اغلب چیزهایی که بیش از حد واضح هستند، در نگاهی دقیق‌تر نه تنها واضح نیستند، بل‌که خطا نیز هستند. زمانی برای همه واضح بود که زبان با لهجه فرق دارد و مثلا فارسی زبان است اما گیلکی لهجه.
بعد تلاش کردند برای این فهم بدیهی یک قاعده بیابند، به این قاعده رسیدند که اگر دو گویشور بدون آموختن چیزی جز زبان مادری حرف هم را فهمیدند، به (حداکثر) دو لهجه از یک زبان صحبت می‌کنند. اگر نه، به دو زبان صحبت می‌کنند.
این ملاک خوبی بود. یعنی خوب بود اگر چند جایش نمی‌لنگید:
۱. این حرف هم را فهمیدن یعنی چی؟ گاه دو برادر هم‌زبان هم حرف هم را نمی‌فهمند و گاه دو نفر از دو زبان کاملا متفاوت تا حدی از حتی آهنگ صدا و سمت نگاه هم منظور هم را می‌فهمند.
۲. گاهی دو گویشور الف و ب چه به لحاظ ساختارهای صرفی و نحوی زبانشان و چه به لحاظ تاریخ زبانیشان به هم نزدیک‌تر هستند تا مثلا ج و د. اما الف و ب (مثلا به دلیل تفاوت واژگانی و یا واجی) حرف هم را نمی‌فهمند و در همان موقعیت ج و د می‌فهمند.
۳. گاهی این فهمیدن حرفِ هم، روند متقارنی ندارد. اگر خطا نکنم در کشورهای اسکاندیناوی دو کشور هستند که مردم اولی حرف‌های مردم دومی را می‌فهمند، اما نه برعکس.
بگذریم که بعدا با اضافه کردن «گویش» به این مجموعه‌ی آشفته‌ی زبان و لهجه موضوع را آشفته‌تر نیز کردند.
انگار شواهد می‌گویند ما با پیوستاری از نزدیکی و دوری ایدیولکت‌ها طرف هستیم نه با خط مرزی صریحی بین زبان و لهجه و گویش.
این شوخی که زبان لهجه‌ای است که نیروی زمینی و دریایی دارد، زیاد هم شوخی نیست. تفاوت ززبان و لهجه اغلب نه یک تفاوت صریح زبان‌شناختی که تفاوتی مربوط به جغرافیای سیاسی و هویت ملی است.
احتمالا مفید: + و +