاراگراف اول را نگاه می‌کنم نمی‌فهمم واژه‌ی «this» در عبارت «this connection of religion and mathematics» به چه عبارت یا واژه‌ای در پاراگراف اول اشاره می‌کند. مقاله در پاراگراف اول تلاش کرد نشان دهد فلسفه‌ی غرب ریاضیات را درخورترین آموختنی می‌داند چون با حقایق ازلی آمیخته و روح ازلی به آن کشش دارد. آن همه ایراد به این مدعا را هم اگر کنار بگذاریم، این چه ربطی به ارتباط دین و ریاضیات دارد؟

۲. کسی تا به حال شنیده است الاهیات اسلامی را «عقل کلام» بنامند؟ شاید اینجا نیز ناآشنایی با حروف عربی باعث شده «علم کلام» را «عقل کلام» ببینند و باز احتمالا به همین دلیل آن را «الاهیات عقلانی اسلامی» بنامند.

آشفتگی در سیر استدلالی متن ادامه دارد. دیگر ریز نمی‌شوم. در همین پاراگراف دوم سر و کله‌ی توماس آکوینی، تمول اعراب، جنگ‌های صلیبی، تسلیح علیه اسلام، پاپ بندیکت (پاپ کنونی)، اجلاس نیقیه (در سال ۳۲۵ میلادی) و چیزهایی دیگر پیدا می‌شود. ربطشان به دینی بودن ریاضیات کنونی؟ من ربطی نمی‌بینم. بگذریم که حتی اگر تمام این به هم وصله زدن‌های بی‌دلیل و بی معنا را بپذیریم، باز این سیر آشفته‌ی تاریخی پا را از طلیطله‌ی اموی آن‌سوتر نمی‌گذارد و بعد ناگهان نامی از راسل و هیلبرت به میان می‌آید و مقدمه که بنا بود ربط دین و ریاضیات را نشانمان بدهد با این نوید پایان می‌یابد که من [یعنی نویسنده؛ راجو] بنا دارم از ریاضیات دین‌زدایی کنم.

من همچنان خود را درگیر بازی روان‌کاوی نویسنده نمی‌کنم، اما به خودم حق می‌دهم گفتمان متن را تحلیل کنم. در همین سه پاراگرافَ بارها جمله‌ها و عبارت‌هایی آمده‌اند که هیچ کارکردی جر تحقیر، ارعاب، حمله و هجوم به خواننده ندارند. برای مثال «Anyone who has read Plato is aware» یا «Anyone who knows something of Western philosophy should be familiar with» یا «However, it is somewhat more difficult to understand» یا « can be readily explained to anyone with some rudimentary knowledge of Western philosophy.» که عبارت «rudimentary knowledge» در آن اوج چنین کارکردهایی است.

مؤخره

من از تمام خوانندگان بابت این که وقتشان را پای چنین یاوه‌گویی‌های مضحکی تلف کردم، عذر می‌خواهم. گاه برای نشان دادن این که نقش مار، واژه‌ی «مار» نیست، باید وقت بسیار هدر کرد و تلاش بسیار کرد، همه بی‌حاصلی سازنده و تنها برای کارکردی بازدارنده.