چند جوان مشهدی می‌شناسم؛ فرزندان یک خانواده. به اقتضای شغل پدر خانواده، گاه با مردم شهرهای دیگر سر و کارداشته‌اند. از تفریح‌هایشان تقلید لهجه‌های آن مردم دیگر است.

گاه لهجه‌ی مشهدی‌هایی را که لهجه‌شان از آن‌ها غلیظ‌تر است تقلید می‌کنند و گاه لهجه‌ی تهرانی‌تر بعضی مشهدی‌های دیگر را.

«اوه اوه چی یزدی حرف مزنه». «همچی میشیدی غیلییییظ حرف مزد فک مکردی چیخ خبره». «یره بره مو تهرونی حرف مزنه! ندونی جواد چغکه فک مکنی آلن دولون دره برات حرف مزنه».

ترجیح این آشنایان من این است که هر جا که خودشان هستند را میانه و محل اعتدال ببینند. به نظرشان با لهجه‌ی تهرانی حرف زدن تفریط است و با لهجه‌ی مشهدی پنج‌راه حرف زدن افراط و لهجه‌های یزدی و شیرازی و اصفهانی هم که انحراف هستند و اعتدال همان لهجه‌ی مختصرا مشهدی آن‌ها است.

همچه فکرهایی را بعضی اصفهانی‌ها، یزدی‌ها، شیرازی‌ها، کردها، لرها، ترک‌ها و صد البته تهرانی‌ها هم می‌کنند. بهانه‌هایی هم که داریم متنوع است. به نظر یکی لهجه‌ی شهرش خیلی خوش‌آهنگ است، به نظر یکی خیلی شیرین است، به نظر یکی خیلی اصیل است چون به زبان‌های باستانی ایرانی نزدیک‌تر است، و...

این تنها درباره‌ی تفاوت‌های جغرافیایی - زبانی نیست، در تفاوت‌های طبقاتی - زبانی و دیگر تفاوت‌ها نیز ما اغلب ناخودآگاه خود را مظهر اعتدال و ساکن وسط می‌بینیم.

این حتی در مواردی که دو راه بیش‌تر پیش رو نیست صدق می‌کند. لهجه‌های زنانه و مردانه هر یک خود را معتدل و دیگری را مفرط می‌بیند. نیز در گرایش‌های دیرسالانه و جوانانه، هر یک از طرفین دیگری را از مرحله پرت می‌بیند. باور این نکته آسان نیست که زبان دارایی مشترک ما است، کسی به آن محق‌تر از دیگری نیست. به بیانی دیگر و با وامی از جرج اورول، در زبان همه برابر هستند و هیچ کس برابرتر نیست.